تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

نلسون لیانو برای یک کنفرانس در هتل بلو هوریزونته اقامت کرد. در هتل یک نفر نیایشی به نام آواز پرندگان را برای او خواند و گفت این دعا متعلق به سن فرانسیس آسیزی است. قدیس مسیحی و بنیان‌گذار فرقه برادران فرانسیسکن در آیین کاتولیک رومی. وی پسر یک تاجر ثروت‌مند پارچه در آسیزی در اومبریای ایتالیا بود.

در جنگ‌های متعد شرکت کرد و به مدت یک‌ سال اسیر شد. سرانجام دچار بیماری شدیدی شد و در کلیسای سنت دمیان احساس کرد مسیح از بالای صلیب با او سخن می‌گوید و تمام زندگی‌اش را از او می‌خواهد. فرانسیس تصمیم گرفت درست همانند عیسا مسیح زندگی کند.

بنابراین تمامی اموال خود را بخشید و از ارث پدری خود صرفنظر کرد و مشغول موعظه و گدایی شد. در پایان عمرش زخم‌های پنجگانه حضرت عیسا بر بالای صلیب به نشانه پذیرفته شدن تلاشهایش بر بدن او ظاهر شد.

نلسون متن این نیایش را چنان زیبا یافت که درآغاز سخنرانی‌اش آن را قرائت کرد و نام سراینده آن را نیز گفت. در راه بازگشت به هتل، احساس گناه کرد: چه کسی تضمین می‌کرد این نیایش متعلق به سن فرانسیس باشد؟ از دوستانش پرسید، هیچ کدام درباره آن متن چیزی نشنیده بودند. کنفرانس بعدی در شهر اورو پرتو برگزار شد.

نلسون در خانه یکی از ساکنان شهر مهمان شد. شب هنگام، پیش از خواب، نلسون به سراغ کتابخانه منزل رفت و به طور تصادفی کتابی را برداشت تا بخواند. کتابی از استاد ایتالیایی بود که در آن مراحلی را توضییح می‌داد که توسط سن فرانسیس آسیزی برای نوشتن آواز پرندگان طی شده بود.

| لينک ثابت |  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:4    | 

مالهالند درایو اثر دیوید لینچسینمای دیوید لینچ رازی است سر به مهر همچون رانندگی در شاهراهی گمشده آنهم در شب تار.

شاهراهی پر پیچ و خم، دهشتناک و افیونی و مرثیه‌ای است برای نقد جامعه‌ی مدرن آمریكایی با تم‌های نوآر.

مایه گرفته از فیلمهای دهه 40 كه در آن خشونت با بالاترین درجه به كثيف‌ترین شعری بدل می‌شود كه روح آدمی را تسخیر می‌كند.

استاد نامتعارف سینمای جهان که یکی از نوگراترین فیلمسازان حال سینما است. حال سینما خوب است وقتی او فیلم می‌سازد. فیلم‌هایی عمدن تاریک با فضاهایی به شدت رویاگونه و دهشتناک. هزارتویی ضد سینمای متعارف. دیوید لینچ کارگردان صاحب سبک و شهیر آمریکایی، از جمله کارگردان‌های مطرح در سینمای افسار گسیخته و رو به زوال فعلی هالیوود محسوب می‌شود. در بررسي آثار لينچ باید به شناختی حداقل از فرم، سبک و اجرا رسید.

آثار وي از دیدگاه سبک شناسی به دسته آثار پست مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاری که ذهن بیننده را پیشاپیش به سمت لوئيس بونوئل در سینما، سالوادور دالی و رنه مگریت در نقاشی و صادق هدایت در ادبیات می‌کشاند.

مالهالند درایو با میزانسنهای حساب شده‏، تركیبات رنگ صحنه، موسیقی و صداها و ترکیب موجز زن موسیاه و زن بلوند و عوض شدن شخصیتها و هویتها مجموعه عواملی را تشكیل داده‌اند كه به خلق یک شاهكار انجامید.

چهار شخصیت زن فیلم به نامهای بتی، ریتا، كامیلا و دایان هستند كه دوبه دو با هم عوض می‌شوند تا لینچ با جایگزینی شخصیت‌ها بجای یکدیگر در فیلم ساختار خطی داستانش را بشكند و فرمول مدرن روایی را جایگزین فرمول‌های کلاسیک فیلمنامه كند. فیلم تا زمان باز شدن جعبه جادو بوسیله کلید آبی که رنگ آن در رويا همه جا حضور دارد، روالی منطقی اما رازآلود دارد.

یكسری كلیدها و گره‌های كلاسیک داستانی با یک ساختار فوق‌العاده قوی منتها برای رسيدن به ساختار دایره‌ای جای شخصیتها عوض می‌شود. نوعی تكنیک فاصله گذاری فوق‌العاده با روشی منطبق با رویا. در این جابجایی بتی و دایان جای خود را با هم عوض می‌كنند و كامیلا و ریتا هم جای خود را با هم عوض می‌كنند.

حتا دختر پیشخدمت هم كه نامش دایان بوده به نام بتی تغییر نام می‌دهد.در فیلم تغییر هویتها شکل منطقی‌ای بخود گرفته و عناصر سوررئال همچون آدم كوتوله‌ها و جعبه سحر آميز با اجزا فیلم عجین شده‌اند و ساختار بصری فیلم هم در اوج قرار دارد. در صحنه‌ی پس از عشقبازی ريتا و بتی كه آنها را در عالم خواب به صورت یک روح در دو بدن نمایش می‌دهد و با ترکیب چهره آنها بر روی هم به ترکیبی پیکاسویی می‌رسد.

 

زیرنویس:

:: استرلیزه و طاعونی گردباد

:: نشئه جادو گردباد

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:37    | 

واقعن او کیست که از شرق تا غرب عالم گوششان را به رادیو چسپانده‌اند تا خبر شکست او را بشنوند؟ ولی ما با مارادونا هستیم. همه‌ی دنیا یک طرف مارادونا یک طرف. ما تو تیم او هستیم. این را به جد می‌گویم بعد از باخت آرژانتین به بولیوی آلبیسلسته قهرمان بلامنازع جهان در سال ۲۰۱۰ خواهد بود.  

شکست در ارتفاع ۳۲۰۰ متری بولیوی خبر از صعود به بزرگترین قله فوتبال جهان خواهد داد. ما آنقدر بالا خواهیم رفت که آسمان را خواهیم بوسید. تاخیر همیشه طعم پیروزی را بیشتر می‌کند. اگر فالکلند نبود دست خدا هیچ وقت معنا پیدا نمی‌کرد. ایمان ما به مارادونا بعد از باخت به بولیوی بیشتر از قبل شده واقعن چند نفر در جهان هستند که بعد از شنیدن خبر باخت آرژانتین برای آسمانی‌ها شانس قهرمانی کنار بگذارند؟

واقعن نمی‌دانم ایتالیایی‌ها چرا خوشحال هستند؟ آتزوری‌ها باید خاطره‌شان باشد تا نيمه نهايی جام جهانی ۱۹۹۰ رفتن گل نخوردن را؟ ایتالیایی‌ها می‌خواستند بدون گل خورده وارد فینال شوند. می‌خواستند تاریخ بنویسند. والتر زنگا را يادتان هست؟ محوطه شش قدم؟ کانی‌‌جيا راچطور؟ پاس ديه‌گو را چطور؟ آرژانتین در پیش چشم خدایگان المپ در خاک سزار ایتالیا و كاتاناچیو لاجوردی را با هم شکست داد. فوتبال می‌مرد اگر ایتالیا شکست نمی‌خورد.

