شب خانه ولنجک، موسیقی گریگوریان، بوی عود، شمعهای روشن، باد بهاری و دختری لخت که دور خود ملحفه سفید پیچیده است. از آن شبهایی بود که از کجا به کجا رسید، بانوی سیاه پوش کافه هشت و نیم، دختر مک بوک کافه قدیمی، مینی لپ تاپ حاکم، قهوه ترک دوبل کافه مخفی، هانی پارسه رفتن آباس مونتانا، مافیا بازی رضا تفنگچی، در دسترس نبودن فرمانده ستاد امیرآباد. برادر تارانتینو بنیانگذار مکتبی ساختارشکنانه، هوشیارانه و جریانسازی است بنام پالپ فیکشنیسم.
«بیل را بکش» نیز همچون سایر آثار تارنتینو بر پایه اکشن توام با خشونت مفرط استوار است، ولی با این تفاوت که در این فیلم، این درونمایه با فرهنگ شرقی گره خورده است. در «بیل را بکش»، دختری بلوند و چشمآبی با اسم مستعار «عروس» (با بازی اوما تورمن)، در حالیکه لباس چسبان زرد رنگی به تن کرده، از شمال آمریکا تا شرق آسیا به راه میافتد و یک سره آدم میکشد بدون اینکه توضیحی برای این اقدامش داشته باشد.
کیل بیل از آن فیلمهاست که تنها یک خوره فیلمِ عاشق خشونت، مانند تارانتینو، میتواند آنرا بسازد. یک بزرگداشت تمام عیار در مدحِ وسترن اسپاگتی، انیمیشنهای ژاپنی و آثار کونگفویی خونبار سینمای شرق آسیا و فراتر از همه، ادای احترامی شخصی به اسطورهای جاودان بسان بروس لی، که کوئینتین با پوشاندن تنپوشی زرد رنگ بر تن قهرمانش او را به استعارهای از این ستاره سینمای رزمی بدل میکند. تارانت یک روز گفت: کیل بیل ساختم تا خودم ازش لذت ببرم.
دیدن «بیل را بکش» بیش از هر چیز به مثابه یک تخلیه هیجانی است که بیننده در طول مدت فیلم از آن بهره میبرد تا بلکه قدری از نفرتهای درونیاش را در سایه تماشای نحوه انتقامگیری عروس، التیام ببخشد. گویی که به تماشای یک کنسرت عظیم و پر شور راک نشسته و میخواهد بغضهای درونیاش را در حال و هوای خروشان راک به فریاد سر دهد. سینما زنده است تا وقتی تارانتینو فیلم میسازد.

