درست وقتی آدم فكر میكند از دست رفته است، وقتی فكر میکند دیگر همه زورش برای کشف زندگی زده و نتیجهای را که باید نگرفته است، درست در شرایطی که آدمیزاد احساس میكند بالاخره غرق شده است ( آه، ياد سكانسی از فارغالتحصیل افتادم که همه از داستین هافمن میخواهند بپرد توی آب و ما از زاویه دید هافمن میبينيم که چطور به سمت بقیه میرود و از بینشان رد میشود و در آب غرق میشود) اتفاقی میافتد، حادثهای پیش میآيد و باتریهای آدم را شارژ میكند...
... از جمله مثل صبح امروز که ايمان را دعوتاش کردم بیاید روزنامه تا برای اولینبار همدیگر را ببینیم كه دست كرد جعبه موسیقیاش را درآورد و اجرای جو ساتريانی از سمفونی پنج بتهوون را برایم گذاشت که گیج زدم، از پشت میزم بلند شدم، راه رفتم، چرخيدم، بالا و پایین پريدم، از پلهها بالا و پایین رفتم و ذوق کردم. بعد که آهنگ تمام شد، دیدم ای دل غافل، هنوز كه زندهام.