برای ترسوها و کسانی که کثیف بازی می‌کنند ایتالیا تیم مناسبی است. فوتبال مرد وقتی ایتالیا قهرمان جهان در سال ۲۰۰۶ شد. ایتالیایی‌ها که نمی‌خواهند کثیف بازی‌شان را در فینال جام جهانی آلمان فراموش کنند؟ الان دو سال از آن روز گذشته واقعن کدام بازی ایتالیا را به خاطر دارید؟ آن کاری که ایتالیا روی زمین چمن می کند اسمش فوتبال نیست. باور کنید دفاعی بازی کردن در ضد حمله‌ها گل زدن اصلن فوتبال نیست. یا بازی را از قصد به پنالتی کشیدن. به قول علیرضا طرفداری از آرژانتین بعد از بازی 6 تایی، را ترجیح می‌دهم به طرفداری از ایتالیا بعد قهرمانی جام جهانی.

آرژانتین قهرمان جهان خواهد شد. شش گل که سهل است حتا شش هزار گل هم نمی‌تواند ذره‌ای از علاقه‌ی ما به ال دیه‌گو کم کند. ما انتخاب خودمان را سالها پیش کردیم. ما سربازان ارتش دیه‌گو هستیم. دوست داشتن مارادونا فراتر از همه بردها و باخت‌ها است. لیبرال‌ها، ترسوها، ایتالیایی‌ها که کثیف بازی می‌کنند و آنهایی که همه چیز برایشان با صفر و یک معنی پیدا می‌کنند نمی‌توانند معنی این جمله‌ها را درک کنند.

می‌دانید عیار ال دیه‌گو کجا مشخص می‌شود؟ آنجایی که او هیچ عذری برای توجیه این شکست دردناک ندارد و می‌گوید: بولیوی بازی فوق العاده‌ای را به نمایش گذاشت. آنها همه چیز را به بهترین نحو اجرا می‌کردند و این در حالی بود که ما آنچه را که به هدف آن به اینجا آمده بودیم، انجام نمی‌دادیم و به همین دلیل بود که شکست سنگینی را متقبل شدیم.

هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نیست. آنها قدرتمندانه ما را شکست دادند و هیچ حرفی برای گفتن نمی‌ماند، غیر از اینکه به بولیوی آفرین بگوییم.آنها هر زمان که حمله می‌کردند، به گل می‌رسیدند و هر گلی که به ثمر می‌رساندند، مانند خنجری بود که قلب مرا می‌شکافت.

با این وجود مارادونا هنوز به آینده امیدوار است: اکنون لازم است تا از نو شروع کنیم و امیدوارم که چنین اتفاقی هرگز رخ ندهد. من در آرامش کامل به سر می‌برم، چرا که می‌دانم اگر مسی یک بخت مسلم تیم را به گل مبدل می‌کرد، زمانی که بازی هنوز با نتیجه 1-1 دنبال می شد. همه چیز می توانست کاملن متفاوت دنبال شود. من به انتقام فکر می‌کنم، ولی از آنجا که ممکن نیست فقط با امید انتظار می‌کشم.

ما ایمانمان را به مارادونا از دست نخواهیم داد. او در پنهان‌ترین اعماق قلب ما جای دارد. روزی که طرفداران آرژانتین به هوا بروند زیاد دیر نیست. فقط صبر کنید. یاران با دیه‌گو به پیش.

| لينک ثابت |  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:49    | 

کارگردانی هالیوودی به نام ادام کشر (جاستین تروکس) در ملاقاتی که با تهیه کنندگان فیلمش دارد از طرف آنها تحت فشار قرار می‌گیرد که از هنرپیشه‌ زن مورد نظرشان به نام کامیلا رودس در نقش اول فیلمش استفاده کند ولی پس از امتناع وی از کارگردانی اثر بر کنار می‌شود. این چند خط شما را یاد  دیوید لینچ و مالهالند درایو می‌اندازد یا بهرام بیضایی و وقتی همه خوابیم؟

برای ورود به جدیدترین فیلم بهرام بیضایی باید چند تا کلید داشته باشید. البته اگر شاه کلید همراهتان باشد که تمامی درهای پیدا و پنهان به روی شما باز خواهد شد. وقتی همه خوابیم بر اساس ماجراهای واقعی ساخته نشدن فیلم قبلی بهرام بیضایی شکل گرفته است. فیلم قبلی لبه پرتگاه نام داشت که تهیه کننده‌اش حمید اعتباریان بود که در وقتی همه خوابیم نام او به اشتهاریان تغییر پیدا کرده است.

در این فیلم شباهت اشتهاریان به اعتباریان فقط به یک اسم محدود نمی‌شود. بلکه از تشابه گریم چهره و نوع رنگ و آرایش موها و محاسن و نوع لباس‌ها تا ترکیب رنگ‌ها و زنجیر طلایی که اشتهاریان به گردن آویخته و نوع عینک آفتابی و حتی ساعت مچی‌ای که به دست دارد به اندازه صددرصد با حمید اعتباریان شباهت دارد.

در وقتی همه خوابیم تهیه کننده‌ای با نام اشتهاریان به غیر از چک مشارکتی که برای فیلم می‌کشد می‌خواهد خواهرزاده، دایی‌زاده، عموزاده و عمه‌زاده‌اش در فیلم نقش اول را داشته باشد. خاطره مقبول که نقشش را شقایق فراهانی بازی کرده است در اصل همان اندیشه فولادوند است که باعث شد با پافشاری حمید اعتباریان به بهرام بیضایی فیلم قبلی، لبه پرتگاه، ساخته نشود.

حالا حمید اعتباریان و اندیشه فولادوند در وقتی همه خوابیم بنام‌های اشتهاریان و خاطره مقبول متهمان ردیف اول هستند. چه بسا که جرم اندیشه فولادوند از شریک جرمش هم بیشتر باشد. چون او زمینه قتل فیلم قبلی را فراهم کرده است.

دو سال پیش قرار بود فریدون جيرانی به تهیه کنندگی حمید اعتباریان فیلمی اپيزودیک درباره سینمای ایران و پشت صحنه آن بسازد که بعد از طی کردن یک پروسه عجیب به سه فیلم مستقل تبدیل شد. اولین بخش این سه گانه یعنی ستاره می‌شود داستان دختر جوانی است با نام پونه گلکار که اندیشه فولادوند آنرا بازی کرده که در آرزوی بازیگری به یک گروه فیلمسازی پیوسته است.

یکی از شخصیت‌های فرعی فيلم، سرمایه‌گذاری است که گویا با مقاصد دیگری به سینما آمده و اين دخترک معصوم هم طعمه تازه اوست. فیلم که در جشنواره به نمایش درآمد، حرف و حديث‌ها هم شروع شد و این نوع نگاه افشاگرانه نسبت به سینما نه به مذاق متولیانش خوش آمد و نه دست اندرکارانی که تصور می‌کردند به تهیه کننده‌ها و سرما‌ه گذارها توهین شده است.

همين حرف‌ها باعث شد فیلم با اصلاحات زیادی روبه رو شود و به قول معروف زهرش را گرفتند، ولی باز هم درست یک روز قبل از اکران عمومی جلوی نمایش آن گرفته شد و هنوز هم در وضعیت نامعلومی به سر می‌برد.

تهیه کننده سه قسمت ستاره ها بعد از این کار سراغ تولید فیلمنامه‌ای از بهرام بیضایی رفت و قرار شد بیضایی که هشت سال از آخرین کارش در اکران عمومی می‌گذشت، فیلم لبه پرتگاه را با حضور چند ستاره مطرح روز سینمای ایران و به تهیه کنندگی حمید اعتباريان بسازد. به دلایلی که هنوز جزئياتش مشخص نشده، فیلم به مشکل برخورد و اختلاف میان تهیه کننده، کارگردان و بازیگر زن مورد علاقه تهیه کننده باعث شد کار متوقف شود، ناکام بماند و لبه پرتگاه هیچ وقت ساخته نشد.

در فاصله کوتاهی از به هم خوردن این توافق خبر رسید بهرام بیضایی ساخت فیلم تازه‌اش را شروع کرده است. شنیده‌ها خبر می‌داد وقتی همه خوابیم در قالب یک فیلم در فیلم قرار است روایت سینمایی فیلمساز از دلايل به سرانجام نرسیدن فیلم قبلی و به عبارت دیگر، نگاه بیضایی به موضوع سلطه پول و سرمایه بر هنر و فرهنگ باشد. وقتی همه خوابیم آماده نمایش شد و به بخش بین الملل جشنواره هم راه پیدا کرد.

وقتی همه خوابیم در واقع متعلق به یک سه گانه است. اولی فیلمنامه‌ای است به نام اعتراض که فیلم نشده و فیلمنامه‌اش هم هنوز منتشر نشده است. بعدی لبه پرتگاه است که فیلمنامه آن چندش پیش منتشر شد و سومی هم همین فیلم است.

ایده هر سه این‌ها درباره فیلم ساختن است. و این ایده از سالی می‌آید که بهرام بیضایی تازه فیلمسازی را شروع کرده بود. یعنی سال 1349 که آذر همان سال خانم آذر شیوا بازیگر سینما به وضعیت سینمای ایران در آن برهه اعتراض کرد و این اعتراض در واقع پرونده فیلمسازی او را بست. او در اعتراض به فیلم‌هایی که در آنها بازی کرده بود جلوی دانشگاه شروع کرد به سقزفروشی و در واقع یک عمر کارش را زیر سوال برد. و هم سازندگان فیلمفارسی‌ها به او حمله کردند و هم روشنفکرها و این باعث شد که آن فرصت طلایی در اعتراض به آن سینما از بین برود. و همین ایده موضوع سناریو اعتراض است.

بهرام بیضایی با وقتی همه خوابیم، دیوید لینچ با مالهالند درایو، فریدون جیرانی با ستاره می‌شود از حقیقتی صحبت می‌کنند که تار و پود سینما را به تصرف خودش در آورده است. آنها با سلولویید‌هایشان تو دهنی محکمی به جریان مافیایی سلطه پول و سرمایه بر هنر و فرهنگ زده‌اند و فقط کسانی که سر در آخور اشتهاریان‌ها دارند حقیقت را کتمان می‌کنند.

زیر نویس:

:: مافیای تاتاگلیایی سینمای ایران گردباد

:: پول کامل فیلم را می‌دهیم به این شرط که زن مورد نظر ما در آن باشد خبرآنلاین

| لينک ثابت |  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 16:55    | 

همیشه در پشتِ دختری وبلاگنویس، پسری فنی را می‌شود دید.
| لينک ثابت |  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:6    | 

فوتبال یعنی آتش زدن موتور سیکلت و انداختنش از طبقه دوم جوزپه ‌مه ‌آتزا به وسط زمین در هنگام بازی اینتر و آث میلان، فوتبال یعنی پرتاب کردن کله خوک و توالت فرنگی وسط زمین نئوکمپ وقتی فیگو رفت رئال. فوتبال یعنی آتش زدن آن همه اسکانس توسط پرسپولیسی‌ها وقتی هاشمی‌نسب پیراهن استقلال پوشید.

فوتبال یعنی گریه کردن همپای مارادونا در شب جهنمی رم. فوتبال یعنی فینال 1999 چمپیون لیگ، یعنی همان 2 دقیقه‌ای که شیاطین سرخ باطل السحر لشگر قیصر را خواندند بر ارکان اروپا مسلط شدند. فوتبال می‌مرد اگر بایرن مونیخ قهرمان می‌شد. فوتبال یعنی ول کردن فوتبال زدن ضربه کنگ‌فویی اریک کانتونا توی صورت یکی از هواداران حریف تازه آنهم توی زمین حریف. فوتبال یعنی تعصب و غیرت. فوتبال یعنی همه کارت‌های قرمز.

فوتبال یعنی یقه بالا زده اریک کانتونا، یعنی وقتی آنفیلدی‌ها، کانتونای بزرگ را تهدید به مرگ کردن او آمد در همان بازی که لی‌لی‌پوتی‌ها می‌خواستند او بازی نکند یقه پیراهنش را بالا داد و بازی کرد. اریک برای مرگش حریف می‌طلبید. فوتبال یعنی دخترهایی که از گیت‌های بازرسی بدنی استادیوم آزادی رد می‌شوند از میان آن همه مامور نیروی انتظامی.

فوتبال یعنی سه بر هیچ از آلیمای قزاقستان در زمین حریف باختن، توی بازی برگشت باید چهار گل به آنها زدن، فوتبال یعنی یک پنالتی آخرای نیمه اول خراب کردن. فوتبال یعنی آن یک ربع طاعونی بین نیمه اول بعد از خراب کردن پنالتی تا شروع نیمه دوم. فوتبال یعنی پرسپولیس بیاید در نیمه دوم پنج بر هیچ آلیمای را شکست بدهد. فوتبال یعنی شروع ال کلاسیکو در نئوکمپ، صدایی که شورشی‌های بارسا تولید می‌کنند از صدای بویینگ 747 هم بیشتر است.

فوتبال یعنی شیشه‌هایی که به سلامتی بهم می‌خورند. فوتبال یعنی گل دوم آرژانتین به مکزیک در جام جهانی 2006 آلمان. یعنی دقیقه 98 بازی. فوتبال یعنی همان ضربه عجیب و غریب پای چپ رودریگز. فوتبال یعنی: نه، منم. جواب اریک کانتونا وقتی از او پرسیدند بهترین بازیکن تاریخ فوتبال فرانسه زین الدین زیدان است یا میشل پلاتینی؟

فوتبال یعنی فینال 99 چمپیون لیگ بین بایرن مونیخ و منچستر یونایتد. فوتبال یعنی همان محوطه 18 قدمی که 22 بازیکن را در خودش جای داده بود. فوتبال یعنی امید در لحظه‌های نا امیدی. فوتبال یعنی غیرممکن. فوتبال یعنی جنون. یعنی دیوانگی. یعنی رها شدن از هر چی قید و بند است. فوتبال یعنی ضد فعل، مفعول و قافیه. فوتبال یعنی شادی هولیگان‌ها. فوتبال یعنی تب. یعنی درد از باخت تیم محبوبت.

فوتبال‏دستی چندان هیجان‏انگیز نبود. که اگر دنبال هیجان بودیم خودِ فوتبال هیجان‏انگیزتر بود. هیجان را خودمان می‏ساختیم. خودمان تیم انتخاب می‏کردیم و روی تیممان تعصب داشتیم. همه‏اش همین‏ها بود. ما این بودیم. این‏جور تفریح می‏کردیم. الان هم همان‌جور هستیم. فوتبال یعنی راه راه پوشان آبی و سفید امریکای جنوبی. فوتبال یعنی تا صبح بیدار ماندن دیدن پاس کاری‌های آنان. فوتبال یعنی بوکا یعنی استادیوم خانگی‌شان. یعنی هوادارهای خل و چل‌شان. فوتبال یعنی مرگ هفت نفر در زیر دست و پا بعد از بازی ایران ـ ژاپن در استادیوم آزادی.

فوتبال یعنی شیر دخترهایی که لباس پسرانه می‌پوشند وارد استادیوم آزادی می‌شوند. فوتبال یعنی پرسپولیسی‌هایی که تا خود صبح بیدار می‌مانند تا اولین نفری باشند که برای داربی تهران وارد معبد آزادی می‌شوند. فوتبال یعنی رقص پرچم سرخ در هوا. فوتبال یعنی بیرون آمدن پرسپولیس از زیر زمین وقتی می‌خواهد وارد زمین شود. فوتبال یعنی رها شدن آدرنالین بسیار در خون. فوتبال یعنی بدون اینکه مخدر مصرف کنی آنفتامین سر خود باشی. فوتبال یعنی حسرت بیست و چهار ساله. فوتبال یعنی بغض چهل ساله.

از اینکه هر وقت دم دکه‌های روزنامه فروشی یک قسمت فقط مختص یک سری آدم است احساس خوبی دارم. روزنامه‌های ورزشی را هر کسی نمی‌خواند. این خودش خیلی است. مثل اینکه هر کسی به استادیوم آزادی راه نمی‌دهند. فوتبال یعنی بی‌خیال جام جهانی شدن وقتی زیدان با سر رفت تو شکم ماتراتزی، فوتبال یعنی وقتی مارادونا به جای اینکه توی وی‌آی‌پی بشیند پیراهن شماره 10 آرژانتین را در هوا می‌چرخاند.

فوتبال می‌میرد وقتی پله کت و شلوار تنش می‌کند، فوتبال زنده است وقتی مارادونا وسط جمعییت نشسته پیراهن آرژانتین را در هوا می‌چرخاند. آلمانی‌ها این را خیلی خوب می‌دانستند، برای همین بود که اجازه ندادند ال دیه‌گو در زمان بازی آلمان - آرژانتین در جام جهانی 2006 در استادیوم حاضر شود.

فوتبال یعنی دو گل مارادونا به انگلستان. فوتبال یعنی آن دو جمله تاریخی که گزارشگر شبکه ملی آرژانتین بر زبان آورد. فوتبال یعنی ممنوع بودن اکران فیلم مارادونا امیر کاستاریکا در انگلستان، یعنی بعد از بیست سال آنگلوساکسونها نمی‌توانند دست خدا را فراموش کنند. فوتبال یعنی دست ندادن ماردونا با رییس برزیلی فیفا وقتی خواست جام جهانی ۸۶ مکزیک از او بگیرد. مارادونا یک ممنوعه‌ی ناب است.

فوتبال یعنی دقیقه ۹۶ بازی پرسپولیس ـ سپاهان. یعنی فریاد در سکوت مطلق. فوتبال یعنی اینکه فوتبال ۹۰ دقیقه است به اضافه وقت‌های تلف شده. فوتبال یعنی شادی میلیونی ارتش سرخ در سراسر جهان. فوتبال یعنی دقیقه ۸۸ بازی پرسپولیس وقتی ادموند بزیک با پاس مجتبی محرمی استقلال را بعد از هفت سال شکست داد.

فوتبال یعنی مشت مجتبی وقتی گذاشت تو صورت امیرشهرنویی. فوتبال یعنی کله مجتبی وقتی رفت تو صورت صادق ورمزیار. فوتبال یعنی بیلاخی که مجتبی به طرفداران استقلال نشان داد. فوتبال یعنی ریختن پرسپولیسی‌ها به وسط زمین آزادی. فوتبال یعنی محرومیت مادام العمر شماره هشت پرسپولیس از زمین چمن. فوتبال یعنی همه شیشه‌ ماشین‌هایی که در 5 دی 1373 در اتوبان کرج شکسته شد.

بچه مثبت نیستم برای همین از ضد قهرمان‌های سینما و فوتبال بیشتر از قهرمان‌هایشان خوشم می‌آید. فوتبال یعنی جلو آمدن پیتر اشمایکل برای گل زدن وقتی منچستریونایتد بازی از بایرن مونیخ باخته بود. فوتبال یعنی جادوی تدی شرینگهام و اوله گونار سولسشر. فوتبال یعنی وقتی خداداد از مارک بوسنیچ گذشت ما وارد تاریخ شدیم.

| لينک ثابت |  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:31    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا