تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

امیدوارم در سال 88 ملتی که هم میدان آزادی دارد و هم استادیوم آزادی احساس آزادی کند.
| لينک ثابت |  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:52    | 

هوا خیلی ژله‌ای است. بهار باعث می‌شود حواست پرت شود و از غم غافل شوی. یادتان باشد بهار که از راه رسید دلتان را ول کنید بگذارید هوا هر کجا خواست آنرا با خودش ببرد. به سلامتی تو طلای ويسکی ناب. به سلامتی تو گيلاس سرخ شراب.

گوشواره‌های گیلاس، النگوی پوست بادمجان، گردنبند گوش‌ماهی‌ام را می‌خواهم. دلم تنگ‌ِ کفش‌های کتانی‌ام است. آنها را پایم می‌کردم در طول اتاق راه می‌رفتم و به ساعتی که روی مچ دست چپم نقاشی کرده بودم نگاه می‌کردم. آن روزها عقربه‌های آن ساعت گرانبها ثابت بود و زمان را برای بی‌خبری‌های من متوقف کرده بود.

نه مثل این روزها که ساعت سواچ سویسی‌ به تو می‌گوید که زمان در حال گذر است و ایضن آدمهایش. آن روزها اصلن معنای دل نسبتن را نمی‌دانستی چه برسد به دل‌ بریدن. من همان ساعت، همان پیراهن، همان کفش‌های کتانی‌ام را می‌خواهم که برای حفظ و نگهداری‌ آن جواهرات نیاز به گاو صندوق، قفل و بند نبود. هیچ کس به آنها طمع نمی‌کرد.

بهار در حال رسیدن است. اگر امسال همدیگر را دیدیم لبخندت را به همراه بیاور. اسفند اصلن به زمستان نمی‌رود بیشتر بهاری است. وقت نفس کشیدن زمین از راه رسیدن است. طبیعت لباس نو بر تن می‌کند و به تو گوشزد می‌کند نو شوی. و تو نه فقط با لباس‌هایت بلکه افکارت را هم نو خواهی کرد.

انسان اگر نو نمی‌شد هیچ وقت از غار به فضا نمی‌رفت. وقتی اسفند از راه می‌رسد طول روزها بلندتر می‌شود و من اینرا خیلی دوست دارم. پاییز و زمستان خیلی دپ‌آلود است. ولی من عاشق خورشیدم. دوست دارم پوستم را بسوزاند. بوی اهورایی جاری در فضا مستم می‌کند. دلم برای اردی‌بهشت از اسفند تاپ تاپ می‌کند.

سرگيجه‌های خوب به سلامتی تو. يه کانتينر مشروب به سلامتی تو. عرق سگی، آبجو، به سلامتی تو. تويی که اين جا نيستی. تويی که حتا پشته اين استکان‌ها نيستی. تویی که حتا اسمت نمی‌دونم چیه. منگ‌ِ رویا و سِحر یک‌ کابوس‌ در انتظار لحظه‌ی‌ فانوس‌. اوج‌ صدها موج‌، یک‌ بغل‌ توفان‌. خفته‌ در عمق‌، قلب‌ِ اقیانوس‌.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:14    | 

در دنيا دو جور آدم وجود دارد: آدم‌های خوب و بد. آدمای خوب شب‌ها خيلی خوب می‌خوابند. اما آدمای بد می‌دانند كه از ساعات شب استفاده‌های بهتری هم می‌شود كرد.

[مرگ در می‌زند | عمو وودی آلن]

| لينک ثابت |  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:49   

خانم‌ها و آقایان حواستان هست در هشتاد و یکمین مراسم اسکار میان آن همه زرق و برق، جلا و جبروت، میان آن همه چیز که از آن بوی هالیوود به مشام می‌رسید جای یک نفر خیلی خالی بود. هيث لجر حتا نماند تا شما ازش تشکر کنید. او هم به تراویس، جک لاموتا، تونی مونتانا پیوست. کابوی تنها مثل آخر تمام فیلم‌های وسترن نماند. رفت. بی‌مزد و منت. بی‌هیچ دستمزدی.

هیث لجر

مجسمه طلایی پیشکش سوگولی‌هایتان. برای ما سلولویید‌های هيث لجر و همه ضدقهرمان‌های تاریخ سینما کافی است. برای ما همان یک جوکر دیوانه بس. او که بر خلاف گفته‌ی استانیسلاوسکی عمل کرد.  هيث لجر آنچنان با نقشش عجین شد که مرد. یک خودویرانگری اصیل. هیث ثابت کرد هنوز حیثیت مرگ از بین نرفته. هر کسی جرات ندارد بمیرد.

یاغی‌ها خیلی کارها می‌کنند تا ثابت کنند شهروند دهکده جهانی نیستند. ما به دنیای شما تعلق نداریم. از هولیگان‌‌های فوتبال، تروریست‌هایی که با هواپیما به برج می‌زنند و آنهایی که شیشه‌‌ی باجه‌های تلفن را پایین می‌آورند تا کسانی که با کاتر به جان صندلی‌های اتوبوس‌ها می‌افتند همه شورشیانی هستند که بر علیه وضع موجود قیام کرده‌اند.

وقتی جسد هیث لجر 28 ساله را در روز 22 ژانویه 2008 در آپارتمانش در نیویورک پیدا کردند، جک نیکلسن در اولین واکنش رسمی‌اش گفت: به‌ او در مورد آخر و عاقبتِ بازی کردن در نقش جوکر هشدار داده بودم.

جک نیکلسن که در فیلم بت‌من (1989) ساخته تیم عالیجناب برتون بازی در نقش جوکر را تجربه کرده بود و به قول خودش هم تا مدت‌ها درگیر دنیای این شخصیت عجیب و غریب بوده بهتر از هر دکتر پزک قانونی می‌تواند درباره‌ی مرگ او اضهار نظر کند. تازه اگر در شخصیت جوکری که نیکلسن خلق کرده دقیق شویم می‌بینیم که تیم برتون بیشتر سعی کرده تا جنبه‌های بازیگوشانه و شیطنت‌آمیز شخصیت جوکر را وارد دنیای فانتزی فیلم‌اش بکند و جوکری که در آن فیلم می‌بینیم به موجودی شبیه است که اسیر دست وسوسه‌های شیطانی‌ست.

اما جوکری که مدنظر کریستوفر نولان (سازنده بی‌خوابی) کارگردان شوالیه تاریکی بوده چیزی جز تجسم عینی شیطان نیست. جوکری که هیث لجر با ظرافت تمام به تصویر می‌کشد آن قدر جسارت دارد که برگردد و به بت‌من بگوید که خیلی به خودش ننازد چون به هر حال به چشمان مردم شهر هر دوی آنها موجوداتی عجیب و غریب و جدا افتاده‌اند.

جوکر حاضر در شوالیه تاریکی با آن لهجه تگزاسی و گریم دلقک‌وارش که حالا پرُرنگ‌تر از قبل شده، مثل گربه‌ای که با موشی بازی می‌کند بت‌من را سر می‌دواند اما به قول خودش حیف‌اش می‌آید بت‌من را بکشد چون معتقد است زندگی‌اش بدون وجود بت‌من خیلی یکنواخت و خسته‌کننده خواهد شد. برای همین است که مدام بت‌من را سر دوراهی‌های دشواری قرار می‌دهد و نقشه‌هایش را هم آن قدر دقیق می‌چیند که بت‌من هر کاری می‌کند باز هم شکست خورده ماجراست.

هر چه باشد جوکر از روز اول دشمن قسم‌خورده بت‌من بوده و آن قدر باهوش و زیرک است که می‌تواند بانکی را خالی کند، شهری را به آتش بکشد و دست آخر هم قِسر در برود. اکثر اوقات هم تنها ردی که از او برجا می‌ماند صدای خنده‌اش است که مو به تن آدم سیخ می‌کند.

خیلی پیش از آن‌که نولان هیث لجر را برای ایفای نقش جوکر در نظر بگیرد هیث امتحانش را به عنوان یک بازیگر شش دانگ و حرفه‌ای پس داده بود و تا آن حد اوج گرفته بود که آنگ لی کارگردان فیلم کوهستان بروکبک (2005) بازی او در این فیلم را با بازی‌های افسانه‌ای مارلون براندو مقایسه کند. از همان زمان بود که متوجه شدیم لجر چقدر دوست دارد در نقش‌هایش غرق شود. این بار هم داستان همان بود. هیث خودش را یک ماه در اتاقی حبس کرد و روی وضعیت بدنی، صدا و شخصیت‌پردازی جوکر کار کرد و از نتایج تمرین‌هایش یادداشت برداشت.

هنوز جلوی پدران‌مان که لیست بلند بالایی از اسامی هنرپیشه‌های نسل خودشان را برای ما ردیف می‌کنند کم می‌آوریم. هیث لجر ظرفیت‌اش را داشت ولی انگار روحش تاب نیاورد. یک نشانه‌اش این‌که از همان انتخاب‌هایی که کرده مشخص است که دلش نمی‌خواست به جوان تو دل بروی فیلم‌های معمولی و تماشاگرپسند سینمای امریکا تبدیل شود. دغدغه‌های جدی و خاص خودش را داشت. از حرف‌های آنگ لی یادم مانده که پس از اکران کوهستان بروکبک که آن قدر به حواشی‌اش پرداختند که کم دیده شد، زبان به ستایش لجر و بازی‌اش در نقش انیس دلمار گشود و او را هنرپیشه‌ای جوان با ویژگی‌های مارلون براندویی نامید.

شاید همین نقش هم یکی از کلیدی‌ترین نقش‌های عمر کوتاه‌اش بود. اصلن حالا به نظر می‌رسد شباهت‌هایی با دلمار هم داشت. این‌که همه چیز را در خودش بریزد، دم نزند و اگر حرفی و احساسی هم دارد در پای دیواری با اشک ریختن و مشت بر دیوار کوبیدن آن را به زبان بیاورد و تخلیه کند.

شاید خیلی نمونه‌ی نزدیکی نباشد، شاید چندان هم مرتبط نباشد اما وقتی توصیف وضعیت پیکر بی‌جانش را خواندم بلافاصله به یاد شخصیت بزرگ هم نامش در رمان بلندی‌های بادگیر امیلی برونته‌ افتادم. این‌که در تخت بوده و این‌که شاید به مرگ هم لبخند می‌زده. این‌که آدمی رئوف و مهربانی بوده ولی روحی سرکش داشته و این‌که پس از جدایی از میشله حال و روزش چندان تعریفی نداشته. حق بدهید که یاد هیث کلیف و عشقش کاترین بیفتم. محو جلوی مانیتور، بلیک در واپسین روزهای گاس ون سنت را به یاد می‌آوری که برهنه از نردبان صعود می‌کند. انگار هیث لجر هم این چنین رقم خورده بود.

اولین نقش لجر، گابریل مارتین در فیلم میهن پرست (2000) بود. مل گیبسون او را از بین 500 جوان حاضر در تست بازیگری برای نقش پسر خودش در این فیلم انتخاب کرد. پس از مرگ تراژیکش، گیبسون هم گفت که به آینده‌ی هیث دل بسته بوده. بعد لجر شد سر ویلیامز تاچر در «داستان یک شوالیه» (2001). فیلم‌های بعدی‌اش هم انتخاب‌هایی خوبی بودند. «ضیافت هیولا» (2001)، «چهار پر» (2002)، «ند کلی» (2003) {که در آن نقش به اصطلاح جسی جیمز استرالیا را بازی کرد و ...

سال 2005 هم که با چند کارگردان نامدار کار کرد: با تری گیلیام در فیلم «برادران گریم»، بعد شد انیس دلمار جلوی دوربین آنگ لی و کمی بعد از آن هم در هیبت کازانوا مقابل دوربین لاسه هالستروم نقش‌آفرینی کرد. حالا تا در هیبت باب دیلن ببینمش حالمان گرفته می‌شود و حس عجیبی خواهیم داشت. از همه بدتر نقش پر از شیطنت‌اش است که از قضا شد نقش‌آفرینی آخرش.

خبر مرگ لجر که پخش شد خیلی‌ها گفتند که همین نقش جوکر بلای جان لجر شده چون به قول خودش مدت‌ها بعد از اتمام کار فیلم‌برداری خواب درست و حسابی نداشته و دست آخر هم مصرف بیش از حد داروهای آرامش‌بخش و خواب‌آور کار دستش داد. البته خیلی‌ها مرگ او را به جدایی از نامزدش میشل ویلیامز مرتبط می‌دانستند اما حالا که فیلم را می‌بینیم ما هم انگار دل‌مان می‌خواهد گناه مرگ هنرپیشه آتیه‌دار استرالیایی را به گردن جوکر بیندازیم. مثل این‌که جوکر می‌خواست با قربانی کردن لجر پرونده جُرم و جنایت‌های خودش را تکمیل کرده باشد.

خیلی‌ها می‌خواهند مرگ هیث لجر را تصادفی نشان دهند. و خیلی تاکید می‌کنند که او اتفاقی مرده است. و رفتنش را بر اثر مصرف بیش از حد قرص‌های خواب‌آور جا بزنند. خبر می‌پیچد. همه شوکه می‌شوند و هر کسی به نوعی واکنش نشان می‌دهد. خانواده‌اش مرگ او را نابهنگام و غم‌انگیز اما تصادفی می‌خوانند. اعضای خانواده‌اش معتقدند که هیثی که ما می‌شناختیم دست به خودکشی نمی‌زند. میشله ویلیامز، نامزد سابق هیث که با هم دختری به نام ماتیلدا دارند، اذعان می‌دارد که نگران‌اش بوده است و جک نیکلسون ختم کلام را درباره‌ی یاغی تنها می‌گوید که درباره‌ی بازی در نقش جوکر و عواقب آن به او هشدار داده است.

ولی نه صبر کنید. روزی که خبر مرگ هیث لجر را شنیدم راستش یک ضرب پرت شدم به آن شب که مصاحبه‌ای از لجر درباره‌ی ایفای نقش باب دیلن در فیلم «آنجا نیستم» خواندم. در آن مصاحبه لجر گفته بود که چندان هم به بازی در نقش دیلن افتخار نمی‌کند و حتی درآمده بود که شاید بازی در نقش نیک دریک (Nick Drake، 1948- 1974،‌ خواننده‌ی انگلیسی که با مصرف بیش از حد قرص خواب خودکشی کرد) برای‌اش لذت بخش‌تر بوده است.

قضیه زمانی جالب‌تر و مرموزتر می‌شود که به یاد ویدئو کلیپ سیاه و سفید و ته دل خالی کن لجر می‌افتیم که به یاد نیک دریک ساخته. در این ویدئو کلیپ که لجر خودش به عشق خواننده‌ی محبوب‌اش فیلم‌برداری و تدوین کرده،‌ در حین این‌که ترانه‌ی "سگ چشم سیاه" (Black Eyed Dog) از نیک دریک را می‌شنویم، لجر دوربین را روشن و تنظیم می‌کند. دوربین فیلم می‌گیرد و در پایان ویدئو هم می‌بینیم که لجر خود را در وان حمام غرق می‌کند.

خب ترانه‌ای که لجر بر روی ویدئو کلیپ گذاشته (یا به عبارتی برای آن ویدئو کلیپی ساخته) آخرین ترانه‌ی دریک به حساب می‌آید. انگار همه چیز بوی مرگ می‌داده. انگار حالا که پرده‌ها کنار رفته می‌فهمیم. آن وقت حواس‌مان نبود. انگار کارگردانی زبردست همه‌ی این صحنه‌ها را چیده است. چه زیبا نیکول کیدمن درباره‌ی هیث لجر حقیقت را گفته است: مرگ او یک تراژدی تمام عیار است. هیث لجر داغ نگرفتن اسکار را بر دل تمام آنهایی که آن مجسمه طلایی را لمس کرده‌اند گذاشت. یاغی تنها آن اسکناس بیست دلاریی که در اتاقش یافته‌اند را برای چه کسی گذاشته است؟ 

| لينک ثابت |  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:51    | 

ما نه به ماهی گندیده دست می‌زنیم و نه به دختر باکره.

| لينک ثابت |  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:41   

اسفند سال ۱۳۷۶ با اینکه می‌توانستم سربازی‌ام را بخرم ولی مثل خیلی‌ها که نمی‌توانستند سربازی‌شان را بخرند رفتم خدمت. پادگان محمد رسول‌الله بیرجند ما را خوب به خاطر دارد. جمیع گردان عاشورا گروهان جهاد. به ما می‌گفتند: جهاد عاشورایی.

وقتی گروهان ما در پادگان محمد رسول‌الله مسافت خوابگاه تا میدان مشق با طبل بزرگ زیر پای چپ طی می‌کرد شعاری داشت که پادگان به آن بزرگی را می‌لرزاند:

گروهان جهادِ عاشورا
لشگریان ثارالله
جان برکفان مولا
فداییان زهرا

فرمانده پادگان یک روز توی میدان مشق در مقابل همه‌ی گردان‌ها و گروهان‌ها گفت: وقتی گروهان جهاد گردان عاشورا رژه می‌رود زمین زیر پایشان می‌لرزد. این ما بودیم که توی آن جهنم در هر بار رژه ۴ بار خیلی خوب می‌گرفتیم. و ۴ بار درود سردار می‌گفتیم.

در راهنمایی چیتچیان که بالاتر از چهاراه آبسردار تو کوچه قائن بود سر کلاس آموزش دفاعی طی یک سال یاد گرفتم اسلحه کلاشینکف با چشم بسته از راست به چپ باز کنم و از چپ به راست ببندم. همین باز و بسته کردن اسلحه کلاش با چشم بسته را زمانیکه برای اولین بار توی پادگان محمد رسول‌الله بیرجند انجام دادم فرمانده گردان عاشورا که داشت این صحنه را نظاره می‌کرد آمد جلو، وقتی جلوی پایش خبردار ایستادم دستی روی شانه‌ام زد گفت: سرباز از کجا این یاد گرفتی؟ نکنه چریکی؟

| لينک ثابت |  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 2:50    | 

قرص‌های خواب / برگه‌های زرد
استکان چای / قتل غیر عمد

فندکم کجاست؟ روی میز نیست
قتل؟ من؟ چرا؟ ایست پشت ایست

نیمه‌های شب / پشت میز کار
رقص خودنویس بر طناب‌دار

هیچ آدمی بی‌گناه نیست
انتقام از او اشتباه نیست

مرد شعر من بی‌گناه بود
انتقام از او اشتباه بود

خودمعرفی / درد اعتراف
انفرادی و ناله‌ی گزاف

می‌سپارمت دستِ ضجه‌ها
بغض می‌کنم عین بچه‌ها

باز اسم تو روی شب چکید
روی میز من رنگ شب پرید

بند ناف شعر تا بریده شود
وهم این اتاق لب پریده شد

| لينک ثابت |  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:34   

نیکولاس مینگات، رییس روابط عمومی فیفا و مدیرکل دفتر ارتباطات بخش خبری فیفا در جام جهانی ۲۰۱۰ افریقای جنوبی به طرح برخی ابهامات در مورد قوانین شماه ۱۱، ۱۴ و ۱۵ فیفا و تبصره‌های آن پاسخ داد.

درج لوگوی سایپا به روی پیراهن تیم ملی ایران محکوم است

ایشان در نامه‌ای رسمی خطاب به فدراسیون فوتبال ایران نوشته‌اند: استفاده از تبلیغات روی پیراهن ملی تحت هیچ شرایطی در بازی‌های ملی از هر نوعی که باشد، رسمی و غیر رسمی و حتا خیریه، جایز نیست. فیفا این اجازه را نمی‌دهد، هیچ کدام از اعضای رسمی حق سرپیچی از این قوانین را ندارند.

نیکولاس مینگات، مدیر روابط عمومی فیفا همچنین می‌گوید: از توجه شما به قوانین فیفا که برای ثبت آنها تلاش زیادی شده ممنونم. درج آگهی تبلیغاتی در یک بازی ملی واقعن عجیب است. زیرا برای فیفا دیدار ملی، دوستانه یا رسمی، تفاوتی نداشته و تحت هیچ شرایطی حک شدن آگهی جایز نیست. فیفا اجازه این کار را به هیچ عضوی از خود نمی‌دهد.

دوستانی که دارید این پست را می‌خوانید خوب است که بدانید تیم ملی ایران در آخرین مسابقه‌ رسمی‌اش از سری مسابقات انتخابی جام جهانی در برابر کره جنوبی بر روی پیراهنش از لوگوی سایپا استفاده کرد. واقعن جای تاسف است در کشوری که داعیه حفظ ارزشها را دارد اینگونه اتفاق‌ها رخ دهد. چاپ لوگوی اسپناسر بر روی پیراهن تیم ملی حتا در کشور امریکا که ما آنرا امپریالیسم می‌خوانیم هم روی نمی‌دهد.

فدراسیون فوتبال آلمان هم بر روی بادگیر و کاور بازیکنانش در محل تمرین از لوگوی بنز استفاده می‌کند. ولی هیچ وقت تا حالا لوگوی بنز را بر روی بادگیر، کاور و پیراهن تیم ملی‌اش در هیچ بازی رسمی و غیررسمی استفاده نکرده.

چند سال پیش تیم ملی ایران در فرانسه در مقابل یکی از تیم‌های درجه دو باشگاهی آن کشور مسابقه‌ای دوستانه برگزار کرد که تیم ملی کشورمان بر روی پیراهنش تبیلغ مرغ فرانسوی دوکس را کرده بود. بعد از این مسابقه تیم ملی ژاپن در اولین دیدار رسمی‌اش در برابر ایران بر روی پیراهن کشورشان تکه‌ای پارچه‌‌ی سفید زده بودند تا به ما یادآوری کنند نباید بر روی پیراهن ملی آگهی تبلیغ کرد.

حامی تیم ملی در همه جای دنیا رسم است ولی چاپ لوگوی اسپانسر هم رسم است؟ چرا قبل از اینکه فیفا با قوانینش بخواهد به ما بیاموزد خودمان به پیراهن تیم ملی‌‌مان که هیچ فرقی با پرچم کشور عزیزمان ایران ندارد احترام نمی‌گذاریم؟

| لينک ثابت |  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 14:16    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا