تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

۲۹ اسفند روز مهمی است. این روز تنها روز تقویم خورشیدیست که همزمان دو فصل و دو سال متفاوت را تجربه می‌کند. همزمانی این روز  با پایان زمستان و آغاز بهار و پایان سال کهنه و آغاز سال نو این روز را متفاوت نسبت به سایر روزهای سال و به نوعی این روز روزی مبارک‌تر از سایر روزهاست. به شما قول می‌دهم که اگر غمی در دل دوستان ببینم من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم!

سال گذشته با تمام فراز و نشیب‌هایش برای من و ما به مانند سایر سال‌ها، سال خوبی بود. حفظ دوستان قدیمی و پیدا کردن دوستان بسیار دوست‌داشتنی را به فال نیک گرفته و در سال جدید برای تمامی دوستان، بزرگواران سالی سرشار از خوشی، سلامتی و شادی را برایتان آرزومندم. در پایان سال نامزدهای بهترین سال در رشته‌‌های مختلف را معرفی می‌کنم:


[متن کامل]
| لينک ثابت |  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:37    | 

تارانتینو یک مولف است و این صفتی‌ست که به کمتر فیلم‌سازی اطلاق می‌گردد. او با رویای فیلم‌های زیادی بزرگ شده که در جملگی آثارش به ادای دین از آنها پرداخته است. آنچه که این خورۀ سینما، در قالب سینما بیان می‌دارد، سالادی‌ست پسامدرن از آمیزش فیلم نوآر، کمدی سیاه و وسترن اسپاگتی که حاوی انبوهی از خشونت مفرط، فرهنگ سخیف، دیالوگ‌های مبتذل و ارجاعات فراوان به آثار مورد علاقه‌اش، است. طبع پسامدرن تارنتینو در جدیدترین تجربه کارگردانی‌اش، به سراغ داستانی رفته که منشأیی تاریخی دارد، اما هیچ نشان و اثری از آن در کتب تاریخ نمی‌توان یافت.

گزیده جوایز جدیدترین اثر کوئنتین محصول: 2009، آمریکا: نامزد دریافت نخل طلا از فستیوال فیلم کن، نامزد بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و فیلمانه از هشتاد و دومین مراسم اسکار، برنده جایزه بهترین بازیگر مرد (کریستف والتز) از فستیوال فیلم کن، نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب برای بهترین فیلم درام، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (کریستف والتز)، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (کریستف والتز) از انجمن منتقدین نیویورک، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (کریستف والتز) از انجمن منتقدین لس آنجلس و نامزد جایزه گرمی برای بهترین آلبوم موسیقی فیلم سال.

ذهن خلاق تارنتینو در «لعنتی‌های بی‌آبرو» به کمکش آمده تا خیال را با واقعیتی تاریخی پیوند بزند و در نتیجه متفاوت‌ترین و خلاقانه‌ترین فیلم با موضوع «جنگ جهانی دوم» را بیافریند. جنگ خون‌باری که تاکنون سوژه محوری شمار زیادی از آثار ممتاز سینمای جهان بوده، اینک در زیر دستان تارنتینو به بستری بدل می‌شود تا بر روی آن وقایعی به وقوع نپیوسته استوار گردند.

به عبارت دیگر تارنتینو در «لعنتی‌های بی‌آبرو»، تاریخ را آن گونه که خود می‌خواهد، ورق می‌زند و سپس قهرمانان ایده‌آل و آشنای آثار گذشته‌اش را در آن جا می‌دهد تا شاید خشونت مفرط آنها بر خباثت کور نازی‌ها، بچربد و بدین طریق زخم‌های انسان‌هایی که قربانی رذالت دوره تاریکی از تاریخ گشته اند، قدری التیام یابد. لعنتی‌های تارنتینو در این فیلم، یک جوخۀ آمریکایی متشکل از افسران و سربازان یهودی به سرکردگی ستوان آلدو رین (با بازی براد پیت) هستند، که با مأموریت قتل عام یکسره نازی‌ها به فرانسه تحت اشغال آلمان آمده اند. در نظر لعنتی‌ها، سربازان نازی هیچ فرقی با نظامیان آلمانی نمی‌کنند.

آنها تشنه انتقامند و به قول فرمانده آلدو رین، هر کدام بدهکار پوست سر صد نازی. پس این گروه خشن، در بی رحمانه‌ترین شکل ممکن از هر نظامی نازی که بر سر راهشان می‌بینند انتقام خونباری می‌گیرند. خرخرۀ برخی را سلاخی می‌کنند، عده‌ای را بر چوب بیس بال دار می‌زنند و بر روی پیشانی قربانیانشان با چاقو، نشان صلیب شکستۀ «اس.اس»‌ها را حکاکی می‌کنند. اما این لعنتی‌ها تنها قهرمانان فیلم نیستند. در سوی دیگر با شوسانا دریفوس (با بازی ملانی لوران) آشنا می‌شویم.

شوسانا دختری یهودی-فرانسوی است که خانواده‌اش توسط نازی‌ها قتل‌عام شده و اکنون در پی یافتن فرصتی‌ست تا از آنها انتقام بگیرد. او که سینمایی در پاریس را اداره می‌کند در پی درخواست گوبلز (با بازی سیلوستر گراث) مبنی بر برگزاری افتتاحیه فیلمش در سینمای او، بر آن می‌شود تا از موقعیت بدست آمده جهت عملی نمودن مقصودش نهایت استفاده را ببرد. به همین رو شوسانا با دستۀ اراذل «آلدو رین» هم‌پیمان می‌شود تا قتل‌عامی دسته‌جمعی را در شب مراسم، از سران ارشد «اس.اس» که هیتلر نیز در میانشان حضور دارد به راه اندازند...

تارنتینو در «لعنتی‌های بی‌آبرو» می‌کوشد تا به مانند «قصه‌های عامه‌پسند»، با تکیه بر دیالوگ‌های کنایی و طنزآمیز، اغراق و زیاده‌روی، خشونت و شوخ‌طبعی و همچنین تمسک به نمادگرایی، کولاژی از عناصر نامربوط را خلق کند که در انتها با شیوه‌ای تارنتینویی به یکدیگر پیوند می‌خورند. شیوه‌ای که به قول «دیوید اِدلستاین»، منتقد هفته نامه نیویورک، به ترکیبی از مناظره درونی تارانتینو می‌ماند، که در آن، سینما با تاریخ پیوند می‌خورد، زن‌گریزی با فمینیسم می‌آمیزد و جنون غیرآزاری یا سادیسم، با رومانتیسیم یا تخیل شاعرانه مخلوط می‌شود.

درون‌مایه اصلی فیلم نیز بر محور انتقامی قرار دارد که در زمان خود محقق نگردیده و اینک تارنتینو از طریق آمیزش ژانر جنگ و وسترن اسپاگتی در خیالش آن را مجسم می‌کند تا بدین وسیله رؤیایش را جایگزین تاریخی تراژیک ‌نماید. اما این انتقام، بر خلاف تعریفی که از این واژه در ذهن داریم، هرگز میان دو جبهۀ خیر و شر نیست. تارنتینو در این فیلم کوشیده یهودیان آمریکایی و سربازان نازی را به یک اندازه خشن و بی‌رحم نشان دهد تا به این وسیله، از سویی بر ماهیت نامتعارف و غریب سینمای خود تأکید بورزد و از سوی دیگر به میزان خشونت غیرعادی اثر بیفزاید.

اما این اقدام، «لعنتی‌های بی‌آبرو» را دچار انحراف معنایی می‌کند و به آن لطمه می‌زند، چراکه وجهۀ اخلاقی فیلم را خدشه‌دار می‌کند. اما مشکل عمده فیلم تنها در تجانس هنجاری میان دو جبهة نبرد نیست. «لعنتی‌های بی‌آبرو» بیش از هر چیز از اطناب رنج می‌برد و این زیاده‌گویی ریشه در لکنت‌های سناریوی آن دارد که علاوه بر کسل‌کننده کردن فیلم در پاره‌ای از مواقع، بعضاً گریبان بازیگران آن را هم می‌گیرد چراکه فرصت چندانی برای هنرنمایی آنان باقی نمی‌گذارد بطوریکه نهایتاً در حد تیپ‌هایی نمایشی که اغراق‌گویی جزو خصایص ذاتی شان است، باقی می‌مانند.

«لعنتی‌های بی‌آبرو» فیلمی به غایت تارنتینویی است که در تک تک سکانس‌هایش می‌توان امضای این عشقِ فیلم سینمای آمریکا را دید و تماشایش با اینکه هرگز لذت دیدن «قصه‌های عامه‌پسند» و یا «سگ‌های انباری» را تکرار نمی‌کند، اما می‌تواند به تجربه متفاوتی از یک فیلم غیرمتعارف با موضوع جنگ دوم جهانی، برای هر بیننده‌ای، چه شیفته تارنتینو باشد، چه نباشد، تبدیل گردد.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 2:14    | 

سیگار به فیلتر رسیده را پکی زد و به آجرهای دیوار کشید و خاموش کرد. کوچه‌ای بن‌بست در خیابان وصال شیرازی. آرام تا سر کوچه رفت و نگاهی به دور و بر انداخت، بوی کله پاچه از کله پاچه‌ای وصال به در و دیوار و جوب و پنجره‌ها می‌خورد و خواهی نخواهی وسوسه‌ات می‌کرد بری یک چشم و بناگوش بزنی و بیای. همیشه فکر می‌کرد اگر انقلاب نشده بود روبن به جای کله پاچه هنوز داشت عرق می‌فروخت و به جای وسوسه‌ی تو رگ زدن چشم و بناگوش هوس می‌کردی لبی تر کنی و یک دل سیر دواخوری.

آرام آرام برف می‌بارید و سپیدی برف با سفیدی موهای جوگندمی‌اش در هم می‌شد و گویی هزارساله بود. سیگاری دیگر روشن کرد، پک عمیقی زد و از بینی بیرون داد، منتظر بود، منتظر رفیقی که با هم رفاقت را از بر بودند و همیشه می‌گفت عمر این رفاقت قد عمر کسی که درختای دانشگاه تهران را کاشته و معشوقی که وصالش دست نداد و آواره‌اش شد.

پکی دیگر زد، عمیق‌تر، سیگار را سنگین دوست داشت و می‌گفت سیگارای خودمان از همه سنگین‌تره. سالها مشتری بهمن سوییسی بود و غیر از آن اگر می‌کشید خلط می‌آورد. قدم زنان تا چهارراه رفت و نگاهی به راست و چپ انداخت، چپ دکه‌ی روزنامه فروشی بود و چند عابر که حین راه رفتن نگاهی هم به تیتر روزنامه‌ها و مجله‌ها می‌انداختند، تیتر می‌خواندند و فقط تیتر می‌خواندند. در راست سینما عصرجدید بود و کنتاکی فروشی قدیمی، سینما عصرجدید را دوست داشت و کلی خاطره از دوران شکوه این سینما. آن روزها که فیلم‌های برسون، تارکوفسکی، آیزنشتاین، دیوید لینچ، کیارستمی را روی پرده‌اش دیده بود.

تخت جمشید را آرام به سمت چپ رفت، هرچه بیشتر می‌رفت کمتر می‌رسید، سر و صداها از همه جا به گوش می‌رسید، چند جوان از آن سمتِ در حال دویدن به سمتِ او بودند. اولی: برو برو دارن میان ... .دومی : برگرد، کجا داری می‌ری دیوونه؟ دختری زیبا  که شالگردن بسته، آل استار به پا داشت به سویش می‌دوید. دختر: امید، کجا بودی؟ بابک رو گم کردم، محمد می‌گه با بقیه تو دانشگان، درو بستن، گارد جلویه دره، لباس شخصی‌ها رفتند تو، یه سریشونم دارن میان اینطرف، کجا داری میری؟ بیا... .

دست اسفندیار را گرفت و به دنبالش کشاند، چهارراه وصال را به چپ و به سوی تقاطع ایتالیا رفتند، نرسیده به تقاطع جوانی که در حال دویدن به سویشان می‌لنگید گفت : برگردین بچه‌ها، از سمت کشاورز دارن میان، برگردین، میزنن.

اسفندیار: بریم سمت شارضا؟ دختر: نه، اونجام هستن. دختر به سمت چهارراه وصال برگشت و دوید. اسفندیار : ندا. ندا: بیا، چرا واستادی؟ اسفندیار هم شروع به دویدن کرد: کجا بریم؟ ندا: ولیعصر کجاست؟ اسفندیار: اونجا نیستن؟ ندا: نمی‌دونم. اسفندیار ایستاد. رضا: تو چته؟ علی‌یار: اگه اونجام باشن چی؟ زهرا: چه می‌دونم بالاخره یه جایی می‌ریم دیگه، رضا وانستا دارن میان. اسفندیار: بیا بریم پیش روبن. ندا: نه. اسفندیار: ندا اونا همه جا هستن، نمی‌ذارن کسی سالم از این دور و بر در ره.

ندا لحظه‌ای وسط خیابان میان بوی اشک‌آور و باتوم به چشم‌های اسفندیار خیره شد، اسفندیار این نگاه را خوب می‌شناخت، ینی اعتماد، ینی عشق، ینی تا آخر راه با هم. به سوی عرق فروشی روبن دویدند، اسفندیار هنگام عبور از چهارراه چشمش به سربازانی سیاه پوشی افتاد که داشتند از دور، میدان فلسطین را به سوی چهارراه وصال می‌آمدند. صدای تیرهوایی و شلیک سنگین ژ3 گوش را کر می‌کرد.

عرق فروشی روبن نبش اولین کوچه پس از چهارراه وصال به سمت انقلاب بود. کوچه‌ای بن‌بست که خاطرات اسفندیار هیچگاه نتوانست از آن عبور کند. ته کوچه بن‌بست ماند. پرسه‌های عاشقانه‌اش از همین کوچه شروع می‌شد و تا انتهای راه یک پاکت بهمن سوییسی تمام می‌کرد.

عرق فروشی بسته بود، اسفندیار دور و برش را نگاه کرد و در خانه‌ی کنار مغازه را زد، پس از لختی روبن سرش را از پنجره بیرون آورد با لهجه ارمنی: کیه؟ اسفندیار عقب رفت تا روبن بتواند ببیندش: منم روین. روبن : واستا اومدم. ندا: هیچ وقت فکر نمی‌کردم پناهنده همچین آدمی بشم. روبن در را باز کرد: بیاین تو  بچه‌ها، من سالها پیش امروز تو دیروز دیدم.

اسفندیار و ندا وارد راه پله شدند و روبن در را پشت سرشان بست. روبن : خوبین؟ اسفندیار: دارن می‌رسن، می‌شه اینجا بمونیم؟ روبن: خونه‌ی خودتونه، بیاین بالا. خانه‌ی روبن چیدمانی ساده اما فاخر داشت، اصیل ایرانی. باده فروشی روشن دل که به شغلش جور دیگری نگاه می‌کرد و به قول خودش طبیب روح مردم بود.

ندا روی صندلی نشسته بود و خیره عکس حضرت مریم را که فرشته‌ای مسیح را در آغوشش می‌گذاشت نگاه می‌کرد . اسفندیار کنار پنجره ایستاده، گوشه‌ی پرده را کنار زده و بیرون را نگاه می‌کرد. هر دو با صدای روبن نگاهش کردند: نترسین، به اینجا کاری ندارن. برایشان در استکان کمر باریک چای ریخته بود و در کنارش قندانی پر از توت خشک. با لبخندی مهربان چای را تعارفشان کرد و کنارشان گذاشت.

ندا: نگران بابکم، نکنه بگیرنش. اون سر پر شوری داره، اسفندیار: نترس، باهوش‌تر از این حرفاس. اما می‌دانست که چقدر دلداریش باسمه‌ای و شبیه شوخی‌ست، بیرون از خانه‌ی روبن کشتارگاه بود، مامورها نه اسمت را می‌خواستند نه رسمت را، گلوله سوالشان بود و جوابشان خون. غروب رسید، زردی خورشید چهره‌هایشان را محزون‌تر از حقیقت نشان می‌داد. صدایی نبود، نه میان آن سه، نه میان خیابان و جلادان و قربانیان.

میان اسفندیار و وجدانش نبردی بود که تنها برای عشق و رفاقت درمی‌گرفت. بابک، تنها رفیق عمرش بیرون از این خانه‌ی گرم  و امن با ماموران گارد ضد شورش دست و پنجه نرم می‌کرد و اسفندیار با حضور در کنار ندا خودش را خیانتکاری رفیق فروش می‌پنداشت.

اسفندیار : می‌رم دنبالش. ندا: ها؟ اسفندیار اورکت سبز ارتشی‌اش را از روی صندلی برداشت: می‌رم دنبال بابک. روبن: بچه نشو اسی، معلوم نیس اون بیرون چه خبره. اسفندیار: نترس ، چیزیم نمی‌شه. ندا: منم میام. اسفندیار: تو بمون پیش روبن، تنها می‌رم، یه نفره درروش راحت تره. ندا: برگشتن که دو نفرین. اسفندیار به چشمان ندا نگاه کرد، جوابی نداشت، داغ عزیزی پیشاپیش وحی‌اش شده بود. ندا بغض کرد و بسوی پنجره رفت.

خیابان ساکت بود و خلوت، خبری نبود. اسفندیار سیگاری روشن کرد، پک عمیقی زد و به آنسوی خیابان دوید، هوا رو به تاریکی می‌رفت و انگار آسمان هم قصد سیاهپوشی برای بچه‌های خونین خیابان‌ها را داشت. طالقانی را بسوی قدس دوید. قدس خلوت و تاریک بود، از نرده‌های دانشگاه بالا رفت و آرام پرید، سکوت تنها همراهش بود، به طرف در اصلی دانشگاه حرکت کرد، از تو در توی ساختمانها می‌رفت، خیابان اصلی را امن نمی‌دانست هرچه بیشتر می‌رفت بیشتر خبری نبود.

در اصلی در تاریکی شام جهنم چون دروازه‌ی دوزخ بود، هیچ رد و اثری از کسی نبود، نمی‌دانست خوشحال باشد یا غمگین، مطمئن یا مضطرب، هر یک را برمی‌گزید تغییری در شرایط حاصل نمی‌شد. از دانشگاه خارج شد و شاه رضا را به طرف تقاطع وصال آرام و با احتیاط رفت، خبری نبود، گرد مرگ به شهر پاشیده بودند.

وارد وصال شد، تنها چیزی که به یادش ماند صدای ایست بود و فرار و دردی سوزان در پای راستش، سقوط، برخورد پیشانی‌اش با جدول... . چهار ماه بعد در جریان هجوم مردم به زندانها دوباره خیابان دید، نور خورشید، چهره‌هایی جز نگهبان و بازجو و پزشک زندان. مردم پرجوش و خروش به همه جا سرک می‌کشیدند و باک از احدی نداشتند.

وقت دیدار بود، قلبش تحمل آن همه شادی را نداشت، تمام خیابان بهار را با خود می‌گفت و می‌خندید تا به خانه‌ رسید، خانه‌ی ندا و بابک. خانه‌ای که در آن رشد کرد، سواد آموخت و عاشق شد. وقت آن بود که بابک را در آغوش گیرد، سر به شانه‌اش بگذارد و دل سیر از این دوری و عذاب و شکنجه بگرید، پیشانی ندا را ببوسد، دست بر موی سیاه و لطیفش بکشد و در چشمانش بهشت را نظاره کند.

خاله رعنا نشانی قبر بابک را داد و گریست، همان روز نحس که ندا و بابک را کمتر از ساعتی گم کرده بود، گلوله ای قلب بابک را شکافت، رفقا به داخل دانشگاه می‌برندش و همانجا جان می‌دهد. خونش می‌ریزد روی سنگفرش دانشگاه تهران.

اما ندا کجا بود؟ گریه‌ی خاله شیون شد، شیونی نه از خبر، که از بی‌خبری. عرق فروشی روبن را آتش زده بودند، اما خانه سالم بود و هیچ فرقی با آنروز نداشت. روبن با بغض حرف می‌زد، با هر جمله یک قلپ عرق می‌خورد تا بی‌پروا سخن بگوید:

نصفه شب که شد بی‌قراری کرد، گفت می‌خواد بیاد دنبالت، می‌گفت حتمن یک بلایی سرت اومده، با بدبختی آرامش کردم، فکر کردم راضی شده، از راه پله پشتی رفتم تو مغازه تا بساط فردا را مهیا کنم، یک ساعتی طول کشید، برگشتم خانه دیدم نیس. اسی به خدا قسم زدم بیرون، تا صبح کل خیابونای دور و برو گشتم، به قرآنت قسم به انجیلم قسم فکر کردم منصرف شده و نمی‌ره بیرون ... .

گریه راه صدایش را بست، اسفندیار سرش گیج می‌رفت، بلند شد، اورکت سبز رنگش را برداشت و به دوش انداخت و بسوی در رفت، همه جا را سیاه می‌دید، پوتینش به پا کرد و خم شد بندهایش را ببندد که تعادلش را از دست داد، کله پا شد و یازده پله را سقوط کرد.

سی سال از آن روز گذشت، اما اگرها رهایش نکردند، اگر بابک و ندا را گم نکرده بود، اگر ندا بابک را گم نکرده بود، اگر من خودم گم نکرده بودم، اگر آنها خودشان را گم نکرده بودند، به دنبال بابک به دانشگاه نمی‌رفت، اگر تیر نمی‌خورد و دستگیر نمی‌شد، اگر ندا از خانه‌ی روبن بیرون نمی‌رفت، اگر روبن حواسش را جمع می‌کرد، اگر اگر اگر... .

بابک آرام در مزارش خفته، اما ندا کجا بود؟ روز آخر و چشمها و بغض ندا را خوب به یاد داشت. پس از سی سال هنوز برای دیدار رفیق و معشوق به چهارراه وصال می‌آمد، شیرینی فرانسه سرجایش بود، هنوز یکی از نشانه‌های دهه‌های قبل بود که سرجایش بود، چارراه وصال هم بود، بلکه یاران وفا کنند و رخ بنمایند.

 

تقدیم به همه کسانی که در خرداد ۸۸ به دنبال آزادی بودند
و آنهایی که خونشان بر خیابان ریخته شد.

| لينک ثابت |  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1:8    | 

علیلطفی، سینما جمهوری، اسفند 87 / عکس از حمیدرضا علاقه‌بند

عکس از حمیدرضا علاقه‌بند

قرارمون دم سینمای سوخته، همان سینما که چیزی ازش باقی نمونده. / بهرام بیضایی

| لينک ثابت |  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 2:23    | 

دجال محصول سال 2009 و به کارگردانی لارس فون تریه به راستی شباهت عجیبی با آثار تارکوفسکی دارد. سکانس‌های ابتدا و انتهای فیلم و مخصوصن سکانس زیر دوش آب کاملن به فیلم آیینه شبیه است. نماهای سیاه و سفید، صحنه‌های اسلو موشن و تن موسیقی که گویی با سکانس‌ها به رقص در می‌آید. شاید کسی نباشد که فیلم آینه را دیده باشد و هنگام دیدن این صحنه‌ها به یاد این فیلم نیفتند.

فیلم از سکانس نزدیکی زن و شوهر در خانه شروع می‌شود، زن و شوهر آنقدر مست هم آغوشی هستند که به آنچه در اطرافشان می گذرد آگاهی ندارند. بطری‌های آب و اجسام روی میز به آرامی به زمین می‌افتند، و قطرات آب که تحت احاطه نور سفید به مانند مرواریدهای درخشان می‌مانند به اطراف پرتاب شوند. باد پنجره را باز می‌کند و قطرات برف همانند صحنه‌ای باشکوه از یک نمایش تئاتر به خانه سرازیر می‌شوند.

در محیط خاکستری خانه دانه‌های سفید برف مثل کرم شب تاب می‌درخشند. کودک خردسال این زن و مرد مجذوب دانه‌های برف می‌شود، خود را به پنجره می‌رساند، پا به بیرون می‌گذارد تا زیبایی برف را بیشتر درک کند، تعادل خود را از دست می‌دهد و همراه با عروسک کوچکش از بالای ساختمان چند طبقه به زمین می‌افتد، برف سفید از خون جمجمه خرد شده بچه سیاه می‌شود، تصویر هنوز سیاه و سفید است.

فیلم به جر مقدمه و موخره خود سه قسمت دارد به نام های غم، درد و یاس که به ترتیب نمایش داده می‌شوند. قسمت آخر نقطه اوج داستان است و بسیار تاثیر گذار از لحاظ مضمونی، دو قسمت اول از لحاط بصری فوق العاده‌اند. هر چند تقلید از فیلمساز فقید جماهیر شوروی در گرفتن نماها احساس می‌شود ولی در جای خود ابدائاتی هم دارد.

فیلم در کل دو بازیگر دارد، در نقش شوهر ویلیام دافو و نقش زن شارلوت گینزبرگ که برنده بهترین هنرپیشه زن از جشنواره کن شد. هر دو این بازیگرها بازی‌های فوق العاده‌ای از خود به نمایش گذاشته‌اند ولی گینزبرگ به دلیل پیچیدگی‌های شخصیتش در فیلم هنرنمایی بی‌سابقه از خود نشان داده. البته نقش در ابتدا به اوا گرین پیشنهاد داده شده، ولی در آخر او به خاطر مسائل جتجال برانگیز و حاشیه‌ای پیرامون شخصیت و خود فیلم از پروژه کنار رفت.

فارغ از تمام این مسائل فیلم به نکات قابل توجهی اشاره کرده و این مفاهیم را به خوبی در داستان ساده فیلم گنجانده است. فیلم هم می‌تواند به عنوان اثری روانشناختی مورد بررسی قرار گیرد و به عنوان اثری سورئال با پیشینه‌های فلسفی و تاریخی. پایان فیلم بسیار تاثیر گذار است و شما را وادار به تفکر در جریانات مطرح شده در فیلم می‌کند. بینندگان این فیلم معمولن به دو گروه تقسیم می‌شوند، آنهایی که بعد از تماشای فیلم شیفته آن می شوند و یا آنهایی که به شدت از آن منزجر می‌گردند.

هم اکنون که فیلم را می‌بینیم شاید تصور اینکه فرد دیگری در این نقش بازی می‌کرد مشکل باشد. لارس فون تریه سالها قبل تصمیم به ساختن این فیلم گرفته بود ولی به دلیل ابتلا به افسردگی از ساخت این فیلم انصراف داده بود. این فیلم را گروهی حاصل دوران پس از افسردگی فون تریه می‌دانند و عده‌ای اتفاقن این فیلم را حاصل تفکرات یه ذهن بیمار می‌دانند. 

| لينک ثابت |  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 1:36    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا