
يکی از مهمترين تحولاتی که پس از واقعهی ۲۲ خرداد ۸۸ رخ داد، خارج شدن انحصار فضاهای عمومی و عبادی از دست قدرت حاکم سياسی بود. برپايی گردهمايیها، حضور در مراسم مختلف مذهبی، مراسم شب قدر، نماز جمعه و بسيار از آداب و رسوم سنتی جامعه که تا ديروز زير نگين قدرت حاکم سياسی بودند و به اراده و تصميم مقامات بالاتر مديريت میشدند، با روييدن و باليدن جنبش سبز، شکل و شمايل ديگری به خود گرفته است.
اين تحول را هم در نشانههای مثبت و هم در نشانههای منفی آن میتوان ديد. نشانههای مثبت اين تحول، حضور پررنگ و مصمم سبزها در اين مراسم است. نماز جمعهی هاشمی رفسنجانی نخستين نمونه از فتح فضاهای عمومی به دست مردم و خارج از ارادهی نيروهای نظامی و امنيتی بود. نشانههای منفی اين تحول، هراس جدی دستگاه حاکم از باز شدن دروازههای فضاهای عمومی به روی طبيعیترين خواستههای مردم است.
اين نشانهها را هم در خطبههای روز جمعهی شخص اول کشور میتوان ديد که نسبت به تفرقه در روز قدس هشدار داد و هم در بيانيهی شديد اللحن سپاه پاسداران که چهرهای خشن به سبزها نشان داده بود. حضور مصمم سبزها در راهپيمايی روز قدس ثابت کرد که اين هشدارها کمترين اثری در عزم و ارادهی مردم نگذاشته است. به عبارت ديگر، گويی مردمی از نو متولد شدهاند و قرار بر عقبنشينی از حوزههايی که متعلق به خودشان میدانند، نيست.
حوزههای عمومی که علاوه بر حوزههای عامتر اجتماعی مثل پارکها، فرهنگسراها، کافهها، سينماها و ساير فضاهای بیطرفتر شامل مکانهای دينی و مذهبی مثل مساجد، مصلاها، هيئتهای مذهبی و همچنين فضاها و بسترهای مناسکی دينی میشود، از نخستين فضاهايی است که به سرعت عموميت خود را به معترضان به نتيجهی انتخابات نشان داد:
اين فضاها صرفن محل پياده شدن يا ابزار تبليغهای سياسی دولتی نبودند؛ اين فضاها متعلق به همهی مردم بودند و همه - از جمله معترضان به انتخابات خرداد ۸۸ - از حقی يکسان برای استفاده از آن بهرهمند بودند. واقف شدن به اين حق و استفاده از آن، تحولی مثبت و مهم است که به نظر نمیرسد بتوان روندش را معکوس کرد. نمیتوان به نمازگزار گفت نماز نخواند. نمیتوان به روزهدار گفت روزه نگيرد. نمیتوان به مردم ايران گفت در راهپيمايی روز قدس شرکت نکنند.
همهی اينها نقض غرض میشود و البته حکايت از شکافی عميقتر هم دارد: نظام سياسی از آرمانهای اوليهی خودش فاصله گرفته است و اکنون بر سر دو راهی قرار گرفته است؛ نه میتواند رسوم و سنتهای خودش را نفی کند و نه میتواند اجازه بدهد به همان شکل سابق ادامه پيدا کند. ژست تحمل مخالف و اجازهی ابراز عقايد مختلف با بيانيههايی از جنس بيانيهی سپاه پاسداران به سرعت فرو میريزد.
اما چرا مردم در راهپيمايی روز قدس شعارهايی میدهند که با شعارهای سنتی روز قدس متفاوت است؟ پاسخ به سؤال بسيار واضح است: اين مردم هيچ مجرای ديگری برای طرح اين مطالبات ندارند و جای ديگری برای شنيده شدن صداهاشان نمیشناسند. وقتی رسانهی ملی در تيول محض دستگاه کودتا باشد و تمام دستگاههای قانون مطيع و منقاد جهتدهیهای نظامی و امنيتی، طبيعی است که مردم از هر فضايی برای بلند کردن صداشان استفاده میکنند.
اما تناقض عجيب ماجرا در اين است که نظام از حيث نظری اين فضاهای متعدد عمومی را ناگزير حمايت و ترويج کرده است ولی عملاً در مقامی واقع شده است که ادامهی حمايتاش از اين فضاهای عمومی يعنی باخت و شکست. به تعطيلی کشاندن سخنرانیهاش شب قدر در مرقد آيتالله خمينی و محدود کردن ساير مراسم مذهبی يعنی واگذار کردن فضاهای عمومی و دينی به جمعيتی که نمیتوان به آنها برچسب نامسلمانی و بیدينی زد ولی معترض به نظامی هستند که خود را عينيت ديانت و مسلمانی میداند و سياستاش را نعل بالنعل منطبق به حقيقت میشمارد اما قدم به قدم خلاف اخلاق و قانون گام میزند.
روز قدس، يکی از بیشمار تجلیگاههای فتح فضاهای عمومی به دست سبزها بود. اين فضاها باز هم از انحصار قدرت امنيتی حاکم بيرون خواهد رفت مگر اينکه همهی فضاهای عمومی را به تعطيلی بکشانند. برای چنين کاری تنها راه اعلام حکومت نظامی پس از کودتاست. اين هم با شيوهی فعلی حاکميت که تظاهر میکند همه چيز آرام است و آشوب و بحرانی در کار نيست، منافات صريح دارد. به عبارت ديگر، تصميمگيران وضع سياسی فعلی در موقعيتی قرار گرفتهاند که هر چه میکنند به زيانشان تمام میشود. اين ادبار و اين گره خوردن همهی تصميمها به شر و تباهی، عاقبت سوئی است که از پی قربانی کردن حقيقت، عدالت و آزادی آمده است. اين مفاهيم مجرد و نامتعين به عينیترين وجهی خود را در فضاهای عمومی نشان میدهند و دستگاه کودتا را خلع سلاح میکنند.
روز قدس، روز سبز شدن يکی ديگر از فضاهای عمومی بود. اين ريشه هنوز در آب است و باز هم شاخههای جواناش میرويد و سر به سوی آسمان میبرد. اين همان شجرهی طيبهای است که اصلاش ثابت است و فرعاش در آسمان. دين و ايمان اين ملت، پناهگاهی است برای ستيز با بیعدالتی و استبداد. اين پناهگاه به آسانی به دست ستمکاران نمیافتد. کسی که خود را به خواب زده باشد هرگز بيدار نمیشود ولی کسی که از خواب گران برخاسته باشد، ديگر به آسانی در خواب نخواهد رفت. روز قدس، آغاز روزهای بسيار ديگری است که دودلی و تناقضهای گروگانگيران رأی ملت را بيشتر نمايش خواهد داد.
برای نسل آتاری که با صدای زنگی که میرحسین به صدا درآورده در اولین روز مهر به سر کلاسهای درس رفتهاند، در زیر عکس آیتالله خمینی درس خواندهاند و در هر صبگاه شعار مرگ بر امریکا و مرگ بر شوروی دادهاند، میرما حکم یک دنیا نوستال را دارد.
او در دهه عاشورایی انقلاب رییس كابینه جنگ بوده و نخستوزیر مستضعفان. در عصر او سخن گفتن از طبقه متوسط به مطایبه نزدیکتر بود تا واقعیت.
در عصر او سخن گفتن از مذاكره با آمریكا در زمره گناهان كبیره بود. در عصر او دیدن عكس كودكی فقیر خفته درخیابان و متاثر نشدن در عدد رذایل بشری بود و اكنون در عصر ما این همه عادی شده است.
در عصر او دو عالم را به یک نظر میباختند. در عصر او بسیجی واقعی همت بود باکری. همهی همزرمانش به غیر از چریک پیر بهزاد نبوی از دهه شصت بیرون نیامدند.
پیرما و ابوذر زمان با مرگ طبیعی از دنیا رفتند و تمامی همرزمانش، بهشتی، قدوسی، مطهری، رجایی و باهنر، شهید شدند. برای همین است وقتی محمد قوچانی بیست سال بعد از دهه شصت برای پروندهای که در مجله شهروند امروز دوسال پیش درمیآورد تیتر: شهید زنده را انتخاب میکند. دلم میلرزد. یادش بخیر این جمله پیرما که روی دیوار خیابانهای دهه شصت که در آن اتوبوس دوطبقه رفت و آمد داشت، نقش بسته بود: ما یک موی کوخنشینان را به کاخنشینان نخواهیم داد.
دهه شصت جهان دو قسمت بود. سمت راست نقشه جغرافیا دست امریکا بود و سمت چپ دست شوروی. حتا وسط شهر برلین را هم دیوار کشیده بودند. ایران هم به گفته پیشوای آلمان: پل پیروزی. ما که ایران باشیم بر اساس یکی از آرمانهای انقلاب ۵۷ "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" نه به شرق تعلق داشتیم ونه به راست.
ما قرار بود انقلابمان را به جهان صادر کنیم. برای همین جوانان انقلابی از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند و بعد از اینکه صدام به کشور عزیزمان حمله کرد فریاد زدند راه قدس از کربلا میگذرد. و حالا به دلیل دور شدن از آرمانهای انقلاب ۵۷ در هزاره سوم، وقتی رییس جمهور نامنتخبمان بعد از کودتای انتخاباتی با چاووز کمونیست در حرم رضوی نرد عشق میبازد، در ایران امالقرای اسلام بر روی دیوارهایش تبلیغ کوکاکولا است.
کاش امام خمینی زنده بود. و خودش میدید در زمان برپایی جمهوری اسلامی چادر از سر دختران محجبه و عفیفهاش میکشند و بر سر دختران کمونیست که نه به خدا اعتقادی دارند و نه به رسول خدا چادر میکنند و به حرم امن الهی میبرند تا عکس بندازند.
انگار همین دیروز بود، ۲۴ تیر ۱۳۸۶ را میگویم، که مجله شهروند امروز عکس میرحسین را روی جلد برد. دو سال قبل از امروز، بیست سال قبل از دیروز بود که محمد قوچانی اولین سطر نوشتهاش را درباره میرما اینگونه آغاز کرد: "بازگشت میرحسین موسوی به عرصه عمومی در عصری كه پوپولیسم فرمانروایی میكند غیرمنتظرهترین رخدادی است كه میتواند رخ دهد."
میرحسین موسوی از سال 1368 تاكنون جز سه بار سخنرانی عمومی نداشته است. اول بار در آغاز دهه 70 و عصر توسعه به یاد «شهید» رجایی، دگربار در پایان دهه 70 و عصر اصلاح به یاد بنیانگذار انقلاب اسلامی و آخرین بار در همین تیرماه 86 به یاد «شهید» بهشتی. گویی تنها یاد نمادهای دهه 60 است كه میرحسین موسوی را میتواند به سخن درآورد. و حالا هم وقتی دید جمهوریت، اسلامیت، شرافت و انسانیت دارد لگدمال میشود قیام کرد.
سکوت میرحسین طی بیست سال که به مثابه صلح امام حسن (ع) بود فقط سه بار شکسته شد. و حالا میرما با ورود به دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری قیام امام حسین (ع) سرمشق خود قرار داد. بلند شد. برای همین است کاخ یزیدیان به لرزه افتاده. مگر نه اینکه پیرما گفت: ما یک موی کوخنشینان را به کاخنشینان نخواهیم داد. به راستی که میرحسین این فرزند زهرا از دیار قهرمانپرور آذربایجان عهدی که با ملت خود بسته بود نشکست. و یک تار کوخنشینان را به کاخنشینان نداد.
او همچنین با صلابت و محکم همچون جد خویش، خون خدا، بر پیمان خود با مردم ایستاده است. باشد که در بزنگاه تاریخ همچون آن هفتاد و دو نفر که حسین را تنها نگذاشتند میرحسین را تنها نگذاریم. که او که بیست سال سکوت کرده بود باز هم میتوانست. ولی عشق پیدا شد آتش بر همه عالم زد.
جوانانی که حتا دوره نخست وزیریاش را در زیر بمب و موشک صدام ندیده بودند، با شال و پرچم سبز خود را میرحسینی نامیدند در خیابانها سرود پیروزی خواندند و بر سر دست عکسش را بلند کردند. خب این برای کسانی که روح خود را به شیطان فروختهاند گران تمام شد.
برای همین با گذاشتن تکتیراندازها بر پشتبامها جوانان سبزپوش او را که خیابان را به تسخیر درآورده بودند به خون غلطاندند. و آنها را که زنده دستگیر کردند در کهریزک بهشان تجاوز کردند و در اوین با پتک بر جمجمههاشان کوبیدند. ولی یزیدیان فراموش کردند سخن جاودانه پیر ما را که ما را بکشید، ملت ما بیدارتر میشود. این ملت هلاک امام حسین است، جانش برای خون خدا در میرود. مگر میتوان کسانی را که بزرگترین نوستالژی زندگیشان نبودن در روز عاشورا است را از مرگ ترساند؟
اکنون که چنین است صبر پیشه کن که وعدهی خدا حق است و هرگز کسانی که ایمان ندارند تو را خشمگین نسازند و از راه خود منحرف نکنند.
کتاب مقدس مسلمانان، سوره روم - آیه 60
وبلاگِ هواداران همایون شجریان: هر چه زمان میگذرد، بیش از پیش عظمت انسان والایی چون شجریان نمایان میشود. شجریان انسانی است بزرگوار.
آنقدر بزرگ که با وجود هجوم سیل ناملایمات از طرف بدخواهانش، همچنان متانت خویش را حفظ کرد و اجازه نداد که او را در خیمهشببازی سیاست، سیاه کنند. او هرگز از آرمان همیشگی خود که همانا پیوند با مردم این مرز و بوم است عقب ننشست.
هر چند خسرو آواز ایرا شجریان این بار بیش از همیشه مظلوم واقع شد و بیش از همیشه ناجوانمردانه بر او تاختند و زهدفروشانِ زالو صفت سالوسوار لقب «وطنفروش» و «مزدور» و هر چه سزاوار خودشان بود، به او نسبت دادند.
اما او فراتر از این کینهتوزیها و غرضورزیها، از انسانیت گفت و بهسان آنان که جواب گلوله را با گل میدادند، بیمهری را مهربانانه پاسخ گفت و با «زبان دل» پاسخ آنانی را داد که با «زبان آتش و آهن» با او سخن راندند، با زبان دلی لبریز از مهر.
شجریان که همواره حرف دل مردم را با صدای آسمانیاش فریاد زده است، این بار هم حرفی زیبا زده و البته زیبا حرف زده است. تصنیف «زبان آتش» از زبان روشن و پاک زندهیاد فریدون مشیری، شأن والای جان انسانی را میسراید، که با ابزاری خونبار، ناهنجار و آتشبار به نام تفنگ، به بازی گرفته میشود. انسانهایی که وجدانشان به خواب رفته، و فراموش کردهاند که حتا حق را نیز نباید با زور این زبان نافهمِ آتشبار جست.
زبان دل شجریان، برادروار، نامهربانان را به مهرورزی فرامیخواند و امیدوار است فروغ آدمیت راه در قلب اینان بگشاید و این دیو انسانکش از جسم آنان برون آید. بیگمان این تصنیف یکی از کارهای جاودانهی استاد شجریان خواهد شد. تصنیفی فراتر از هر دوران و فراتر از هر دستهبندی سیاسی. این تصنیف، اثری است که نه تنها نامهربانان امروز، بلکه همهی آنانی را که در تمام دنیا و در تمام زمانها به زبان زور میاندیشند، مخاطب قرار میدهد.
باید به هنر این سرزمین و به هنرمندان اصیل آن افتخار کنیم که حتا در کابوس این شبهای سیاه، اینچنین رویای سپید و روشنی برای خفتگان به ارمغان میآورند. راستی بدخواهانش او را از زندان نترسانند که محمدرضا شجریان این فرزند ملت سالها پیش طعم زندان اوین را به واسطه اجرای تصنیف فریاد، خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز، چشیده است.
هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشهای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه میدهد. و حالا هوا تاریک است و دارم در خیابانهای شهری کودتازده پیاده راه میروم. صدای سکوت به گوش میرسد. خیلی وقت است از آسمان این شهر، باران یک دل سیر نباریده تا بدون چتر زیرش راه بروم، خیس شوم، کیف کنم.
آدمها در اینجا گناهانشان را به چند قسمت مساوی تقصیر میکنند. و ما خونمان را تقسیم میکنیم. بزن باران که بهاران فصل خون است. بزن باران که صحرا لالهگون است. بزن باران که به چشمان یاران، جهان تاریک و دریا واژگون است. بزن باران که دین را دام کردند. شکار خلق و صید خام کردند. بزن باران خدا بازیچهای شد که با آن کسب ننگ و نام کردند. بزن باران به نام هر چه خوبی است.
تو کجایی؟ در کوچه پس کوچههای این شهر که دوستش دارم. جلوی کتاب فروشی نشر چشمه زیر پل کریم خان تو کجایی؟ دم باغ فردوس، کنار آش رشته سید مهدی تو کجایی؟ خیابان ری، جنب بستنی اکبر مشدی، سر پل تجریش، روبروی سمنوی عمه لیلا، تو کجایی؟ زیر پل حافظ، پیتزا داوود، شمرون، ظهیرالدوله کنار خاک فروغ تو کجایی؟
در پیادهروی بزرگترین خیابان خاورمیانه تو کجایی؟ در این غروب دلگیر شهریوری تهران که بوی باروت در هوا موج میزند و فریادی خاموش خونها را به جوش میآورد؟ تو کجایی در این شب تار که دیده نمیبیند روزگار نامردِ لوطیکش را؟
از آن پیش که در نگاه مرگ خیره بمانی، در پیچ و خم کوچهای هزاران ساله، چشمی را جستجو کن که در جستجوی آن است تا عین شین قاف را در چشمان هزاران سالهات نگریسته باشد. این شبا بعد از افطار یه قهوه خونه اساطیری حوالی بازارچه شاپور هست میریم، مرشد دارد از روی پرده نقالی میکند. من چقدر احساس میکنم زندگی جمعی ما تراژدی است.
صدای زنگ زورخانه مرا به خودم میآورد. سالها بعد کودکان تقویمهای نیامده داستان زندگی ما را از روی پرده مرشد یا همان مدرنیزه شدهاش پرده سینما دنبال خواهند کرد. جوانهایی که تهران، نیویورک و پاریس را سه راس یک مثلث میدانستند. بوی انقلاب و تب تند گوزنها همیشه در این شهرها دیگر شهرهای جهان را به تحرک وادار میکرد.
برای همین است انقلابهایشان مادر انقلابها است و چقدر جوانان این شهرها به جوانان شهرهای لندن، واشنگتن، آمستردام نرفته بودند، چقدر سرشان بوی قرمه سبزی میدهد. همین است که آنها را عجیب و غریب نشان میدهد وسط چله تابستان پوتین پا میکنند، همدیگر را رفیق و برادر خطاب میکنند و چقدر خاکی هستند.
دم افطار صدای موذنزاده داشت اذان خوشگله را میگفت که کنار خیابان شهری که دوستش دارم لب هره جوب نشستیم و با یک نون بربری و یک چارک پنیر روزهمان را باز کردیم. چقدر حس خاکی داشت. حالی بود برای خودش. رفیقم سیگار کارگریاش را چنان آتش زد که تو گویی با بازدمش خلق به خروش خواهد آمد.
دلم خیلی برای استادیوم آزادی تنگ شده. این آخرین سنگر ما است که هنوز به دست اغنیا فتح نشده. امیدوارم که از شر زنان خنیاگر و نفاثات فی العقد در امان باشد. تیتر این پست برگرفته از یکی از نوشتههای شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) است. همان که در سطری از آن میگوید: یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟ و تو حمیدرضا چنان از این طنز پنهان خندهات میگیرد که روزها بعد با یادآوریاش ریسه میروی و بلند بلند میخندی. یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟
این همان پستی است که شیخ ما انتهاش را با کلماتی تمام میکند که منم دوست دارم این پست اینجوری تمام شود. عین تو فیلما. که یک کارگردان به یک فیلم و یک کارگردان دیگر ادای دین میکند. مثل برایان دیپالما توی فیلم تسخیرناپذیران که در سکانس کالسکه به رفیق سرگی آیزنشتاین و فیلم رزمناو پوتمکین و سکانس کالسکه ادای دین کرد.
نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا امروز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابهحال پاریس نبودهایم. اما این وضعیت، همیشگی که نیاست؛ هست؟ یکروز میرسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچههای پاریس خواهیم داشت.
در هوای شهریور بوی پاییز جریانُ دمیدن گرفته است و به قول صادق خان درویش لرزون شده، همین است که اهل دل بر کناره میروند.
و هیچ چیزی نمیتواند آنها که گوش موسیقی دارند را به اندازه یک اثر اهل حق سر ذوق آورد.
و سورشان وقتی به اوج میرسد که این آلبوم با صدای شورشی و انقلابی این روزها محمدرضا شجریان که در برابر زر و زور، خالصانه در کنار مردم خویش قرار گرفت و خود را خس و خاشاک خواند همراه باشد. آلبوم موسیقی «رندان مست» تازهترین اثر محمدرضا شجریان با نوازندگی گروه شهناز و آهنگسازی مجید درخشانی، منتشر شد. رندان مست نخستین آلبوم استاد آواز ایران بههمراهی گروه جوان شهناز است. این اثر در دستگاه همایون و با اشعاری از سعدی، حافظ، مولانا و ملکالشعرای بهار خلق شده است.
قطعات آلبوم رندان مست، همان بخش اول کنسرت تابستان ۱۳۸۷ در تالار وزارت کشور است که البته در کنسرت پاییز، در بخش دوم اجرا شد. آلبوم با پیشدرآمدی از مجید درخشانی آغاز شده و بهقطعهی «زنگ شتر» در دستگاه همایون و برگرفتهشده از ردیف میرزا عبدالله میرسد. سپس ساز و آوازی با غزل حافظ با مطلع «چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخنشناس نهای دلبرا خطا اینجاست» را میشنویم.
در میانهی این آواز تصنیف «چشم یاری» ساختهی استاد شجریان با شعر حافظ و تنظیم مجید درخشانی قرار گرفته و پس از آواز نوبت به تصنیف قدیمی «باد صبا» ساختهی حسامالسلطنه با شعر ملکالشعرای بهار میرسد. مجید درخشانی این تصنیف را تنظیم کرده است. آواز شوشتری با غزل سعدی، چهارمضراب بیداد ساختهی درخشانی و ساز و آوازی دیگر با شعری از سعدی قطعات دیگر آلبوم هستند و در نهایت تصنیف «رندان مست» به آهنگسازی مجید درخشانی با غزل مولانا آخرین قطعهی آلبوم است.
در این اثر، مژگان شجریان (سهتار،) رامین صفایی (سنتور،) حسین رضایینیا (دف و دایره،) شاهو عندلیبی (نی،) سینا جهانآبادی و کاوه معتمدیان (کمانچه،) حامد افشاری (قیچک باس،) مهرداد ناصحی (قیچک آلتو،) حمید قنبری (تمبک،) سحر ابراهیم (قانون،) محمدرضا ابراهیمی (بربت،) مهدی امینی (رباب و بمتار،) رادمان توکلی و مجید درخشانی (تار،) مینوازند.
جدیدترین آلبوم شرکت دلآواز توسط آرمین کارباف در استودیو «دیلمان» ضبط شده و بنا به گفتهی سایت شجریانیها، قطعات آوازی اثر، حاصل ضبط زندهی کنسرت پاییز ۸۷ است. همچنین محمدعلی رفیعی، مدیر روابط عمومی شرکت دلآواز به خبرگزاری ایلنا گفته آثاری كه در اين آلبوم منتشر شده، در تور اروپايی محمدرضا شجريان نیز بهصورت زنده اجرا خواهد شد.
دوستان با فرهنگ و هنردوست هرگز به سمت کپیهای غیرمجاز آلبومهای موسیقی نمیروند و یا آنها را از سایتها و وبلاگهای اینترنتی دانلود نمیکنند. باشد که سارقین هنری هم روزی به راه آیند. بر آنیم که باشیم، شگفتی کنیم، بازشناسیم. تا روزها بی ثمر نماند، ساعتها جان یابد، لحظهها گران بار شود.
پاییز یواش یواش دارد از راه میرسد. یهو دستهایت را بهم میمالی میبینی ای دل غافل هوا سرد شده. چوپها توی پیت حلبی آتش گرفتهاند. مردمی که رییس جمهور نامنتخبشان آنها را خس و خاشاک نامید قصد دارند در یک هفته فروش آلبوم رندان مست جدیدترین اثر محمدرضا شجریان را به مرز یک میلیون نسخه برسانند.
قصابی سکوت با لحن باب دیلان
تخم چروک و چرک، آلبرتی روی میز
این درد باشکوه تنهایی عزیز
هی عقربه به تاک هشدار تیک داد
نصرت به شعر من فحش رکیک داد
ساعت حدود شش، نیت برای قرب
اخطار پاسبان، تیتر خروج سرب
عالیجناب من چرتش گرفته بود
فرمود: میروم، قندیل بسته بود
یک بمب ساعتی در دست من گذاشت
باد یخ کولر رویم اثر نداشت
عالیجناب رفت تا هشت مردهام
پشت در تراس یک قفل بستهام
ساعت؟ ندیدمش تا منفجر شدم
یک لحظه بود، بام، از باش تا عدم
یک لحظهی غلیظ، کودنتر از زمان
سور فرشته در کنسرت رایگان
تا یک دوهفتهای مردم مفسرند
راجع به انفجار راجع به این دو بند
پرتاب فاتحه / دورم افکت پول
هر تکهام یه وری بیحجم و عرض و طول
عادی گذشت؟ نه؟ چه مرگ بیخودی
ساعت درست نه، تیتر خبر شدی
چسب ضربدری رو شیشهها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟
آلوچه. لواشک سیری 5 زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریال. تاکسیهای آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیرهای. هفتهای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.
کمیته. حاجی خدابخشی. تویوتا لندکروز. پاترول. صيح جمعه با راديو. نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صفهای طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئهای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزهی کاغذ. بوفه مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحليل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.
بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر. ترکشهای ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمبارانهای هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسماترتیز، توک، ویفر، تیتاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.
رادیو، قصههای شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتداییاش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صبگاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دير کردهها در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی. نارنجکهای پلاستیکی. قلقک. دارت. تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه.
روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطیهای میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروشهای کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننهام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمههاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال.
۲ قرونی. 5 زاری. تلفن سکهای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسههای کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی. تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاههای داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه.
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو. مقنعه خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچهها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنجشنبهها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام. صدایی که هم اکنون میشنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.
دهه شصت ما را به خود میخواند. ما با افتخار میگوییم: دهه شصت طرفدار میرحسین بودیم، الان هم با گذشت بیست سال باز طرفداردردانه پیر جماران هستیم. مگر میتواند کسی دهه شصت را دیده باشد فراموشش کند. تلویزیون سیاه و سفید چارده اینچ. سالهایی که میرحسین زیر بمب و موشک صدام، ایران را با نفت بشکهای هفت دلار سرپا نگه داشت. دلاری هفت تومن. از عاشورا تا والفجر، از حسین تا خمینی. دهه شصت. دهه عاشورایی انقلاب.
لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.
آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم. دهه شصت جایی است که نه شهدا از آن بیرون آمدند و نه امام شهدا.
از آنجا که هر آدمی باید که برای خودش آهنگهای خوب بیخاطره داشته باشد و در رابطه با اینکه هر کسی باید برای خودش جاهای مورد علاقهی خودش، تنها، بدون خاطرهای دونفره در خلوت خودش را داشته باشد. و همچنین در راستای اینکه هر شخص حقیقی باید که فیلمهای تنهایی دیدهی خودش، کتابهای بیدست نوشتهی صفحهی اول، لباسهای مورد علاقهی ساییده نشده بر عطر تن کسی، کافهها، صندلی لهستانیها و قهوههایی که کسی تحسینشان نکرده داشته باشد.
و آدمی باید که گوشههای بیخاطرهی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند. همین جا از همین وبلاگ اعلام میکنیم از آدرس و کد دادن درباره کافه مخفی به شدت پرهیز میکنیم. کافه مخفی پاتوق این شبهای ما است.
آنرا مخفی نام نهادیم تا خلوت تنهاییمان پنهان باشد که مولایمان میفرماید: اینجا کسی است پنهان. در کنار محمد آقازاده، محمد رحمانیان، مهتاب نصیرپور، حمید امجد، علی زادمهر در کافه مخفی نشستهایم داریم صحبت میکنیم. یک سری دیگر از بچه ها هنوز نیامدهاند.
محمد آقازاده بزرگترین روزنامهنگار غیردولتی ایران که نه ساز بازرگان کوک میکند و نه مدح بزرگان را میگوید و به همین خاطر مورد احترام من است کافه مخفی را چنین توصیف میکند: ساعتی قبل پیامکی میرسد که در کافه دوستانت میخواهند ترا و هم را ببینند.
برمیخیزم و پیله تنهایی را میشکنم. نام واقعی کافه را نمیدانم. بعد میدانم. غروب لعنتی و مرگ لورکا. سبز تویی که سبز میخواهمت . حمیدرضا علاقهبند را میبینم. عاشق فوتبال٬ سینما و شاید سیاست... . آن شب با آقای آقازاده بزرگوار تا انتهای شب گپ زدیم. از آخرین نجواهای آنتیگونه، لیرشاه٬ هاملت و اوفیلیای غمگین تا معرفت، رفیق، غرور و جهل، حتا در ذهنهای خلاق سخن گفتیم.
حقیقتش را بخواهید دو سال پیش پستی در گردباد نوشتم به نام عصرهای لیمونادی در کافه مخفی شاید برایتان سوال باشد این کافه مخفی که دارم در این پست جدید دربارهاش میگویم با آن کافه مخفی دوسال پیش یکی است؟ باید بگویم نه. این دو تا کافه خیلی با هم فرق دارند. هم از لحاظ جغرافیایی و هم از لحاظ ماهوی. البته کافهای که دوسال پیش بهش میگفتیم مخفی دیگر مخفی نیست. خیلی وقت است آن سمتها پیدایمان نمیشود، اسمش را گذاشتهایم کافه اتوبوس بین راهی.
چه زیبا محمد آقازاده گفت: زمانه آدمها را تغییر میدهد و من ترجیج میدهم با همان خاطرات بسازم. خیلی خوشحالم که میبینم ایشان درباره جمع ما مینویسد: دوستانی که هم سن من نیستند ولی دیدنشان آرامم میکند. رفقا این برای ما نمره قبولی است که مردی از نسل دیگر که بزرگِ ما است ما را تایید میکند.

اگر امشب رفیقم حمیدرضا (اولین نفر از سمت چپ) زنده بود با بچهها دسته جمعی رفته بودیم استادیوم آزادی تا بعد از مدتها بازی پرسپولیس از نزدیک ببینیم. ولی او رفت تا امشب من حتا تنهایی هم نتوانم راه بیفتم بروم تا جای او را در آزادی خالی کنم.
اولین بار و آخرین بار در عمرش با ما استادیوم آزادی آمد. از پرسپولیسهای دوآتشه بود. و من امید زیادی به او داشتم تا سالها بعد یکی از هواداران قدیمی پرسپولیس شود. باید اعتراف کنم با اینکه متولد دهه هفتاد بود ولی بسیار با ادب بود. دقیقن نکتهای که خیلیها از نسل فست فود از آن غافل هستند.
و حالا من یاد غروب بازی جام حذفی پرسپولیس و سپاهان سال ۸۸ میافتم که چهار نفری رفتیم استادیوم آزادی. سه نفری روی پای رفیقم حمیدرضا نشستیم و عکس یادگاری انداختیم. او چقدر فروتنانه ما را تحمل کرد. من بغض میکنم ولی خوب میدانم این بغض دردی را دوا نمیکند. تا با ما پاشد بیاید استادیوم آزادی. پسر کجا رفتی؟ آخر چرا به این زودی؟ واقعن بعضی وقتها در حکمت خدا میمانم. و این هم یکی از بعضی وقتها است.
هر وقت از استادیوم آزادی بر میگشتم، پرسپولیس برده بود بهم تبریک میگفت. همیشه من با لفظ آقا حمید خطاب میکرد. راستش بخواهید همینها است که بیشتر حالم را بد میکند. بعد بغض میکنم. ولی خوب کاری نمیشود کرد. تا با ما پاشد بیاید استادیوم آزادی. اصلن جرات نمیکنم توی حجلههایی که دم خانهشان زدند نگاه کنم. دلش برای رسیدن محرم تنگ شده بود. خوشحال بود که محرم دارد از راه میرسد. ولی حالا دیگر نیست. تا برای امام حسین سیاهی بپوشد زیر علامت برود.
همیشه همین است، همین لحظه که خیال میکنی ایستاست اما میرود و تو میمانی تنها در آستانه. بوی پاییز در هوای شهریوری تهران وزیدن گرفته و تنت را میلرزاند لامصب. چقدر این شهریور به پاییز نزدیک است. بتاب. از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی. و من، مات.
تنها در افکار خود سايه روشن میزنم. میگویند: بخوان. از ابتدای خلقت تا روزهای نیامده. و من، مبهوت، در رد دود و رود در آشفتگی خود فریاد میزنم. میگویند: برقص. از بلندای ناز تا خواهش نیاز. و من، بي تاب. دوش به دوش پروانهها ديوانه میشوم. میگویند: بمان. از دیروز روز تا فردای شب. حالا از او فقط چند عکس یادگاری باقی مانده و ادب-ی که داشت.
اصلن به کار این دنیا اعتمادی نیست. همین چند روز پیش بود که با پسرعمویش آرش قرار استادیوم آزادی روز جمعه شش شهریور را گذاشتیم. آخر برادرش استقلالی است. قرار بود دسته جمعی، یک جمع بزرگ پاشیم بریم استادیوم آزادی. حمیدرضا هم آنجا بود تشویق به جمع شدن جمع بزرگ میکرد. الحق که یکی از لیدرهای اصلی گروه بود. دلش برای پرسپولیس میرفت. گفتم که از پرسپولیسهای دوآتشه بود. و من امید زیادی به او داشتم تا سالها بعد یکی از هواداران قدیمی پرسپولیس شود.
حس مرموزی در هوا موج میزند. خدایی که رود نیل را از وسط شکافت، جان یکی از انسانهای خوبش را با تارهای عنکوبت از مرگ نجات داد، از دختری باکره پسر به دنیا آورد، خلیلترین بندهاش را در وسط آتش تنها نگذاشت، میخواهد کرشمهای کند بازار ساحری بشکند.
هر 10 سال یک اتفاق سرنوشت ساز در ایران میافتد، به نظر شما ده سال دیگر چه خبر است؟ سال 32 کودتای نظامی، سال 42 تبعید امام خمینی. سال 57 انقلاب، سال 67 پایان جنگ، سال 76 دوم خرداد، سال 88 کودتای انتخاباتی.
حالا ریاکشنهای این اتفاقات را ننوشتم. برای مثال: واقعه حمله به کوی دانشگاه در ادامه به وقوع پیوستن دوم خرداد ۷۶ است یا حمله صدام به ایران در نتیجه به وقوع پیوستن انقلاب سال ۵۷ است. آن بغضی که گلوی هوداران میرحسین را بعد از کودتای انتخاباتی 22 خرداد فشار داد استبداد است و اگر یک قطره خون در آن روزها بر زمین ریخته شد ظلم است و غیر ظلم نیست.
دیکتاتور کسی است که به تنهایی به ملت حکمفرمایی میکند، ولی استبداد حکومت یک جریان فکری خودکامه به ملت است. به خونخواهی خون خدا برخواستن کاخ یزیدیان را میلزاند. روزهایی در تاریخ هستند که راه نفس کشیدن را میبندد، 28 مرداد، 17 شهریور، 13 آبان، 7 تیر، 22 خرداد، 25 خرداد، 30 خرداد و 18 تیر، هفت تیر و... هر چقدر تعداد این روزها زیاد شود دیگر مردم نفس نخواهند کشید بلکه فریاد خواهند زد.
در کودتای انتخاباتی بیست و دوم خرداد 88 متوجه شدیم نام دیگر تقلب، شگفتی است. میرحسین خاطرات تلویزیون سیاه و سفید را برای من زنده میکند. هر چقدر نوشتن از قهوه نوشیدن پز روشنفکری دارد چای نوشیدن ندارد و چقدر خالصانه است. هوا عصر بود، خیابان شانزدهم آذر بود، روزهای نزدیک به 18 تیر بود، روی سکوهای دانشگاه تهران از توی پیادهرو نشسته بودیم و چند ساعتی حرف زدیم.
اولین بار چه سالی بود که اسم سعید حجاریان به گوشتان خورد؟ با پاسخ به این سوال سطح سواد سیاسی خودتان را بسنجید. شب پرستان خورشید ستیز حتا از سعید حجاریان روی ویلچر هم می ترسند. سعید حجاریان کسی ترور کرد که به قول آقا سعید: جنگ فقط از توی تلویزیون دیده. بازداشت یک معلول قطع نخاعی نشانه اقتدار است یا نشانه ضعف؟ فضای امپرسیونیستی و جادویی این موسیقی را خیلی دوست دارم. فضا به شدت استرلیزه و طاعونی است. مثل برشی از شاهکارهای تارانتینو.
و اینک ما ایرانیان در پایان اصلاحات خویش و درآغاز اصلاحات جهان جدید در تعلیق نشستهایم. نا امید از خویش و امیدوار به غیر شدهایم. اما نه آن نا امیدی و نه این امید هیچ یک محل اطمینان نیست. گرچه گفتهاند جهان، پیر است و بیبنیاد. اما جهان نو، نیز چنین است. پس از این فرهادکش نیز فریاد. این نوشتهی محمد قوچانی است از کتاب نازیآبادیها. حس مرموزی دارد.
دهه شصت مشهدی است که نه شهدا از آن بیرون آمدند و نه امام شهدا. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.
سالها پیش بهزاد نبوی تهدید به مرگ کرده بودند، چریک پیر گفت: قبل از انقلاب طی یک عملیاتی که به محاصره ساواک و نیروهای گارد در آمدیم از قرص سیانور همراهم استفاده کردم که عمل نکرد، من از مرگ نترسانید من باید سالها پیش میمردم.
بعد از شهید شدن ندا این شعر احمد شاملو را مثل ذکر میگویم: خرخاکیها در جنازهات به سوظن مینگرند. مزار ندا آقا سلطان : بهشت زهرا، قطعه ۲۵۷، ردیف۴۱، شماره ۳۲. خاتمی از دل وزارت کشور هاشمی آمد و احمدینژاد از دل وزارت کشور خاتمی، ولی احمدینژاد چون دیکتاتور بود حاضر نشد کسی از دل وازرت کشورش بیاید پس خودش آمد. اشتباهات خاتمی در فاصله 76 تا 84 باعث شد احمدینژاد به قدرت برسد، نه زرنگ بودن دیکتاتور.
سالها بعد خرداد 88 را با کودتای انتخاباتی، سرکوب مردم بیگناه، خونهای روی سنگفرش، باتوم، اشک آور و درباره الی به خاطر خواهیم آورد. بعضی از ضد انقلاب این روزها به شدت طرفدار احمدینژاد هستند تا زمینه را برای نابودی جمهوری اسلامی آماده کنند ولی زهی خیال باطل نسل خمینی بیدار است، زنده باد آرمانهای انقلاب 57. کرشمهای که سالها پیش خدا وعدهاش را داد قرار است بازار ساحری بشکند، نصر من الله و فتح قریب.

