تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

بعد از شانزده سال انتظار اولین فریمی که به جهان از مارادونا مخابره شد، کت و شلواری خاکستری تنش بود و کرواتی که بسته بود، نشسته بود، فهمید که دوربین دارد نشانش می‌دهد، به روی خودش نیاورد، بعد طاقت نیاورد یک لحظه دوربین نگاه کرد و لبخند زد. مسیح برگشته است. این‌را از لبخندش می‌شود فهمید.

ال دیه‌گو، همیشه فرمانده
دیه‌گو تو حرمت الزمان هستی.

او باز با دوربین با ما و خیلی‌ها حرف زد. کسی که خواب خیلی‌ها را آشفته و به خیلی‌ها روحیه داده است. پشت این لبخند مرموز خیلی حرف است. یک دنیا حرف است. شانزده سال از آخرین باری که او را در جام جهانی دیدیم می‌گذرد. از آن فریاد معروف که بسان دست خدا در تاریخ ماندگار شد. دست‌های گره‌کرده‌ی او و فریادی که از اعماق دل توده‌های خلق ستمدیده کشید از ذهن هرکسی که آن را دیده باشد پاک نخواهد شد. خدا بزرگترین کارگردان سینمای جهان است.

ما ایمان داریم در جهانی که به لانه مارها مانند است هنوز هم می‌توان با مارادونا معجزه را دید. جادو نه، معجزه. بیست و چهار سال پیش هم از همه كوتاه‌تر بود، اما همه را اداره می‌كرد. ديه‌گو با كت و شلوار خاکستری! معنایش را که دارید، ققنوس از خاکستر بلند می‌شود، در حلقه اتحاد با دستيارانش. اين سه بازيكن سابق تیم ملی آرژانتین، تجربه قهرمانی جهان را دارند.

فقط به خاطر مارادونا! همه‌ی این سالها کشور برای من یعنی آرژانتین، پایتخت یعنی بوئنوس‌آیرس، آپرایزر، زبان، لباس، کت و شلوار، کفش، بوقچی، هوادار، تیفوسی، رنگ، نژاد و... همه چیز یعنی آرژانتینی آن! فقط به خاطر شخص مارادونا. خدا را شکر امسال هیچ کارشناسی در جهان برای آرژانتین شانسی قائل نشده.

بازی آرژانتين فراتر از فهم برنامه‌های نرم افزاری کامپيوتر است. يک چيزی در حد و حدود شور و حس انسانی. درک نشدنی و غافلگير کننده. آمیزه‌ای از شور، احساس و گرمای امریکای لاتین . چيزی والاتر و فراتر از نظم ماشينی و تاکتيک و دو تا دو تا چهار تا. فوتبال هم دقيقن همين است. نود دقيقه ضربان قلب. مخلوطی از نظم و شور. مسی مخفف مسیا است و مسیا به معنای مسیح است.

دیه‌گو تو حرمت نسل آتاری هستی، برای ما که هیچ وقت حاضر نشدیم عکست را با هیچ چیز دیگری طاق بزنیم، تو حرمت الزمان هستی. تو پرچم نسل ما هستی. نسلی که هیچ وقت نفهمید از این دنیا چه می‌خواهد.

خدا یکی، عشق یکی. مگر می‌شود هم‌زمان طرفدار دو تا تیم بود؟ فقط آدم‌های ترسو هر چار سال یک‌بار تیم‌شان را عوض می‌کنند برای قهرمانی. ترس برت ندارد برادر، باید چه‌گوارایی حمله کنیم، هی هی سیه‌را مائسترا. سیه‌رامائسترای تنها. زخمی، پيدا كن مردی را.

بازی آرژانتين فراتر از فهم برنامه‌های نرم افزاری کامپيوتر است. يک چيزی در حد و حدود شور و حس انسانی. درک نشدنی و غافلگير کننده. آمیزه‌ای از شور، احساس و گرمای امریکای لاتین . چيزی والاتر و فراتر از نظم ماشينی و تاکتيک و دو تا دو تا چهار تا. فوتبال هم دقيقن همين است. نود دقيقه ضربان قلب. مخلوطی از نظم و شور. خدا را شکر امسال هیچ کارشناسی در جهان برای آرژانتین شانسی قائل نشده.

جام جهانی نه از پنچ شنبه شب در سووتو که بزرگترین ستارگان موسیقی جهان با اجراهای خود به طور غیر رسمی جشن نوزدهم افتتاح کردند شروع شد و نه از بازی افتتاحیه بافانا بافانا - آزتک‌ها، جام جهانی همیشه از اولین بازی آرژانتین در آن شروع می‌شود و با آخرین بازی آنان به پایان می‌رسد. برادر من از ۵ سالگی طرفدار آلمان بوده، از دو آتشه‌های ژرمن است. بهم می‌گوید: واقعن امسال حق آرژانتین است که قهرمان شود.

بیست و چهار سال پیش هم از همه كوتاه‌تر بود، اما همه را اداره می‌كرد. ديه‌گو با كت و شلوار خاکستری! معنایش را که دارید، ققنوس از خاکستر بلند می‌شود، در حلقه اتحاد با دستيارانش. اين سه بازيكن سابق تیم ملی آرژانتین، تجربه قهرمانی جهان را دارند. ما وارد خلسه‌ای عظیم خواهیم شد و تمامی انرژی‌های کهکشانی را برای قهرمانی دیه‌گو به اردوگاه جنگی آرژانتین در افریکا می‌فرستیم، در این راه خدای بزرگ ما را کمک خواهد کرد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 1:37    | 

کاش سه‌شنبه‌های طریقت اندوهی بود، حسین نوروزی بود، روزنامه‌ای بود، صفحه‌ی خراب -ی بود،  تنهایی بود، غاری بود، چایی بود، سیگاری بود، تا می‌نوشتم از این سه‌شنبه‌ای که به‌مان هجوم آورده است. سه‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹، دلم تنگ شده برای تشنگی پارسال‌مان در این روز، برای آن عطش، برای آن روز که امام حسین به آزادی رساندیم. برای آن لحظه‌ای که میرمان را وسط میدان انقلاب عقب یک پیکان سفید دیدیم. چه معصومانه نگاهمان کرد.

دلم تنگ شده برای مهربانی پارسال مردم‌مان، که چقدر با هم مهربان بودند. هرکسی شلینگ آبی را از خانه‌ای و مغازه‌ای بیرون آورده بود. همه همه بودند. کسی کس نبود. وسط آن هم همه چقدر خودمان بودیم. آن روز خاکی بود. چقدر به‌مان خوش گذشت. چقدر آن روز دهه شصت بود. با این‌که رای‌مان را خورده بودند ولی آن روز یک روز دیگری بود. همه با هم بودیم. خودمان بودیم.

رضا ولی‌زاده را وسط میدان آزادی دیدم. گفتم رضا می‌بینی؟ رضا می‌دید. به‌همراه معلم قانون مطبوعات‌مان که به‌مان درس می‌داد ای‌ستادیم حرف زدیم. خندیدیم. کوفت‌شان شود آنهایی که این خنده را ازمان گرفتند. صدای تیر آمد. تک تیر نبود. رگبار بود. یهو ورق برگشت. انگار از خواب پریدیم. تازه بی‌دار شده بودیم. برادرای خونین به خودشان آمدند. 

رسیدن به جایی‌که به قول شیخ ما: هیچ‌چیز، جهان‌ات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که هم‌واره غمی سنگ‌گین، قفسهء سینه‌ات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحله‌ای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگی‌اش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ... از اندوه ِ مُدام حرف می‌زنیم؛ از غمی که تمام‌شدنی نی‌است. داریم از جهانی می‌گوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی می‌گوییم که می‌شود درباره‌اش ساعت‌ها با روان‌کاو و روان‌پزشک و روان‌نژند و هرچه از این‌دست، حرف زد. جهانی که تعریف‌کردنی است.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 2:27    | 

آخرین بار که آرژانتین در جام جهانی دیدیم کی بود؟ فقط به خودم گفتم «آرژانتین روح یک جهان بی‌روح است.» و بغضم شکست. آن لحظه برایم غیر قابل تحمل بود. داستان ما و آرژانتین یک ماجرای قدیمی است. فوتبالهای زیادی دیدیم، چقدر این حس برایم آشنا است. این حس سر بازی آرژانتینا در فوتبال بارها و بارها، سالها و سالها تجریه کردم. حس آخر بازی آلمان و آرژانتین را می گویم؛ بازی یک چهارم سال 2006.

آرژانتین 2010 چقدر مارادونا است
خورشید دوباره شروع به درخشیدن کرده است.

در آن لحظات بی‌اراده گریه کردم. چهار سال صبر کرده بودیم که قهرمانی آلبیسلسته را ببینیم، ناکامی سالهای قبلش را فراموش کنیم اما باز هم یک نامردی دیگر رقم خورده بود. در آن دیدار، همه چیز برای صعود آرژانتین به جمع 4 تیم پایانی مهیا بود اما به یکباره ورق برگشت و آرژانتین بازی را باخت. البته از وقتی که ژرمن‌های نامرد اجازه ورود به استادیوم به ال دیه‌گو ندادند، می‌شد فهمید قرار است سر تیم محبوب‌مان را ببرند.

پیش از گل تساوی ژرمنهای میزبان، کرسپو می‌توانست  همه چیز را تمام کند، اگر آن تک به تکش گل می‌شد تاریخ به گونه دیگری رقم می‌خورد اما کرسپو نزد و دویچلند هم با یک حمله به بازی برگشت، بازی به صربات پنالتی رفت، آلمانی که تا به حال در تاریخ در ضربات پنالتی نباخته بازی را نباخت و آن شکست اتفاق افتاد.

تیم سال 2006 تیم خوبی بود، تیمی خیلی خوب، همانند سال 2002. آرژانتین بیلسا، امید اول کسب جام بود اما از آن سال به جای شادی قهرمانی، گریه‌های باتیستوتا در یادم مانده است و لحظه‌ای که زانوهایش را گرفت تا نیفتد. گریه‌های بعد از بازی با سوئد. آرژانتین می‌توانست قهرمان شود اما پنالتی مشکوکی که کولینا در دیدار با انگلستان گرفته بود، همه چیز را خراب کرد.

سرانجام آرژانتین حذف شد و برزیل جام را برد و من هیچ وقت خوشم نیامد که برای یکبار هم، مراسم قهرمانی برزیل را ببینم، نمی‌توانستم جامی را که قرار بود کاپیتان ورون بلند کند، در دستان کافو ببینم و هیچ وقت هم آن صحنه‌ها را ندیدم.

سال 1998 را که مرور می‌کنم، استپ فوق العاده برگ کمپ و ضربه استثنایی‌اش در خاطرم می‌آید و حرکت بچه‌گانه اورتگا، به قول ال دیه‌گو: اورتگا آرژانتین کشت.  بازی یک چهارم برابر هلند. اخراج ارتگا امیدها را کم کرده بود و برگ کمپ هم جای هیچ صحبتی نگذاشته بود اما دست کم اگر لوپز آن دو به تک را به باتی گل پاس می‌داد و خودش گل نمی‌زد، گابریل دوست داشتنی مسیح‌وار آقای گلی جام را به دست می‌آورد و دست کم عنوانش مرهمی بر درد حذف شدن بود.

از سال 94 برایم سکوت دیدار آرژانتین و رومانی باقی مانده، آن جام برایم پر از حرفهای ردوندو به مارادوناست که بعد از بازی بلغارستان به او گفته بود همه جای زمین دنبال تو می‌گشتیم دیه‌گو تا توپ را به تو بدهیم ولی تو را پیدا نمی‌کردیم، پر از حرفهای مارادونا که گفته بود پاهایم را قطع کردند، آخرین سال هنرنمایی مارادونا در جام جهانی.

مافیا بازی فیفا و مافیا از سال ۹۰ شروع شده بود اما قرار بود نوار ناکامی‌ها در جام 2006 قطع شود، جامی که خودش یک ناکامی دیگر شد و فراموش کردن ناکامی‌ها به سال 2010 افتاد. و حالا این ما هستیم یک مشت مرد برزخی که برگشته‌ایم تا انتقام خود را بگریم.

آرژانتین امسال تیم خوبی دارد اما نه به خوبی 4 سال قبل و قبل‌ترهایش که با بیشترین امتیاز به جام جهانی صعود می‌کرد، اما این تیم همانند تیم سال 90، تیمی مرموز و غیرقابل پیش بینی است. واقعن چه کسی می‌تواند از لحاظ فنی آرژانتین پاسارلا، بیلسا، پکرمن را انکار کند؟ اما همه‌ی این‌ سالها آرژانتین گمشده‌ای داشت.

این روح مرموز استادیومی شانزده سال بود که پیداش نبود. اما چقدر این آرژانتین برایمان آشنا است. تنها کمتر از ۲۴ ساعت به آغاز جام جهانی فوتبال آرژانتین به دستور مارادونا خط حمله سه نفره را تمرین کرد. مسی، هیگوان و توز در راس خط حمله قرار دارند، وسط هم دی‌ماریا و ماسچرانو و ماکسی. آلبیسلسته برای قهرمانی نیرو کم ندارد و می‌تواند همه آرزوهای دور و دراز هوادارانش را برآورده کند. خدا جون تو که یک برگ درخت به اذنت نمی‌افتد، امسال ما می‌خواهیم قهرمان شویم!

| لينک ثابت |  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 1:37    | 

ترکیب سکوت و لبخند
سنگ را
آب می‌کند!

| لينک ثابت |  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 22:44    | 

تموم این آه‌ها، بغض‌ها، خشم‌ها، باتوم خوردن‌ها، زندان رفتن‌ها، تجاوز‌ها، کهریزک‌ها، اوین‌ها، گلوله خوردن‌ها و اعدام شدن‌ها هزینه‌هایی بوده برای زندگی بهتر. اگه حالتون از اعداما گرفته‌ست، اگه با دیدن تلویزیون پر از نفرت می‌شین، اگه بین امید و نا امیدی بالا پایین میشین، اگه عکسا و فیلما و آهنگای یک سال گذشته دگرگونتون می‌کنه، اگه اخبار زندانا و دادگاها رو اعصابتونه، یادتون باشه که مهمترین وظیفه‌تون در قبال همه‌ی اینا زندگی کردنِ. با تمام وجود زندگی کنید.

| لينک ثابت |  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 15:10    | 

یک روز دختر شیطون روزنامه‌نگار که همه خوب می‌شناسینش. بهم گفت: حمیدرضا من از این پست‌های کیمیایی‌وارت خیلی خوشم می‌یاد. با این‌که همه خوب می‌دانید چشم دیدن کیمیایی را ندارد. ولی همه‌‌ی رفیق‌هایش کیمیایی‌بازهای حرفه‌ای تهران هستند.

مثِ کسی که چشم دیدن فوتبال ندارد ولی تیفوسی‌ترین فوتبالی‌ها از یاران غارش هستند. یادش به‌خیر چار سال پیش رفته بود طرفدار همه‌ تیم‌های شده بود که مقابل آلبیسلسته می‌جنگیدند، لامصب بعد بد همه رفقایش از آن آرژانتینی‌های دوآتشه روزگار هستند.

| لينک ثابت |  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 2:15    | 

:: حسد مسعود کیمیایی را باید خواند تا دید این عین القضات که این روزها همه درباره‌‌اش حرف می‌زنند کیست؟! این اثر بالنده «حسد بر زندگی عین القضات» درباره عشق و حیات نشان دهنده آن است که جهت گیری قاضی، تقابل اساسی یعنی تقابل زندگی با ایستایی است. ای از بُرد یمانی بر تن آن سرزمین پوشانیده است که دیگر بلاد، بدان حسد می‌ورزند. کیمیایی‌بازی وسط تهران. استاد نوشتن دیالوگ‌ها و قاب‌های ماندگار تاریخ سینمای ایران معلوم است اگر قلم به دست بگیرد می‌داند چگونه بنویسد. و باید ترسید از روزی که درد نوشته شود.

 نخستین دوره محبوب‌ترین کتاب داستانی وبلاگ‌نویسان ایران

:: مرگ بازی پدرام رضایی‌زاده را دوست دارم. در مرگ بازی بالهای مرگ به راحتی به سر و صورتتان می‌خورد ولی خیالتان راحت حضرتش آنقدر شوخ و شنگ است که دم فری کثیف ساندویچ می‌زند ردیف و حال می‌کند با جماعت پلاس جلو آن مغازه تو خیابان نی‌لوفر آپادانا. راستی فوتبال جمعه صبح‌هایش هم به راه است. 

:: مجموعه‌ی برف و سمفونی ابری پیمان اسماعیلی. مود داستان‌هایش در ذهن‌‌تان می‌ماند و حول هیچکاکی اسماعیلی که در سطر سطر داستان‌هایش است، دست از سرتان برنخواهد داشت.

 

انتخاب ویژه:

:: خنده را از من بگیر، جواد ماه‌زاده. برای بچه‌هایی که دهه شصت‌باز هستند خواندنش را توصیه می‌کنم. اونایی که دهه شصت را دهه تکرار نشدنی می‌دانند و هیچ وقت نمی‌توانند از شرش خلاص شوند.

| لينک ثابت |  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:18    | 

اگر اجازه بدهید می‌­خواهم یک قصه عاشقانه تعریف کنم. این هدف من نیست. ممکن است هدف من از پس قصه‌ام قابل تشخیص نباشد، اما دوست دارم شما هدف­‌م را بدانید. به­تر است این قصه عاشقانه را طوری تعریف کنم که هدف­‌م مشخص شود. یعنی به نحوی آن را طرح کنم که به خودم پیوند خورده باشد. یا مثلن شخصیت اصلی قصه خودم باشم. اما در هر صورت یک قصه، یک قصه است. اتفاقی جدا از ما است.

امکان دارد شما هدف مرا در نیابید و این­‌که من قصه می­‌گویم تا هدف­‌م دریافته شود، انگار که کار بیهوده‌­ای است. البته راه حل­‌های دیگری هم هست.. یک قصه عاشقانه تعریف می­‌کنم، می­‌شود شخصیت اصلی آن خودم باشم یا نباشم، هیچ فرقی نمی­‌کند.مهم این است که قصه، عاشقانه باشد، بعد نتیجه­‌گیری می­‌کنم و به سادگی هدف‌­م مشخص می­‌شود.

اما مشکل این­‌جاست که نباید از قصه نتیجه­‌گیری کرد. پس به­تر است که بعد از تعریف قصه تفسیرش کنم. در تفسیر، هدف‌­م از بیان قصه مشخص می­‌شود. هرچند امکان دارد شما فرض کنید قصه را به نفع خودم یا به­تر است بگویم به نفع هدف­‌م تفسیر کرده‌­ام، یا حداقل فکر کنید در تفسیر این قصه صادق نبوده‌ام... چنین فرضی خوشایند نیست.

به­تر است اول قصه را بازگو کنم و بعد هدف­‌م را از بازگو کردن‌ش بگویم. آن­‌گاه شما، هم قصه را شنیده­‌اید و هم پی به هدف من برده­‌اید. تنها مشکل این است که هدف­‌م با قصه چندان مرتبط نیست. فکر می­‌کنم هدف‌­م خیلی واقعی‌­تر از یک قصه است. کافی است فقط هدف را بگویم. اما هدف از چه چیزی را بگویم؟ به­تر است هدف­‌م‌‌ را نیز نگویم... به­تر است پیشنهاد کنم با هم در آن کافه روبه‌­رویی بنشینیم و دو فنجان قهوه سفارش بدهیم.

| لينک ثابت |  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 2:30    | 

بیچاره شاگردی که از استادش بهتر نشود. / داوینچی

 

یک مرد قهرمان شد. و چه لحظه باشکوهی است. می‌دانم از شرق تا غرب عالم، آبی و اناری‌ها طرفدار بایرن موشه شده بودند که ژوزه بزرگ بسوزانند ولی خودشان سپوختن. همه آبجوهای ایالت باواریا به افتخار ژوزه بزرگ.

بارسایی‌های مغرور سرمست از این‌که ستاره اینتر ناتزویناله را خرید بودند، نمی‌دانستند ستاره تیم او نیست. سومین قهرمانی این فصل اینتر با سومین قهرمانی اروپایی‌اش همزمان شده و شبی رویایی برای هوادارانش رقم خورده است. این شب رویایی در حالی اتفاق افتاده که در ابتدای فصل کمتر کسی برای اینتر مورینیو این شانس را قائل بود که بتواند بدون زلاتان، موثرترین مهاجم تیم، هر سه جام این فصل را از آن خودش کند.

اما بر شعبده بازی‌های این فصل ژوزه پایانی نبود. قهرمانی آقای خاص، تکرار تاریخ بود اما متفاوت‌تر از گذشته. مصاحبه مورینیو با گازتا در روزهایی که همه حرف از رفتن زلاتان می‌زدند را یکبار دیگر مرور کنیم. مخصوصن آنجا که برای مصاحبه کننده، داستان دکو را بازگو می‌کند: بعد از قهرمانی جام یوفا در سال 2003، دکو می‌خواست پورتو را ترک کند اما من از او خواستم که برای یک یا چند سال دیگر بماند. او ماند و ما لیگ قهرمانان را بردیم. هی زلاتان حواست هست. 

دیگو میلیتو آماده‌ترین مهاجم حال حاضر تیم ملی آرژانتین با دو گلی که در بازی فینال لیگ قهرمانان به ثمر رساند، اینتر را پس از 45 سال بار دیگر آقای اروپا کرد. چه می‌کنه این دیگو میلیتو!

| لينک ثابت |  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 3:39    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا