تبليغاتX
گردباد - بغض درخت شکست وقتی به روی دوش‌ها می‌رفت که تابوت شود

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

یکی از جمع‌های استادیومی، حمیدرضا گردبادی سومین نفر از سمت چپ، جام حذفی 88 پرسپولیس و سپاهان

اگر امشب رفیقم حمیدرضا (اولین نفر از سمت چپ) زنده بود با بچه‌ها دسته جمعی رفته بودیم استادیوم آزادی تا بعد از مدت‌ها بازی پرسپولیس از نزدیک ببینیم. ولی او رفت تا امشب من حتا تنهایی هم نتوانم راه بیفتم بروم تا جای او را در آزادی خالی کنم.

اولین بار و آخرین بار در عمرش با ما استادیوم آزادی آمد. از پرسپولیس‌های دوآتشه بود. و من امید زیادی به او داشتم تا سالها بعد یکی از هواداران قدیمی پرسپولیس شود. باید اعتراف کنم با اینکه متولد دهه هفتاد بود ولی بسیار با ادب بود. دقیقن نکته‌ای که خیلی‌ها از نسل فست فود از آن غافل هستند.

و حالا من یاد غروب بازی جام حذفی پرسپولیس و سپاهان سال ۸۸ می‌افتم که چهار نفری رفتیم استادیوم آزادی. سه نفری روی پای رفیقم حمیدرضا نشستیم و عکس یادگاری انداختیم. او چقدر فروتنانه ما را تحمل کرد. من بغض می‌کنم ولی خوب می‌دانم این بغض دردی را دوا نمی‌کند. تا با ما پاشد بیاید استادیوم آزادی. پسر کجا رفتی؟ آخر چرا به این زودی؟ واقعن بعضی وقت‌ها در حکمت خدا می‌مانم. و این هم یکی از بعضی وقت‌ها است.

هر وقت از استادیوم آزادی بر می‌گشتم، پرسپولیس برده بود بهم تبریک می‌گفت. همیشه من با لفظ آقا حمید خطاب می‌کرد. راستش بخواهید همین‌ها است که بیشتر حالم را بد می‌کند. بعد بغض می‌کنم. ولی خوب کاری نمی‌شود کرد. تا با ما پاشد بیاید استادیوم آزادی. اصلن جرات نمی‌کنم توی حجله‌هایی که دم خانه‌شان زدند نگاه کنم. دلش برای رسیدن محرم تنگ شده بود. خوشحال بود که محرم دارد از راه می‌رسد. ولی حالا دیگر نیست. تا برای امام حسین سیاهی بپوشد زیر علامت برود.

همیشه همین است، همین لحظه که خیال می‌کنی ایستاست اما می‌رود و تو می‌مانی تنها در آستانه. بوی پاییز در هوای شهریوری تهران وزیدن گرفته و تنت را می‌لرزاند لامصب. چقدر این شهریور به پاییز نزدیک است. بتاب. از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی. و من، مات.

تنها در افکار خود سايه روشن می‌زنم. می‌گویند: بخوان. از ابتدای خلقت تا روزهای نیامده. و من، مبهوت، در رد دود و رود در آشفتگی خود فریاد می‌زنم. می‌گویند: برقص. از بلندای ناز تا خواهش نیاز. و من، بي تاب. دوش به دوش پروانه‌ها ديوانه می‌شوم. می‌گویند: بمان. از دیروز روز تا فردای شب. حالا از او فقط چند عکس یادگاری باقی مانده و ادب‌-ی که داشت.

اصلن به کار این دنیا اعتمادی نیست. همین چند روز پیش بود که با پسرعمویش آرش قرار استادیوم آزادی روز جمعه شش شهریور را گذاشتیم. آخر برادرش استقلالی است. قرار بود دسته جمعی، یک جمع بزرگ پاشیم بریم استادیوم آزادی. حمیدرضا هم آنجا بود تشویق به جمع شدن جمع بزرگ می‌کرد. الحق که یکی از لیدرهای اصلی گروه بود. دلش برای پرسپولیس می‌رفت. گفتم که از پرسپولیس‌های دوآتشه بود. و من امید زیادی به او داشتم تا سالها بعد یکی از هواداران قدیمی پرسپولیس شود.

| لينک ثابت |  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:16   

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا