اونایی که موبایل جا میذارن تو تاکسی، تو خونه، تو بقالی، اونایی که آدرس خونه خودشون رو توی راه برگشت به خونه فراموش میکنن سر از یه یه سر دیگه شهر در مییارن، اونایی کهگاه و بیگاه گوشه چشاشون چروک میافته، اونایی که نگاشون دوره، اونایی که وقتی میخوان صداتون کنن اسم یه عده آشنا و غریبه رو ردیف میکنن تا به اسم شما برسن. اونایی که نصفه شب بیسیگار میمونن میزنن میرن تا چاراه نظام آباد از اون پیر خراباتی که سیگار، لبو، قرقروتت و باقالی میفروشد یه پاکت بهمن کوچیک بگیرن.
اونایی که میرن راه آهن سوار اولین قطاری میشن که راه میافته و با اولین قطار برگشت برمیگردن که فقط تو قطار باشن و توی راه روهاش وایستند تا خیرگی کنند و باد بزنه به صورتشون، اونایی که وقتی دارین خاطره تعریف میکنین خاطرهای که خود اون آدما یه پای داستان بودن رو اصلا یادشون نمییاد و الکی سر تکون میدند که یادشونه خیلی خوب یادشونه.
اونایی که میزنن میرن کوه، به جای اینکه برن سر کار راه کج میکنن برن کوه، اونایی که وقتی دارن توی پیادهروهای ولیعصر راه میرن مواظبن پاشون نره رو خطا، اونایی که از ساندویچ کثیفا بلدن سُس بدزدن برن باهاش در خونه طرف رو زمین واسش بنویسن، اونایی که جمعه صبا آفتاب نزده میرن لاله زار راه میرن، اونایی که قبل هر شمارهای که میخوان بگیره یه شماره رو همیشه اشتباه میگیرن، اونایی که سربه سر پیرمردهای توی پارک میزارن یاد جونی هاشون بیفتن.
اونایی که چایی میخرن با سیگار مییان خونتون باهم سیگار بکشین چای بخورین، اونایی که آخرین نفری هستن که وقتی از کاربیکار شدین تا دم در باهاتون مییان، اونایی که اولین پیک عرق رو میزنن به سلامتی سفرکردهها، اونایی که یه آرشیو آهنگ دارن که هیچکس ازش خبر نداره، ریختن توام پی تری پلیرشون گوش میکنن شبا تا بخوابن، اونایی که تو اتوبوس میرن سمت پنچره میشینن و پاهاشون رو جمع میکنن تو شکمشون.
اونایی که زیره کتابا خط میکشن و گوشه کنارش نشانه میزارن که یه روز با صدای بلند برای کسی بجز دیوار بخونن، اونایی که دارن کار خونه میکنن پیاز سرخ میکنن ظرف میشورن یه آهنگی رو همیشه با سوت میزنن، اونایی که میخوان بخندن اول گوشه راست لب بسته شون بالا مییاد و بعد چشاشون رو میبندن و باز میکن و دوباره میبندن، اونایی که بدون اینکه پلک بزنن میرن تو پستوی آشپزخونه تو تاریکی میشینن اشک میریزن.
برچسبها:
تنهایی,
آرماگدون,
روایت متا,
سهشنبههای اندوه