تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

آثار تهمینه میلانی تا مرز پاره شدن تارهای صوتی فیلمساز داد می‌زنند که می‌خواهند مبلغ آزادی زنان باشند و در این راه از فدا کردن سینما و تمام دست‌آوردهای مردانه آن، ابایی ندارند. سینمای زنانه در ایران چه معنایی دارد؟ آیا اینکه شخصیت‌های محوری قصه شما زن باشند یا زن، شخصیت محق قصه باشد، کافی است که سینمای یک سینماگر را زنانه بنامیم؟

اگر این‌طور باشد که سینمای لارس فون تریر هم در «شکست امواج» هم در «داگ ویل» شدیدن زنانه است! شاید هم سینمای زنانه به سینمایی گفته می‌شود که قصه، وضعیت و شخصیت‌ها مرتبط‌اند با احقاق حقوق زنان یا حق از دست رفته‌ای از زنان یا ...؟ (در این صورت هم به نظر من سینمای فون تریر بسیار موفق‌تر است در قبال سخنرانی‌های خردمندانه‌ای که در برخی از آثار سینماگران زن می‌شنویم.)

واقعیت این است که در مورد برخی از آثار سینماگران زن، تکلیف آدم روشن است مثلن رخشان بنی‌اعتماد اغلب، فقط فیلم می‌سازد پلاکارد به دست نمی‌گیرد. زنانه بودن سینمایش هم در نگاهی که به جهان و شخصیت‌ها دارد، نمود می‌یابد. «شخصیت‌های زن» فیلم‌های بنی‌اعتماد، نه‌تنها قوی‌تر از مردها ظاهر می‌شوند که بازی‌های بهتری هم نسبت به آنها دارند یعنی بنی‌اعتماد بازی‌های بهتری از آنها می‌گیرد.

در فیلم‌های او، درباره موقعیت و سرنوشت زنان کشورش (زنان واقعی نه پریانی که از افسانه پریان و هزار و یک‌ شبِ تخیلات طبقه بورژوا بیرون آمده‌اند) سؤال پشت سؤال مطرح می‌شود. آدم‌های آثار او سؤال می‌کنند و او به عنوان کارگردانی خلاق، «نشان‌ می‌دهد». تکلیف منتقد، مخاطب خاص و حتی مخاطب عام با آثار او روشن است.

آثار او همچنین به رغم تمام تاثیری که بر سینمای زنانه ایران گذاشته‌اند و موفقیتی که در زمینه جذب مخاطب داشته‌اند و حتی بخشی از سینمای مردانه ایران را هم تحت تأثیر قرار داده‌اند (از لحاظ رویکردی که به وضعیت و مشکلات زنان دارند یا حتی کادربندی و استفاده از رنگ‌هایی که «نشانه‌گرایی» متن را با جلوه‌هایی زنانه می‌آمیزد) بی‌ادعایند.

از این نظر بی‌ادعایند که داد و فریاد راه نمی‌اندازند، دائم در هوا مشت تکان نمی‌دهند. عکس این سینما را می‌توانیم در آثار تهمینه میلانی ببینیم که آثارش تا مرز پاره شدن تارهای صوتی فیلمساز داد می‌زنند که می‌خواهند مبلغ آزادی زنان باشند و در این راه از فدا کردن سینما و تمام دست‌آوردهای مردانه آن، ابایی ندارند.

این یک شوخی نیست. نمونه‌اش همین فیلمی که اکنون از میلانی روی پرده سینماهاست: «تسویه‌حساب». تصور کنید این ایده را بنی‌اعتماد می‌ساخت. طبیعتاً این همه ستاره خوش‌چهره (صرفاً برای موفقیت در گیشه و در تقابل با نقش‌هایی که در فیلمنامه دارند) وارد فیلم نمی‌کرد.

مسلمن سعی می‌کرد قصه‌اش را خوب روایت کند نه هر 10 دقیقه در میان، یک سخنرانی مفصل (یادآور بیانیه‌هایی که برخی «سیمون دوبوار» خوانده‌های کم‌دانش، در مجلات زرد دهه پنجاه می‌نوشتند) در دهان بازیگرانش بگذارد. سعی می‌کرد آدم‌ها و انگیزه‌ها را «واقعی» کند.

مثلن چهار زن زندانی که بعد از آزادی، یک پروژه گوش‌بری در خیابان‌های تهران را تدارک می‌بینند مسلمن انگیزه‌شان اقتصادی است و اصلن دانش این را ندارند که حرف‌های قلمبه‌سلمبه بزنند. آنها می‌خواهند پول دربیاورند و دلبستگی خاصی هم به تفکرات فمینیستی و روشنفکرانه ندارند.

بنی‌اعتماد اگر این فیلم را می‌ساخت، همین نگاه فمینیستی را پی می‌گرفت اما آن را در دل روایت حل می‌کرد و می‌گذاشت مخاطب، در جمع‌بندی اثر به آن برسد. بنی‌اعتماد اگر این فیلم را می‌ساخت، جای پای ایده‌های «تلما و لوئیز» و «هیولا» را از فیلمنامه و فیلم پاک می‌کرد. اگر او ... اما حالا که او نساخته ما با چهار زن زندانی روبروییم که میلانی مجبورشان کرده در فیلم خاله‌بازی کنند! یعنی بشوند آدم‌هایی که نیستند.

فرض کنید چهار دختر طبقه بالا و بورژوا بخواهند ادای زندان رفته‌ها را دربیاورند. میلانی، هم به عنوان فیلمنامه‌نویس هم کارگردان، چون دورنمایی از چنین افراد و چنین وضعیتی نداشته، جاهای خالی روایت را با «شعار» پر کرده.

نصف فیلمنامه اضافه است. همچنین چون خواسته فیلم خیلی خشن نباشد، از قتل‌های «هیولا» پرهیز کرده و مشکل دیگری به مشکلات روایی فیلم افزوده. خب، تکلیف ما با چنین سینمایی چیست؟ به نظر من اگر تهمینه میلانی می‌خواهد فیلم بسازد و فیلم خوب بسازد و فیلم خوبی در حمایت از زنان بسازد (گیرم که کاری هم با سینمای بنی‌اعتماد نداشته باشد) لااقل نگاهی دوباره به «شوکران» افخمی بیندازد.

در تسویه حساب تهمینه میلانی همه‌ی مردها نامرد هستند. غیر از آن آقایی که مهندس آرشیتکت است، اهل زن بازی نیست، دعوت به قهوه مهناز افشار رد کرد، که او هم شوهر واقعی تهمینه میلانی است.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 11:12    | 

بی‌نهایت لذت بخش است وقتی تلویزیون آتش زدن پرچم انگلستان توسط مارادونا را نشان داد، ال دیه‌گو خدایگان شورشی‌ها. خسرو در تمام داستان‌ها می‌میرد و کرامت الله تماشاگر تمامی اعدام هاست، رضا همیشه می‌رود برای تهیه اسلحه، پروین، یک معاشقه در سکوت. احمد، حضور اشباح است. این‌ها، شخصیت‌های کار تازه‌ام هستند. شجریان باشد یا لئوناردو کوهن، مهم حال ما است که با هر کدامش پر از نوستال می‌شود حالا می‌خواهد کافه مخفی باشد یا پیاده‌رو میرداماد.

ساختن نوستالژی بدترین خیانتی است که هر کسی می‌تواند به خودش بکند. منهتن عمو وودی آلن باعث شد ازپیر شدن لذت ببرم. من عاشق سید حسن مدرس هستم. لازم است ما روی غمهایمان استوار باشیم. درد برای اهل درد است ای مرفهان بی‌درد. چقدر امشب توی کافه مخفی حرف زدن راجع به سینما مزه داد. یاران من خرداد امسال به بیست و چهار سال انتظار پایان داده خواهد شد، خدا هم امسال دلش برای خوشحالی کردن‌‌های شورشی‌ها تنگ شده.

میلک شیک 4 دلاری کافه مخفی، امروز عصر در جمع صمیمانه رفقا خیلی چسبید. امروز عکس حسین علیزاده میان آن همه تصویر سال در خانه هنرمندان یک دنیا راز و رمز داشت، این مرد کیست که حتا عکسش هم لابیرنتی است پر از نی نوا.

پدرمان ابراهیم در دامنه کوه آرماگدون منتظر ما است، او آنجا ایستاده تا فرزندان خونینش را ببیند از کدام طرف می‌آیند. برادرای خونین پدر ایمان منتظر ما است. مرد سرت بالا بگیر، تو یکبار اینا را بردی که اگر هزار بار دیگر هم ما را ببرند باز نمی‌توانند آن باخت را جبران کنند.

چند وقتی هست دچار این سوال فلسفی شده‌ام که سینما آن فیلمی است که اکران می‌شود یا این نسخه‌های بلو - ری که ساعت‌ها اضافه‌تر از فیلم اکران شده است؟ ارباب حلقه‌ها، یاران حلقه نسخه بلو - ری بدون ملحقاتش ۴ ساعت است، در بعضی مواقع که پایان فیلم اصلنی در بلو - ری تغییر می‌کند. در بعضی از مواقع هم در برابر چند پایان قرار می‌گیرید که این حق دارید هر کدام را به دل‌خواه خودتان برای فیلم در نظر بگیرید؟

یک تکه سیگاری ِ پونصدی. تصورات باطل، می‌توانند آدمی را تا مرگ بکشانند؛ چندتا قرص ِ مثلن خواب بدهند به دست‌ات، بگویند بخور و بمیر! چه باید گفت به آن‌ها؟ عزیز من! دنیا این روزها شبیه یک تکه سیگاری ِ پونصدی است؛ چشم برهم می‌زنی، رفته‌ای هوای خدا. این‌روزها بدون ِ آن هم انگار روی هواییم. قرص‌هایم کو سهراب؟

حمیدرضا هستم، بچه‌ی تهرون، عاشق پرسپولیس، منچستر یوناتید و تیم ملی آرژانتین. بچگی‌ام با مارادونا گره خورده است. یکی از بازماندگان نسل آتاری. اهل سینما. یک تارانتینو باز حرفه‌ای. کوئنتین، برادر تارانتینو صدا می‌کنیم. همشهری کین بهترین فیلم تاریخ سینما می‌دانم. پدرخوانده هم فیلم محبوب همه‌ی عمرم است. کتاب‌های سیاسی می‌خوانم و ایضن شعر.

با هم جور در نمی‌آیند ولی خوب ایرانی‌ها کلن سرشار از پارادوکس هستند. اگر بخواهیم  به روش میکروسافت که برای شات دان کردن باید استارت بزنیم خودکشی کنیم باید در اوج خودکشی کرد، مرد فیل نما دیوید لینچ هم در اوج خودکشی کرد، مرلین مونرو هم ایضن.

خرداد امسال به مناسبت سالگرد 22 خرداد، جام جهانی فوتبال و معرفی آیفون نسل چهارم کوره ذوب آهن است. چند وقتی است وقتی دلم برای ترانه علیدوستی تنگ می‌شود تردید می‌بینم. مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی. مینی ‌بوس خاطره است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیف عقبی نشسته‌ است.

صدای پول خرد توی جیب نشانه پول دار بودن نیست، پز روشنفکری گاس صدای پول خرد است. وقتی پرسپولیس از سایپا باخت، صدای تشویق کر کننده پرسپولیسی‌ها در حمایت از علی دایی، آزادی را به با معرفت‌ترین استادیوم جهان تبدیل کرد. وقتی یک احمق کاری را انجام می‌دهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار می‌کند که دارد به وظیفه‌اش عمل می‌کند.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 1:28    | 

وارد آسانسور شديم هردو تنها
به هم نگاه کرديم و اين همه چيز بود
دو زندگی
يک دقيقه
سرشاری سعادت
طبقه‌ی پنجم
او بيرون رفت
و من به بالا رفتن ادامه دادم
می‌دانستم که ديگر او را نخواهم ديد
که ديداری بود يک‌بار و برای هميشه
که به دنبالش اگر می‌رفتم مردی مرده‌ بودم در ردپاهای او
و به سوی من اگر بر می‌گشت
تنها در جهان ديگر ممکن بود.

ولادیمیر هولان / راه رفتن مرد مرده

 

آیا یک مرد جدی بهترین فیلم 2009 است؟ آیا یک مرد جدی در کنار فیلم‌های تارانتینو و کامرون بهترین فیلم 2009 است؟ آیا این دو تا برادر نابغه‌اند؟ آیا این فیلم قبیله‌ای آن‌هاست؟ آیا حسی را که هنگام تماشای آخرین نمای این فیلم داشتیم، درباره فیلم دیگری تجربه کرده‌ایم؟ آن‌ها نقطه شروع چنین فیلم را چگونه به دست آورده‌اند؟ از کجا به منشور داستان‌شان وارد شده‌اند؟ چطور به کمک راجر دیکنز به یک بافت تصویری کاملن جدید رسیده‌اند؟ ولی بین خودمان باشد از اخوان کوئن بعید است فیلم ضد مذهب بسازند.

چه کسی آن نما را گرفته بود؟ که این قدر تنظیم بود. زاویه اش و پیش زمینه و پس زمینه‌اش. و سوژه‌اش، وقتی رافائل از زمین اخراج شد و سرش پایین بود و نگاه آن همه تماشاگر بر وجدان و احساس‌اش سنگینی می‌کرد و دوربین او را نشان داد در گوشه پایین کادر. گوشه چمن سبز. این‌ها همان مردمی بودند که در نیمه اول برایش هورا کشیدند. مردم این طوری هستند: دلچسب جذاب حامی و در عین حال در طلب قربانی.

آدم‌ها وفتی می‌میرند که تاریخ مصرف‌شان تمام می‌شود. رضا کرم‌رضایی فیلم کندو (و چند فیلم دیگری که همین نقش را بازی کرد) هم از آن تباری بود که آن سال‌ها روشفکرهای معترض زیاد یادش می‌افتادند. از نوع تلما ریتر جیب‌بر خیابان جنوب ساموئل فولر که کروات می‌فروخت و صفحه گوش می‌کرد. یا مثلن داستین هافمن کابوی نیمه‌شب.

خصلت اساسی همه این شخصیت‌ها هم بدبخت بودن‌شان نبود، شیرین بودن‌شان بود. این روزها نمی‌دانم خوشبختانه این بازنده‌ها تمام شده‌اند، خوش‌بخت‌ها جای‌شان را گرفته‌اند. یا حواس ما دیگر به‌شان نیست. به چیزهای دیگر است.

پسر: آقا جون توی خیابون که راه می‌رفتم همه دخترها منو نگاه می‌کردند، پدر: می‌دانی چرا؟ چون اونها دنبال نوکر می گردن و می‌خوان ببینن تو به دردشون می‌خوری یا نه! به نظرتون این جملات متعلق به چه کسی یا چه فیلمی می‌تواند باشد؟ این جواب شهید مطهری به پسرش است.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:21    | 

سال 86 بود، روزنامه اعتماد خاطرات هاشمی رفسنجانی را منتشر می‌کرد: "شب ، در مجلس ماندم. کارهای عقب افتاده را انجام دادم. چند روزی است ، دست راستم کمی درد دارد. دکتر غموسی ف زرگر با تشخیص اینکه اعصاب دست متورم شده، قرض‌هایی داده است. وقتی قرص‌ها را می‌خورم، مقداری خمارآلود می‌شوم. شب، دو فیلم «خط قرمز» و «خانه عنکبوت » را دیدم که علیه ضدانقلاب ساخته شده است. اولی را چپی‌ها ساخته‌اند؛ فیلم خوبی نیست. دومی، بد نيست."

همین چند جمله پر کد است. خودمانیم چقدر ادبیات ایشان عالیجناب سرخپوشی است. روزهای دهه شصت چقدر سخت بود. روزهایی که نفر اول پشت پرده بود. سرخپوش بود. باند سین الف در اوج قدرت بود. هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه. عصر عصر عالیجنابان بود.

همان روزها که هجده سال بعد بد روزنامه صبح امروز در تاریخ ۲۹ / ۱۰ / ۱۳۷۸ تیتر زد: در دوران هشت ساله صدارت آقای هاشمی حدود هشتاد تن به وسیله محفل اطلاعاتی و علل سیاسی به قتل رسیده‌اند. که معروفترین آنها قتل سعیدی‌سیرجانی، مهندس برازنده، میرعلایی، تفظلی و... بوده‌اند. همان روزها که روزنامه آریا در ۱۴ / ۹ / ۱۳۸۷نوشت: پرونده قتل سیامک سنجری و فاطمه قائم‌مقامی را دنبال کنید تا به شاه کلید برسید. پرونده قتل پیروز دوانی را دنبال کنید تا عالیجناب خاکستری را مشاهده کنید.

حالا که دارم می‌گویم از عصر آزادگان هم یاد کنم که به تاریخ ۹ / ۱۱ / ۱۳۷۸ نوشت: زبان هاشمی نه تنها اهانت آمیز است بلکه متضمن تهدید ناقدان و مخالفان است. و توپخانه جناح چپ در تاریخ 29 / 10 / 1378 اصل مطلب گفت: آیا مجازات یک نامه سرگشاده انتقادی به هاشمی رفسنجانی شش ماه سلول انفرادی و اقرارنویسی به سبک برادر حسین است؟

یکی از کارگردان‌های مطرح سینمای ایران که شهرت جهانی دارد برایم تعریف ‌کرد آن روزهای دهه شصت وقتی بحثی بر روی فیلمی مطرح می‌شد و فیلمی نظرها را به سمت خودش جلب می‌کرد، نسخه‌ای از آن برای هاشمی فرستاده می‌شد تا او ببیند و نظر نهایی نسبت به اکرانش را بدهد. از این حرف و این خاطره و اتفاقاتی که برای خط قرمز کیمیایی افتاد می‌شود فهمید که خط قرمز به خاطر نظر منفی هاشمی رفسنجانی هیچ وقت اکران نشد.

| لينک ثابت |  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 14:28    | 

خیابانی در تمام عمرش یک حرف درست زد که وسط بازی شیاطین و هال سیتی گفت:"این پاسکاری‌هایی که الان بارسلونا انجام میده منچستر یونایتد 10 سال پیش انجامش می‌داد که گاهی اوقات به 600-700 پاس هم می‌رسید." البته من تکمیلش کنم که آن موقع که منچستر یونایتد پاسای کوتاه تک ضرب می‌داد بارسا نمی‌توانست از گروهش صعود کند. هنوزم یونایتد همان سیستمشو حفظ کرده که ما می‌بینم بعضی مواقع پاسای تک ضربی می‌دهند که دشمنان گیج می‌شوند. نمونه‌اش تو بازی زسکا مسکو و آث میلان تو بازی هال هم چند چشمه نشان دادند. حالا حالاها مانده که تیمی بخواهد مثل من یو چشم نواز بازی کند.

خیلی خنده‌دار است هواداران بارسا بعد از سالها قهرمان نشدن در اروپا به لطف بازی سياه استمفورد بريج! بیایند به هواداران منچستر یونایتد از مگس و عقاب حرف بزنند، که اگر واقعن قرار باشد ببینیم چه تیمی حقیرانه وارد فینال شد با آن همه دبدبه و کبکبه که می‌گویی به چه تیمی غیر از بارسلونا می‌رسیم؟ نکند ناداوری سال را فراموش کردی؟

شش پنالتی به ناحق گرفته نشده برای چلسی دیگر از اشتباه داوری گذشته است. فوتبال مرد وقتی بارسلونا توانست به نامردی وارد فینال چمپیون لیگ شود. چقدر قهرمانی بارسا به قهرمانی ایتالیای جنایتکار در جام جهانی ۰۶ شبیهه است. تا به حال در عمرم اینقدر از بارسلونا متنفر نشده بودم. روح ژنرال فرانکو در کالبد بارسا دمیده شده بود. واقعن غیرت کاتالان اجازه نمی‌دهد هواداران متعصبش از این صعود کثیف به فینال چمپیون لیگ خوشحال باشند. افتخار می‌کنم یک منچستر یونایتدی هستم.

من برعکس تو مارادونا را با همه یاغی‌گریش دوست دارم. واقعن اگر طرفدار این عقیده هستی که با منطق جلو می‌روی و هر نقص و ضعفش رو هم نمی‌پرستی؟ بهتر است طرفدار پله باشی، چون بچه مثبت است، تا حالا خلافی نکرده، همیشه کت و شلوار تنش بوده، نمره انظباطش همیشه بیست بوده، پس هیچ وقت نمی‌توانی از طاقی‌گری زیدان در فینال آلمان لذت ببری، فوتبال یعنی بی‌خیال جام جهانی شدن وقتی زیدان با سر رفت تو شکم ماتراتزی. هودر قبل از اینکه بیاید ایران دوست دختر پاریسی داشت و شراب فرانسه‌اش را می‌نوشید. من از این شورش خیلی خوشم می‌آید که دو دنیا را به یک لحظه ببازی اونم چه بازی، به بازی.

فوتبال یعنی شور و هیجان، نه منطق. منطق یعنی کت و شلوار پله، یعنی هیچ وقت جرات نکرد سرمربی تیم فوتبالی باشد، فوتبال می‌میرد وقتی پله کت و شلوار تنش می‌کند، فوتبال زنده است وقتی مارادونا وسط جمعییت نشسته پیراهن آرژانتین را در هوا می‌چرخاند. آلمانی‌ها این را خیلی خوب می‌دانستند، برای همین بود که اجازه ندادند ال دیه‌گو در زمان بازی آلمان - آرژانتین در جام جهانی 2006 در استادیوم حاضر شود.

در دشمن‌ترین ضد انگلیسی ایران زمین من قبل از مصدق به صادق هدایت اقتدا می‌کنم، که داغ ننگی ابدی بر پیشانی بی بی سی زد و نسخه آنگلوساکسونها را برای همیشه پیچید. قبلن گفته بودم در نفرت از آنگلوساکسون‌ها همین بس که نفرتمان فقط به فالکلند و طرفداری از آرژانتین و ال دیه‌گو ختم نمی‌شود در آرکی‌تایپ‌هایمان هم تنفر از انگلیسی‌ها وجود دارد. مگر می‌شود کهن الگوها را از صادق هدایت، مصدق و شب طاعونی ۲۸ مرداد پاک کرد؟

واقعن برای بی‌بی‌سی خیلی ارزش قائل شدی که از آن همپای کمبریج و آکسفورد یاد کردی، من مخالف درس خواندن در معروفترین دانشگاه‌های انگلستان نیستم، ولی چرا مخالف مصاحبه و هرگونه همکاری با بی‌بی‌سی فارسی که زیر نظر مستقیم دولت بریتانیا فعالیت می‌کند هستم.

دنیای مدرن فقط مترو، آسانسور، خدمات پزشکی و حقوق اجتماعی نیست، دنیای مدرن زوایای پنهانی دارد که برایان دی‌پالما در کوکب سیاه آن را به ما نشان می‌دهد، برای همین است مورد خشم آکادمی قرار می‌گیرد و کسی که در تاریخ سینما جایگاهش کنار هیچکاک است هیچ قدردانی ازش نمی‌شود. این فیلم تکراری آنها را در مورد رابرت آلتمن هم قبلن دیده بودم. کسی که فیلمهای افشاگرانه‌اش، لباس حاضری و... علیه جهان سرمایه‌داری هیچ وقت از ذهن سینمادوستان محو نخواهد شد.

سپاهان آن سال تا فینال جام باشگاه‌های آسیا رفته بود. بنا بر اعلام رسمی فیفا بهترین تیم باشگاهی آسیا بود حتا با اینکه قهرمان نشد. علی پروین هم آن سال آمد استادیوم، حتمن می‌دانی آمده بود تا شکست قطبی را ببیند! پرسپولیسی‌ها از دقیقه ۶۰ از تشویق کردن دست کشیدند از دقیقه ۷۰ سکوت کردند و از دقیقه ۸۰ شروع به فحاشی و سردادن ضد شعار علیه پرسپولیس، حق هم داشتند تیمی بیایید تو آزادی جرات کنند طرفداران قلیلش جلوی ارتش سرخ سرود قهرمانی بخوانند.

می‌گویی هیچ کامپیوتری حکم به قهرمانی سپاهان نداد اون سال، یعنی چی؟ مگر نمی‌گویی با منطق جلو می‌روی؟ منطق حکم به قهرمانی سپاهان داده بود، منطق می‌گوید تیمی اگر می‌خواهد بازی را ببرد باید قبل از ۹۰ دقیقه گل بزند، نیمه اول نیمه بازیکنان است، نیمه دوم نیمه مربیان، از دقیقه ۸۸ به بعد هم نیمه معجزه. با منطق نمی‌شود سر از معجزه در آورد.

| لينک ثابت |  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 11:38    | 

وای چه ترکیبی برای اعلام نام بهترین فیلم خارجی زبان: تارانتینو و آلمودوبار. و چه نتیجه غیر منتظره‌ای: نه روبان سفید و نه یک پیامبر، نماینده آرژانتین: رازی در چشمان‌شان. اسكار امسال اسكار مستقل‌ها بود، اسكار اقليت‌های نژادی، اسكار صداهای حاشيه، اسكار دوران اوباما. همين باعث شده بود كه رقابت غيرقابل ‌پيش‌بينی‌تر از هميشه باشد و لحظه اعلام نام بهترين فيلم، غيرمنتظره‌تر از هميشه. بنيانگذارهای اسكار، اين احتمالن مهم‌ترين جايزه سينمایی، فكرش را هم نمی‌كردند كه رای‌دهنده‌ها روزی فيلمی مثل «گنجه رنج» را بر سوپربلاک باستری مثل «آواتار» ترجيح دهند.

«آواتار» همه چيز داشت تا جايزه صنعتی و صنفی اسكار را خوش بيايد: گشودن مرزهای نوين برای تجارت فيلمسازی، ايمان و اعتقاد وصف‌ناپذيری كه هميشه مورد تاييد رای‌دهندگان آكادمی بوده و همچنين استقبال فراتر از تصور تماشاگران. اما گفتم كه اين جايزه صداهای حاشيه بود، پس برای نخستين بار اعضای آكادمی ترديد و پوچی ضدقهرمان‌های «گنجه رنج» را بيشتر از ايمان فوق قهرمان‌های «آواتار» باور كردند.

بازندگان بزرگ مراسم، «‌بی‌‌آبروهای لعنتی» تارانتينو و «توی هوا»ی جيسون رايتمن بودند و زن‌ها و سياهپوست‌ها برنده‌های اصلی‌ اسکار امسال بودند، اسکار دوران اوباما. وقتی رای‌دهندگان آكادمی هم‌ايمانشان را از دست بدهند آدم نگران می‌شود.

لحظه طلایی مراسم برای من كليپی بود كه كارگردانان مراسم از مجموعه لحظات فيلم‌های هارور تهيه كرده بودند و به محض اينكه پخشش تمام شد تصوير قطع شد به نمایی از كوینتين تارانتينو كه با شور و حرارت در واكنش به تصاويری كه ديده بود داشت كف می‌زد. چند لحظه پيش از اين تارانتينو اسكار بهترين فيلمنامه ارجينال را از دست داده بود و تصاويری كه از او می‌ديديم مشخص می‌كرد كه چطور دلش می‌خواسته این جايزه را ببرد.

سرخوردگی را می‌شد در صورتش ديد. اما شعف و وجه كودكانه‌اش از تماشای مجموعه تصاويری از تاريخ سينما، نشان ميیداد كه او هنوز ايمانش به سينما را از دست نداده است. آكادمی اسكار اگر ايمانش را به قهرمان‌ها و آرمانشهر از دست داده، ايراد ندارد. ما مثل تارانتينو، سينما را داريم تا به آن ايمان و اعتقاد داشته باشيم.

| لينک ثابت |  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 0:45    | 

The Curious Case of Benjamin Button

ماجرای عجیب بنجامین باتن شاهکار بی‌زمانی است که آنرا می‌توان ثمره‌ی یک عمر فعالیت هنری سازنده‌اش، دیوید فینچر، به شمار آورد که پیش از این نبوغ و بلاغت خود را در شیوه‌ی روایت و نمایش داستان‌های غیرمتعارف، در آثاری چون، «هفت»، «بازی»، «باشگاه مشت‌زنی» و «زودیاک» به رخ همگان کشیده بود.

و اینک در هفتمین تجربه‌ی سینمایی خود داستانی غریب و خیالی را دست‌مایه قرار داده و توانسته تا از سویی با اتکا به سبک روایی «واقع‌گرایی جادویی» یا همان «Magic Realism» که نمونه‌اش را در آثار برخی از نویسندگان معاصر آمریکای لاتین نظیر «گابریل گارسیا مارکز» می‌بینیم، و از سوی دیگر با فراهم کردن نوعی پس‌زمینه‌ی تاریخی از طریق اشاره به وقایع تاریخی مانند جنگ جهانی دوم و توفان کاترینا، تصویری حقیقی و قابل درک را از کنار هم قرار دادن شماری حوادث خیالی ارائه نماید.

از این حیث می‌توان این فیلم را تا حدودی با اثر دیگری که اریک راث در مقام فیلمنامه‌نویس آن حضور داشته، یعنی «فارست گامپ»، مورد قیاس قرار داد. از این رو که در هر دو فیلم شاهد قرار گرفتن یک انسان غیرعادی در جریان ادیسه‌ای در قرن بیستم از تاریخ آمریکا هستیم، با این تفاوت که در «ماجرای غریب بنجامین باتن»، فینچر قهرمان خود را در عین غرابت و شگفتی، حائز هیچ‌یک از ویژگی‌های کاراکتر اصلی «فارست گامپ» نظیر کم‌رویی و یا بوالهوسی نمی کند.

«ماجرای غریب بنجامین باتن» فیلمی ازلی و ابدی است و داستان مردی را روایت می‌کند که در سال 1918 و در روز پیروزی اروپا، به دنیا می آید، اما تفاوتش با سایر نوزادان در این است که او در زمان تولد همچون پیرمردی هشتاد ساله با چشمانی بسیار ضعیف، انگشتانی شکننده و پوستی چروکیده، زاده می‌شود.

مادرش در زمان تولد او از دنیا می‌رود و پدرش (با بازی جیسون فلمینگ)، او را در خانه‌ی سالمندانی رها می‌کند و از آن پس زن سیاه‌پوستی به نام کوئین (با بازی تاراج پی. هنسون) از او مادرانه مراقبت می‌کند تا بزرگ شود و بدین ترتیب شخصیت بنجامین در میان آفریقایی-آمریکایی‌ها و همچنین سالمندانی که گویی به دست فراموشی سپرده شده‌اند، شکل می‌گیرد.

چندی بعد و در حالی که بنجامین هفت سال به جوانی نزدیک‌تر شده است با دختر بچه‌ای به نام دیزی (با بازی ال فانینگ) آشنا می‌شود و خیلی زود میان آنها عشق و علاقه‌ای عمیق و جاودانه پدید می‌آید و این در حالی‌ست که یکی از آنها به سمت پیر شدن حرکت می‌کند و دیگری با گذشت ایام از پیری به جوانی رجعت می‌کند.

تا اینکه زمانی می‌رسد که بنجامین (با بازی براد پیت) و دیزی (با بازی کیت بلانشت)، قادر به برقراری رابطه‌ی عاشقانه خود در فضایی ملموس و باورپذیر می‌شوند. فیلم در طول مدت نسبتاً طولانی خود ضمن بررسی وقایعی که زمانی قریب به یک قرن را در بر می‌گیرد، به تشریح رابطه عاشقانه میان بنجامین و دیزی می‌پردازد.

«ماجرای غریب بنجامین باتن» با اینکه از روی داستان کوتاهی نوشته‌ی اف. اسکات فیتزجرالد ساخته شده است اما کمتر شباهتی میان این‌دو اثر می‌توان پیدا کرد و تأثیر داستان فیتزجرالد در فیلم فینچر تنها در حد یک طرح باقی می ماند. چراکه داستان فیتزجرالد درباره پیری جسمانی نیست، بلکه به این موضوع می‌پردازد که اگر انسان در سنین جوانی صاحب عقل پیری باشد.

چه اتفاقی می‌افتد و این در حالی است که فیلمی که فینچر آنرا کارگردانی کرده با تمرکز بر روی تحول معکوس جسمانی شخصیت بنجامین باتن سعی دارد تا مخاطب را متوجه زوال و همچنین تأثیری که تطاول ایام بر جسم و جان انسان می‌گذارد، نماید و از این راه به بیان نکاتی درباره‌ی زندگی و درسی که انسان از برخورد با دیگران در زندگی می‌گیرد، بپردازد.

«ماجرای غریب بنجامین باتن» علاوه بر کارگردانی بی عیب و نقص،  باید از سویی موفقیت و درخشش خود را مدیون باز‌ی‌های قوی و بی‌نقص بازیگرانش باشد و از سوی دیگر آنرا مرهون مهرات عوامل فنی فیلم بداند. براد پیت در یکی از بهترین و تأثیرگذارترین نقش‌هایی که تا به حال بازی‌ کرده، توانسته تصویر درستی از شخصیت آرام و فلسفی بنجامین و همچنین سیر و سلوکی که در طول عمر عجیب خود طی می‌کند، ارائه نماید.

کیت بلانشت با همان اثرگذاری همیشگی‌اش در نهایت زیبایی و نبوغ در قالب نقش دیزی فرورفته است. در این میان باید به مهارت فیلمبردار فیلم، کلودیو میراندا، در نمایش درخشان و بی‌نقص سکانس‌های فیلم اشاره کرد و همچنین از طراح جلوه‌های ویژه، اریک باربا، که سهم بسزایی در تصویر واقعی نماهای فیلم در طی دوران مختلف تاریخی ایفا کرده و به خصوص طراح گریم، کارلا برنهوتز، که با پیر کردن استادانه‌ی چهره براد پیت، تصویری طبیعی از دوران پیری بنجامین ارائه داده است، نام برد. در نهایت باید بار دیگر از استعداد و هوش سرشار فینچر در مقام کارگردان سخن گفت که تسلطش در کار تا اندازه‌ای است که تماشاگر را علیرغم مدت زمان طولانی و 160 دقیقه‌ای فیلم، تا انتها با خود همراه می‌کند بی‌آنکه ذره‌ای خستگی و ملال را با خود داشته باشد.

| لينک ثابت |  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 21:6    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا