تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

در ماجرای فیلمی که به اسم زهره معروف شد می‌دانید سن پسرهای درگیر ماجرا، از ضبط تا پخش آن فیلم، چقدر بوده؟ مغزتان سوت نکشد: همه‌گی متولد دهه شصت بودند. دهه شستی‌ها خیلی چیزها ندارند. یکی‌اش هم مرام و معرفت است.

دهه شصتی‌ها، کلیک کنید
 دهه شستی

ببینید دهه شستی‌ها چکار با خوابگرد کرده‌اند که سید، شصتی‌ها را شستی‌ها می‌نویسد و درباره‌شان می‌گوید: دهه‌ی شستی‌ها دهان دهه‌ی پنجاهی‌ها را نه یک بار که چند بار، با دقتِ کامل و در کم‌ترین زمان ممکن سرویس می‌کنند. اگر یکی از آن‌ها تا کنون چنین نکرده، منتظر بمانید، حتمن آن یکی هم خواهد کرد! سید جان قلمت پر می باد. باز هم بنویس که هنوز قلب بچه‌های دهه پنجاه از نوشته‌ی اول‌ات به خوشی در ضربان است.

همین الان موبایل یک دهه شستی را بگیرید نگاه کنید. در حافظه موبایل یک دهه شستی تا خرخره پر از فیلم‌های پرونوی فارسی است. بروید بپرسید کسانی که در ماجرای نمایش عکس‌های مستهجن از ال‌سی‌دی کرج دستگیر شده‌اند متولد چه دهه‌ای بوده‌اند؟ مشکل دهه شستی‌ها معرفت نداشته است. 

ته ته این دنیا فقط معرفتِ که می‌ماند. بچه پنت‌هاوس خیابان آصف زعفرانیه باشی یا در یک آلونک توی پاکدشت وارمین زندگی کنی. زیاد فرقی نمی‌کند. مهم معرفت است که باید داشته باشی. و دهه شستی‌ها خیلی چیزها ندارند. یکی‌اش هم مرام و معرفت است.

مسعود کیمیایی خوب متولدین دهه شست را می‌شناسد. آن صحنه‌ای که در فیلم رییس اون بچه سوسوله رفته بود برای لعیا مواد تزریق کند را به خاطر می‌آورید؟ شما را یاد چه تیپ نسلی می‌اندازد؟ پسره شبیهه چه کسانی بود؟ مثل دهه شستی‌ها نبود؟ دیدید اون پسره وقتی تزریق واسه لعیا انجام داد رفت که رختخواب درست و راسی کند. یعنی خیلی نامرد است. توی اون حالت که اون زن حواسش دست خودش نیست... . 

مسعود کیمیایی درباره دهه شستی‌ها می‌گوید: اویی که این روزها در روزنامه‌ها با نام‌های تازه، به عنوان نوکر روزنامه، آن هم در روزنامه‌های عصا به دست می‌نویسد، یک زبان دیگر را نمی‌داند. بماند که قطعن زبان فارسی را نمی‌داند. نه سازی را تا به حال به دست گرفته، فیدل کاسترو را نمی‌شناسد.

به عکس چه گوارا روی سینه و تی‌شرت خودش می‌گوید داریوش. سینما رکس را نمی‌داند کجاست. سینماهای سوخته را نمی‌شناسد. مهمتر عشق را نمی‌شناسد، لبخند و حیا را نمی‌داند، پر از شرم روستایی‌ست. نه گلی و نه زنی را بوییده. رانندگی بلد نیست. کیف گنده را روی دوشش مهیا کرده، مو را پشت سرش بسته و سیگار، آن هم بیرون از خانه و در اتاقش، کشیدن و فکر کردن تا... رویاهای دختران. شعر نمی‌خواند، نام شاملو را شنیده است و فروغ، همین. از موسیقی یک مینیمم بیشتر نمی‌رود. یک آبجو که خورد، دلی، عاشق فیلم فارسی‌ست. ودکا که شد به پورنو می‌رسد.

شب‌ها با دوستان و دختری که قرار عشق دارد، تا ویسکونتی و شب آنتونیونی می‌رود... تا تارانتینو. سینمای ویدئو و کرایه‌ای. طنز را که اصلن نمی‌شناسد. نه طنز سن و سال خودش را و نه اصلن شوخی را. طنزش با رفقا، مسخره کردن آدم‌های قدیمی‌ست، پیرمرد کروات زده، شوفر تاکسی چاق، بلیت فروش معتاد، نوازنده کور و گدای شل.

کیمیایی هیچ ربطی به نسل فست فود، دهه شست و چلچراغ ندارد. استاد فیلمساز دوران سپری شده است. دورانی که عمرش خیلی وقته به سر آمده. برای همین است که هیچ وقت نمی‌توانند سر از دنیای استاد دربیاورند. دهه شستی‌ها باید فیلم پاپ‌کورنی ببینند. آنها را چه به کیمیایی. تماشاگران فیلم آتش‌بس تهمیه میلانی را چه به کیمیایی؟

آن سكانس‌ تماشایی «گوزن‌ها» را يادتان می‌آيد؟ همان جایی كه سيد تير خورده ولی باز به كمک دوستش می‌رود.  قدرت به سید می‌گوید چرا اومدی؟ و سید می‌گوید: بابا انگار حالیت نیست، اینجا خونمه.

متولدین دهه شصت‌ خیلی چیزها نمی‌دانند. دهه شستی‌ها چون در دهه شصت به دنیا آمده‌اند نمی‌توانند معنای دهه شصت را درک کنند. نمی‌توانند بفهمند از عاشورا تا والفجر، از حسین تا خمینی یعنی چی؟ چون توی قنداق بودند نمی‌توانند درک کنند دهه شصت دهه عاشورایی انقلاب بود یعنی چی؟ بهتر است دهه شصتی‌ها پاسخ بدهند توی دفاع مقدس چند سالشان بوده؟ در زمان بمباران‌ هوایی بوده‌اند یا موشک باران؟ اصلن می‌دانند اینها چه فرقی با هم دارند؟

بچه‌های متولد دهه پنجاه خورشیدی در ایران و بچه‌هایی که در دنیا به خصوص امریکا در دهه هفتاد میلادی به دنیا آمده‌اند به نسل ایکس در جهان معروف هستند، به آنها نسل آتاری هم می‌گویند. نسلی که در پایان یک تاریخ و در آغاز تاریخی دیگر قرار داشت. یک نسل از درون متلاشی شده با هذیان‌های تب‌آلوده.

هیچ کس خارج از این بچه‌ها نمی‌تواند آنها را درک کند. یک نسل عصیان‌گر، نسلی شورشی و انقلابی. دو دهه قبل از به دنیا آمدن نسل ایکس، ارنستو چه‌گوارا کشته شد، ولی هیچ کس از نسل ایکس یا همان نسل آتاری را پیدا نمی‌کنید که چه را نشناسد.پوشیدن لباس‌های از مد افتاده خوراک این نسل است.

خوردن غداهای آماده قبل از اینکه کلمه فســـــت‌فـــــــود وارد ادبیات شود مورد علاقه اینها بود. علاقه شدیدی به رنگ‌های‌خاکی دارند. به رنگ سبز ارتشی. گاهی موهایی بلند و گاهی موهایی از ته تراشیده. همین موها که زمانی بلند است و زمانی کوتاه خود نشان کوچکی از آشوبی‌ست که در وجود آنها می‌گذرد.

نسل آتاری در ایران بر خلاف هم نسلان خود در امریکا تجربه پوشیدن شلوار جین در دوره ممنوعیت رسمی این نوع شلوار از جانب حکومت‌ی مذهبی در جامعه‌‌ای خشک و بسته را دارد. بچه‌های متولد دهه‌ی ۱۳۶۰ به بعد در ایران چه می‌دانند که ما چه کشیدیم برای شلوار جین، برای آستین کوتاه، برای تی‌شرت، برای خیلی چیزها. بخوانید آزادی. بچه‌هایی که در دوره هاشمی و خاتمی شلوار جین را برای اولین بار پوشیدن نمی‌توانند معنای این کلمه‌ها را درک کنند. 

 

لینک:

:: دهه شستی‌ها خوابگرد

:: سید جان، بی‌خیال تربیتِ ما شو جلال سمیعی

:: شستی‌ها محصول دنيای مدرن و آشفتگی پس از انقلاب بلاگ‌تایمز

:: مسئله دهه ۶۰ سایلنت‌لند

:: مشکل شستی‌ها، آرمان نداشته است ملکیادس

:: وای از دست این دهه هفتادی‌ها روز خاکستری

:: بالیدن یا تنفر از چیزی که خودت انتخابش نکردی چه فایده ای داره؟ نازلی دختر آیدین

::  گناه ما نبود بدون نام

::  به عنوان یک دهه‌ی شستی کاملن موافقم  محسن هاديان‌پور 

:: دهه شستی‌ها را ول کنید تنهایی و آزادی

:: افتخار می‌کنم دهه پنجاهی هستم و دهه شستی نیستم رضا

:: دهه شستی‌ها دهانشان بوی شیر خشک می‌دهد سعید

:: گناه از تو نیست که فکر می‌کنی دوره‌ی رفاقت به پایان رسیده دیگر مد نیست که برای دوستان‌ات مایه بگذاری بی‌چون و چرا

:: دهه پنجاهی‌ها، انقلابی‌هایی که می‌خواهند بنیان جهان را براندازند آروین

:: برای دهه پنجاهی‌ها، دو طرفِ سکه همیشه خط است زادمهر

:: نزاع بین دهه شصتی‌ها و دهه پنجاهی‌ها روز آنلاین

:: چرانسل دهه پنجاه خود را مصلح اجتماعی می‌داند؟ روزنامه اعتماد

| لينک ثابت |  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:52    | 

قبل از دیدن فیلم حکم باید اعتراض و سربازهای جمعه و کمی بیشتر قیصر ساخته‌های دیگر مسعود کیمیایی را حتمن دیده باشید. باید بدانید این محسن که توی فیلم حکم اسلحه دستش گرفته و فرت فرت آدم می‌کشد همان محسن فیلم اعتراض است که روز ۱۸ تیر ۱۳۷۸ جلوی دانشگاه با باتوم زدن توی سرش و هیچی نگفت. البته اون موقع‌ها فقط می‌خندید ولی حالا دیگر نمی‌خندد بلکه اسلحه دستش گرفته دارد از خیلی‌ها انتقام می‌گیرد.

فروزنده: ما مشکل پول نداریم، مسئله وقت داریم.
فروزنده تمثیلی از ملت ایران است

برای دیدن بعضی فیلم‌ها حتمن باید بعضی فیلم‌ها را دیده باشید. باید بدانید فروزنده فیلم حکم همان فاطی، خواهر قیصر و فرمان است که توی هزاره سوم به جای اینکه خودکشی کند خودش اسلحه دستش گرفته و برادرهای آب‌منگل را یکی یکی از پا در می‌آورد. در زمانه‌ای كه دخترانش برای حفاظت از خود درون کوله‌هایشان پنجه بوكس و چاقو حمل می‌كنند ديگر نمی‌توان به انتظار نشست تا قيصر از راه برسد و برای انتقام پاشنه ور بكشد. حالا این فروزنده است که به آلت تناسلی مهندس شلیک می‌كند. همانجایی كه مغز مهندس قرار دارد.

فیلم حکم لایه‌های بسیاری دارد. لایه‌های پیچیده و سراسر رازآلود. حکم سرشار از کدهای مخفی است که برای باز کردنشان باید به شاه کلید مجهز باشید. فروزنده نمادی از ملت ایران است و مهندس نمادی از روشنفكری ناكام ایرانی. ملت ایران دو بار به سودای در آغوش گرفتن آرمان‌شهر موعود، خود را تسلیم نسل روشنفكر كرده است و راه نشان‌داده‌ی آنان را در پیش گرفته است اما هر بار جز سراب، نصیبی نبرده است.

محسن: اگر جدی وارد شوخی کنی خودت ضرر می‌کنی.
محسن توی فیلم اعتراض با باتوم زدند توی سرش ولی حالا ... ؟

مهندس هر بار به زور، فروزنده را مجبور به سقط جنین كرده است. جنینی كه از فرط بزرگی از سیفون توالت پایین نمی‌رفته و مهندس آنقدر با نوک چتر خود بر آن ضربه زده تا بالاخره جنین سقط شده، وارد فاضلاب شود. فروزنده اكنون و برای سومین بار نیز كودكی در شكم خود دارد. كودكی دو ماهه. اما اینبار فروزنده دیگر بچه‌ را سقط نمی‌کند.

مهندس نمی‌میرد اما فلج می‌شود و به روی صندلی چرخدار می‌افتد و از قضا در صحنه‌های پایانی فیلم با ویلچر به عروسی سران مافیا می‌رود. آیا مهندس شما را به یاد سعید حجاریان نمی‌اندازد؟ ملت، روشنفكران را نكشته است بلكه آنان را عقیم كرده است. آنان را از خود رانده تا دیگر نتوانند كاری از پیش ببرند. اما پس تكلیف آن كودک سوم چیست؟ این كودک دوماهه كی به دنیا خواهد آمد؟ آیا آن کودک ناجی ملت ایران است؟

رضا معروفی
رضا معروفی در فیلم حکم نقش آقای کیمیایی را بازی کرده است

فروزنده خطاب به رضا معروفی می‌گوید: «ما مسأله پول نداریم، مسأله وقت داریم». این بار نیز فروزنده بر نقش تمثیلی خود (ملت ایران) تأكید می‌كند. ملت ایران صد سال است در تكاپوی آزادی و عدالت و پیشرفت است. هیچ‌گاه هم مشكل پول نداشته چرا كه نفت همیشه در زیر پایش از دل زمین جوشیده، اما نتوانسته دردی از او دوا كند. مشكل او صبر نداشته و طاقت از كف داده‌ای است كه راه نفسش را بریده است.

اینها نمونه‌‌ای از کدهای مخفی است که گفتم. کدهای بسیار زیادی در لایه‌های درونی فیلم وجود دارد. باید اهلش باشید. باید اینکاره باشید وگرنه نمی‌توانید سر از فیلم حکم دربیاورید.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:40    | 

ببین قيصر هم‌ عوض‌ شده
‌«قيصر» اين‌ سال‌ها
همان‌ دختری‌ است كه‌ مورد تجاوز قرار گرفته‌
به جای اینکه خودکشی کنه
به جای اینکه داداشاش بالاش دربیاند
حالا دیگه خودش‌ دست‌ به‌ انتقام‌ می‌زنه

بچه‌ها زود باشید 
رضا معروفی، حدِ میثاق،
فروزنده و محسن دارند از راه می‌رسند
اونا که توی تاریکی بهتر لایی می‌کشند


اوناهاشن صورت‌زخمی‌ها
خفن‌ها و گنگسها
همونا که مشکل پول ندارند
بلکه مسئله وقت دارند

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:19   

دلم برای یک مردن
بدون مقدمه تنگ شده
دوست دارم
یک جور خوب کلکم کنده بشه
هوای بارانی
زمین خیس خیس
شاید یک روز
گم شدم در خوابی دور
وقتی آب داغ باشد
لبه‌ی تیغ درد نمی‌آورد
در این زمستان لوتی‌کش 
کاش به جای آب
لب تو داغ باشد

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:7   

صدای رعدآسای رضا یزدانی در سومین آلبومش به نام «شهر دل» که توسط ارشاد مجوز نگرفته، مو را به تن آدم سیخ می‌کند. این یعنی اینکه ما داریم به شهر دل به صورت غیر مجاز گوش می‌دهیم. این آلبوم که مجوز ندارد به اندازه برج میلاد با دو آلبوم قبلی رضا به نام: ۱) پرنده بی پرنده ۲) هیس فاصله دارد. از شهر دل همین را بدانید که از ترانه‌های یغما گلرویی در این کار استفاده نشده. تنظیم موسیقی را هم کاوه یغمایی انجام داده است.

متوجه می‌شوید که چه می‌گویم؟ رضا یزدانی منهای یغما گلرویی + کاوه یغمایی = راک‌بازها بشتابند. از روزی که سومین آلبوم رضا یزدانی به دستم رسیده فقط دارم به ترک دوم آن گوش می‌دهم. موسیقی راک کافکایی با صدای رعدآسای رضا یزدانی و تنظیم کاوه یغمایی و ... شعری از مولای رومی.

پرنده بی‌پرنده و هیس کجا؟ شهر دل کجا؟ سومین اثر رضا یزدانی را برای کسانی که گوش موسیقی ندارند توصیه نمی‌کنیم. چقدر خوب شد رضا اینبار از ترانه‌های یغما استفاده نکرد. ترانه‌های پاستوریزه یغما برای رضا یزدانی زیادی تنگ بود. صدای رضا وسعتی می‌خواهد به اندازه دل ناماندگار مولانا.

جا دارد از میلاد که از گنگس‌های معروف است یک تشکر ویژه کنم. این پسر بود که سومین آلبوم رضا یزدانی را در این سوز سرما به دستم رساند. حالا من سر کلاس و ته کلاس دارم شهر دل رضا یزدانی را گوش می‌دهم.

| لينک ثابت |  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:37    | 

امشب بعد از مدتها 
وقتی روی پرده سینما فرهنگ دیدمت
ریمل پشت پلکات
سایه پشت چشمات
سیاه بود مثل رنگ موهات و شعرات
از تیغ به تیر رسیدی دختر
برای همینه که تیغ انداختی گردنت
گوله مزش بیشتره
بدن اثیریت هنوزم اثیره
تو هیچ وقت اسیر کسی نشدی
همینه که اثیریت می‌کنه
می‌گم تو به زندگی و مرگ همزمان رودست می‌زنی
صبر کن، خاکم اسیر خودت می‌کنی
امشب روی پرده سینما
همان اثیری اسیر نشده بودی
می‌بینی ما حالمان خوش نیست
ما طبیعی نیستیم
ما عاشق‌ هم‌ نيستيم‌، ما معتاد هم‌ هستيم‌
امشب روی پرده
موهای تراشیده‌ی سرت می‌گفت: خودتی
چشمای خمارت می‌گفت: خودتی
پاهات. لعنتی. پاهات هم می‌گفت: خودتی
راه رفتن تو نفس از آدم می‌گیرد
امشب وقتی دیدمت یاد پرلاشز افتادم
یاد متروی سانژقمن، یاد کوچه شامپوینه
ساختمان مکرر، پلاک ۳۴
تو خود جنسی، اصل جنس
تو قیمت نداری، بی‌قیمتی
تو یک کبریت روشنی
که برای به آتش کشیدن یک دریا بنزین کافی هستی
| لينک ثابت |  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:30   

ستاره می‌شود با بازی اندیشه فولادونددر کشوری که نیمه دوم یک بازی فوتبال را اول پخش می‌کنند و بعد نیمه اول آن را. پس زیاد عجیب نیست که از سه گانه: «ستاره‌ها» ساخته فریدون جیرانی، اول قسمت دوم آن به «نام ستاره است» به جای «ستاره می‌شود» به بازار بیاید.

در همه‌ جای دنیا رسم فیلمهایی که در چند قسمت ساخته می‌شوند را به ترتیب ۱، ۲، ۳ و... نمایش بدهند. ولی ما در سرزمین جالبی زندگی می‌کنیم.

پونه گلکار، اندیشه فولادوند، دوست دارد ستاره شود. او که اکنون به عنوان بازیگری حاشیه‌ای فعالیت می‌کند با ارتباطی که داشته برای پدرش، عزت‌الله انتظامی، در یک فیلم نقشی دست چندم دست و پا کرده است.

پدر پونه قرار است در فیلم نقش یک آدم پولدار را بازی کند. پدر گریم می‌شود و جلوی دوربین قرار می‌گیرد. ولی از وضعیت پوشش و آرایش و نحوه رفتار دخترش در گروه فیلمبرداری آزرده شده و نمی‌تواند نقش را بازی کند و از لوکیشن اخراج می‌شود. همچنین دوست‌پسر پونه که رولش را امین حیایی بازی کرده با خفت و خواری از محل فیلمبرداری با توهین‌آمیزترین شکل بیرون انداخته می شود. در حالی که پونه به دعوت مخصوص تهیه‌کننده فیلم برای شام می‌ماند!

پدر وقتی به خانه می رسد. ساعت‌ها به انتظار دخترش می‌نشیند تا دیگر نگذارد در فیلم بازی کند... . فیلم ستاره می‌شود به کارگردانی فریدون جیرانی از حقیقت تلخ فساد گسترده در پشت پرده سینمای ایران خبر می‌دهد. در این فیلم عزت‌الله انتظامی، امین حیائی و اندیشه فولادوند حضور دارند. این فیلم توسط حمید اعتباریان در سیران‌فیلم تهیه شده است.

ستاره می‌شود از تلخی فساد می‌گوید. همان داستان‌هایی که از منشی شرکت با مدیر در کوچه و بازار شنیده می‌شود در اینجا هم وجود دارد. ولی با سر و شکل روشنفکری. فریدون جیرانی در ستاره می‌شود به ما با تصویر نشان می‌دهد: آن صحنه‌هایی که در فیلم‌های قبل از انقلاب می‌دیدیم الان در پشت صحنه سینمای ایران ادامه دارد. به همین خاطر است ارشاد به  فیلم اصلی و بدون سانسور پروانه نمایش نداد و می‌گوید: "ستاره می‌شود، آبروی سینمای ایران را می‌برد." سینمایی که ادعای ارزشی بودن دارد خودش قواعد بازی را رعایت نمی‌کند.

فکر نکنید داستان‌هایی که از شرکت‌های خصوصی و سو‌استفاده‌های جنسی که از منشی‌ها می‌شود در پشت صحنه سینمای ایران وجود ندارد. یکی از بچه‌های روزنامه‌نگار رفته بود  سر صحنه‌ی یک فیلم و از پشت صحنه حرف می‌زند. "یه سری دختر و پسر عوضی که با دیدنشون حالم از هرچی هنرور بود بهم خورد. دخترا و پسرهای لاابالی که... ." ولی شما اگر می‌خواهید بدانید در پشت صحنه‌ی سینمای ایران چه می‌گذرد «ستاره می‌شود» را ببینید.

دن کورلئونه در فیلم پدرخوانده به فرزندانش وصیت کرد هیچ وقت سمت دو نوع تجارت نروند: تجارت زن و تجارت موادمخدر. اختلافشان هم با تاتارگیا و بقیه‌ی خانواده‌ها فقط بر سر همین نگاه بود. مافیای دن‌کورلئونه و مافیای تاتارگیا خیلی با هم فرق دارند.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:35    | 

این پست متن ۱۲ کامنت‌ مسعود، یکی از خوانندگان وبلاگ گردباد، است که در پای مطلب "۱۰ سال بعد از آژانس شیشه‌ای چه کسی دل شیشه‌ای ما را می‌شکند؟"به یادگار برایم نوشته است. دلم نیامد فقط در اندازه کامنت باقی بماند. به همین دلیل بدون اینکه یک کلمه از نوشته‌هایش را حذف کنم آن را در اینجا می‌آورم. فقط تیتر این پست از گردباد است. مسعود در عرض شش سال همین چند وقت پیش برای اولین بار با وبلاگ گردباد آشنا می‌شود، برایم نوشته که اولین پستی که از گردباد خوانده همین دردل من با برادر ابراهیم است.

 

سلام آقای حمیدرضا، من همین امروز با وبلاگ شما آشنا شدم. لذت بردم از نوشتتون راجع به حاج ابراهیم ما. حمیدرضا منم با شنیدن اسامی بازیگرهای "دعوت" تعجب کردم. منم از این سیر نزولی که حاج ابراهیم ما در پیش گرفته نگرانم. منم با دیدن "به نام پدر" نا امید شدم، ولی... ولی تورو خدا "حاج ابراهیم همه ی ما" رو برای خودتون مصادره نکنید. مثل خیلی چیزای دیگه، جبهه، جنگ،بسیجی، و... .

من نمیدونم شما به چه طیف فکری سیاسی گرایش دارید اما میتونم حدس بزنم. مگه همین مدعیان سینه چاک طرفداری از بسیجی و جبهه و جنگ و ارزش هاو...صدها صفحه اعتراض راجع به "ازکرخه تاراین" به دفتر رهبری ننوشتند؟؟ مگه همین مدعیان اون بلاها رو سر "بوی پیراهن یوسف" و حاج ابراهیم ما نیاوردند که اون رو مجبور کرد بره توی انباری مغازه پدرش و فیلم نامه ی "آژانس شیشه ای" رو بنویسه؟؟؟

مگه همین جناب ده نمکی که آوازه ی "اخراجی ها"ی مبتذل شون به همه ی ما رسیده "آژانس شیشه ای" ما رو تحقیر نکرد و اون رو آژانس گیشه ای خطاب نکرد؟؟؟ مگه اون جرح تعدیل های وحشتناک و جنجال بی سابقه رو سر "موج مرده" پیاده نکردند؟؟؟ حالا چه اتفاقی افتاده که حاج ابراهیم ما عزیز شده؟ مهم شده؟؟؟ براش دل میسوزونند و اون رو نصیحت میکنند؟؟ آقای حمید رضا لطفا خودتون رو به فراموشی نزنید و روراست باشید.

فکر کنید اگه "اخراجی ها" رو ده سال قبل حاج ابراهیم می ساخت شما و هم فکران شما چه بلایی سرش می آوردید. اون زمانی که حاج ابراهیم ما اون فیلم های درخشان رو می ساخت، شما و هم فکران شما اون رو سر کوب کردید، تحقیر کردید ، سرزنش کردید. همون زمانی که فیلم جنگی رو فقط همون فیلم های حاجی سیدی توپ وتفنگ دار میدونستید ، یادتونه؟؟ حالا لطفا اشک تمساح نریزید. بذارید حاج ابراهیم فیلمش رو بسازه بعد اگه نتیجه راضی کننده نبود همه با هم ازش انتقاد می کنیم.

حاج ابراهیم ما نه از اون انتقادات به ستوه اومد نه از این حمایت های مثلا دل سوزانه. به قول حاج کاظم وقتی اون مثلا "بسیجی" های موتور سوار که "حاج حسین" هم سردسته شون بود اومدن تا کمکش کنند حاج کاظم ما گفت:"اون موتورا جاده میخواد، من اصلا از این نمایش ها خوشم نمی یاد" و بعد گفت:" دود اون موتور ها امثال من و عباس رو خفه میکنه، لطف کنید تشریف ببرید..."

حمیدرضا جان من 20 سالمه فکر کنم از شما کوچکترم ولی اجازه بده شما رو حمید رضا خطاب کنم. حمیدرضا، بعد از اون بلاها که همین مثلا بسیجی ها ، همین مدعیان طرفداری از ارزشها و جنگ که نمیدونم تو جزوشون بودی یا نه، سر حاج ابراهیم ما و فیلمش "موج مرده" درآوردند و اون رو به یکی از سرداران جنگ نسبت دادند، و کاری کردند که حاج ابراهیم وادار شد بگه :" من دیگه فیلم جنگی نمی سازم" و دیگه نساخت. یادته؟؟؟؟

من هنوز از این اتفاق افسوس می خورم و با خودم می گم چه فیلم هایی قرار بود حاج ابراهیم درباره ی جنگ، درباره ی آدم های جنگ، برای ما نسل سومی ها که از جنگ و سال های خون وحماسه هیچی یادمون نیست بسازه و نساخت. با کار شکنی نذاشتند بسازه. طنز تلخ همین جاست دوست خوبم، همون کاری که با شهید آوینی کردند، شهید آوینی که معتقد بود روح بزرگ حاتمی کیا توی فیلم هاش دمیده میشه، با حاج ابراهیم ما هم کردند.

شاید نا امید شده از اینکه به "به رنگ ارغوان" اش مجوز ندادند. فیلم حاج ابراهیم انقلابی و بسیجی ما رو مخالف مصالح ملی تشخیص دادند!!!! خنده داره نه؟؟ شاید واقعا همون کارها باعث شد حاج ابراهیم فیلم ضد جنگ "به نام پدر" رو بسازه. شاید همون تنگ نظری ها باعث شد حاج ابراهیم ساختن فیلم جنگی و سختی هاش رها کنه و بره سراغ امثال گلزار و افشار و رادان و... تا خدایی نکرده زبونم لال فیلمی از قماش همین فیلم های روی پرده بسازه.

حمیدرضا، ایرانی ها حافظه ی تاریخی خوبی ندارند اما بهتره ما داشته باشیم. یه خورده به گذشته اگه فکر کنی به خیلی چیز ها می رسی. ضمنا خیلی نگران نباش دوست من، بادمجون بم افت آفت نداره!!! یادمون نره حاج ابراهیم ما خالق "سعید و لیلا"، "دایی غفور و یوسف"، "حاج کاظم و عباس و اصغر و احمد کوهی"، "سردار راشد" و... خیلی شخصیت های دیگه هست که باهاشون گریه کردیم، زندگی کردیم، دیالوگ هاشون زیر لب زمزمه می کنیم. این حاج ابراهیم نمیتونه فیلم بد بسازه. شاید با همون گلزار و افشار هم فیلمی بسازه که همه ما رو متحیر کنه. حمید رضا باور داشته باش حاج ابراهیم ما میتونه...

حمیدرضا جان، خوشحالم که حرف های منو خوندی. همون طور که من حرف های شما رو خوندم و لذت بردم. اما من یه چیزی رو متوجه نشدم یعنی تو بهش اشاره نکردی. بالاخره تو با حرف های من موافقی یا نه؟؟ بالاخره تو ظلمی که به حاج ابراهیم شد توی اون سال ها رو قبول داری یا نه؟ تو خودت اون سال ها جزو همون ها بودی یا سکوت کردی؟ باید موضعت رو مشخص کنی. چرا شما قلم به دست ها و عاشقان سینمای حاتمی کیا ازش حمایت نکردید؟

من می گم ما باید به حاج ابراهیم حق بدیم. اون دیگه فیلم جنگی نمی سازه... متاسفانه. شاید چون افراد کوچکی مثل ده‌نمکی‌ها وارد این سینما شدن. کسانی که اگر ده سال پیش، زمان خاتمی یه کسی "اخراجی ها" رو می ساخت، اون ها و دار و دسته شون سینما ها رو با آدم های توش آتیش می زدن. حمید رضا باور کن این کارو میکردن. حالا با وقاحت تموم خودشون سینمای مقدس "دفاع مقدس" رو به مسخره و ابتذال میکشونن0 بیا به امثال اینا اجازه ندیم عرصه رو برای امثال حاتمی کیا تنگ کنن.

فکر می کنی چرا حاج ابراهیم از رهبر درجه خواست؟ چون برای ساختن یک فیلم راجع به دفاع مقدس باید از صد تا سازمان و ارگان و نهاد اجازه می گرفت و صد نفر رو راضی می کرد. شاید حالا می خواد فیلم بی دردسر بسازه. بیا همه با هم، همه ی عاشقان حاج ابراهیم حاتمی کیا، شاعر سینمای جنگ، کمک کنیم و اون رو حمایت کنیم، ازش بخوایم، شاید رضایت داد دوباره همون حاج ابراهیم دوست داشتنی خودمون بشه. شاید شد همون خالق حاج کاظم. بیا دعا کنیم... .

آخ حمید رضا کاش نمیگفتی آژانس رو تو سینما دیدی. بهت حسودیم می شه چون من تو سینما ندیدم0 الان آرزومه بتونم آژانس رو روی پرده ببینم. با اون موسیقی مسحور کننده استاد مجید انتظامی، فقط اشک بریزم... راستی تو دلت تنگ نشده؟ولی گذشته از این حرف ها چقدر خوبه ما نظراتمون نزدیک به هم هست. حمید رضا کاملا باهات موافقم، من هم ریش ندارم.

ولی اگه یکی جلو من از بسیجی و جنگ بد بگه خون جلو چشمامو میگیره. ببین من که زورم نمی رسه ولی امثال شماها که رسانه ای در اختیارتونه سکوت نکنید. مثلا وقتی فیلم مسخره ای ،به معنای واقعی کلمه ، مثل "کلاغ پر" اون هم تو دولت فعلی که داعیه پاسداری از ارزش هاش و ... گوش فلک رو کر کرده، مجوز ساخت و پخش می گیره ولی به "به رنگ ارغوان" مجوز نمی دن شما سکوت نکنید0

ولی حمید رضا چقدر قشنگ گفتی تو نوشته ات:" ماهنوز رو اسم حاج کاظم و عباس قسم می خوریم..." آقا حرف من اینه، بیا به خاطر حاج کاظم، از ابراهیم حاتمی کیا دفاع کنیم. یه طوری نشه که مثل رسول ملاقلی پور بعد از رفتنش بفهمیم کی بود و چی می گفت همین.

حمیدرضا، این مطلبی که میخوام برات بنویسم خیلی ربطی به نوشته ی تو نداره. می تونی اونو تو کامنت ها بذاری یا نذاری، با خودته. ولی جوابمو بده. ببین حمید رضا، من تو مشهد هستم، یعنی این شانس رو ندارم که بتونم حاج ابراهیم رو از نزدیک ببینم. هیچ ایمیل یا سایتی رو هم نمیشناسم که متعلق به حاج ابراهیم باشه. تو اگه میدونی بهم بگو. تو کامنت ها خوندم که یکی از دوست هات گفته بود میتونه ترتیب ملاقات تو و حاج ابراهیم رو بده، همینطور خوندم که گفته بودی میدونی نوشتت رو برای حاج ابراهیم پرینت گرفتن.

یک سری حرف ها دارم، خطاب به حاج ابراهیم، برات می نویسم، اگه باهاشون موافق بودی و حرف خودت هم بود و حاج ابراهیم رو دیدی بهش بگو. اگه ندیدی و با حرف هام موافق بودی و خودت هم صلاح دونستی به قلم خودت باز نویسی کن و بذار تو وبلاگت. شاید حاج ابراهیم دید. این کارو برام میکنی؟ حمیدرضا به حاج ابراهیم بگو ، یعنی ازش خواهش کن از این حرفش که "دیگه فیلم جنگی نمیسازم" به خاطر خدا و شهدا دست برداره. الان شش ساله بعد از موج مرده حاج ابراهیم ما رو در حسرت یک فیلم راجع به دفاع مقدس گذاشته.

حمید رضا بهش بگو پس چه کسی قراره برای نسل ما عملیات های بیت المقدس، شکست حصر آبادان، خیبر، کربلای پنج، والفجر هشت و اون حماسه ها، با دست خالی جنگیدن ها و... حتی شکست هامون رو تصویری کنه؟ بهش بگو این کار فقط از عهده ی ابراهیم حاتمی کیا بر می یاد. اون همه سرمایه خرج فیلم "دوئل" شد، نتیجه اش رو دیدیم. کارو باید داد به کاردان.

بهش بگو سینمای دفاع مقدس داره از بین میره، ملاقلی پور که رفت. بقیه هم... بهش بگو جنگ ما هنوز یه دنیا حرف نگفته داره. بهش بگو اگه اینجوری خودش رو کنار بکشه باید اون دنیا به شهدا جواب بده . حمید رضا به حاج ابراهیم بگو این رسالتی هست که چه بخواد و چه نخواد شهدا رو دوشش گذاشتند. حمید رضا به حاج ابراهیم این جمله ی دکتر شریعتی رو یادآوری کن، " آن ها که رفتند کار حسینی کردند، آن ها که ماندند باید کار زینبی کنند."

حمید رضا به حاج ابراهیم ما بگو این توانایی و پتانسیل رو داره که دوباره فیلمی بسازه که برای ده سال همه ی مارو نشئه کنه. کاری که با آژانس کرد. مگه نکرد؟؟ حمید رضا بهش بگو حاج ابراهیم ما میتونه دوباره فیلمی بسازه که تمام سیمرغ های جشنواره رو درو کنه. مگه این کار رو با، به گفته ی خودش تو شب شیشه ای، ضعیف ترین فیلمش"به نام پدر نکرد؟ بهش بگو به خدا می تونه فیلمی بسازه که همه ی ما رو تو سالن سینما میخکوب کنه. میتونه اشک ما رو تو سالن دربیاره. مگه حاج ابراهیم اون فیلم های درخشان رو تو سال های جوونیش نساخت؟ الان که 46 سالشه، کلی پخته تر شده.

بهش بگو اگه دوباره اون تیم جادویی اش رو که نمیدونم چی شد که ازشون فاصله گرفت رو دور هم جمع کنه میتونه غوغا کنه. پرویز پرستویی، حبیب رضایی، رضا کیانیان، قاسم زارع، صادق صفایی، علی دهکردی، هما روستا، بیتا بادران، نیکی کریمی، اصغر نقی زاده، علی نصیریان و... استاد مجید انتظامی که دیگه بعد از آژانس با حاج ابراهیم کار نکرد و ما رو در حسرت یه موسیقی رویایی و مسحور کننده ی دیگه گذاشت. مهرداد میر کیانی گریمور، پرویز شیخ طادی طراح صحنه و لباس، عزیز ساعتی فیلم بردار و... حمید رضا میدونی اگه اینا دوباره دور هم جمع بشن پتانسیل ساختن چه شاهکاری تو سینمای جنگ دارن؟

حمیدرضا به حاج ابراهیم ما بگو سینما ی ما اگه می تونه فیلم "دوئل" با اون هزینه های هنگفت و اون جلوه های ویژه ی وسیع بسازه، پس می تونه کربلای پنج رو هم تصویری کنه.
حمید رضا، این ها حرف های یک نسله، نسلی که از جنگ هیچی ندیده. من نگران نسل های بعد هستم. نسل ما که پدرها و مادر هامون هشت سال جنگ رو دیدن، به قول خودت از همت فقط به اندازه ی اسم یه اتوبان میدونه. وای به حال نسل های بعد.

حمیدرضا، به حاج ابراهیم بگو توقع ما از تو بیشتر از "به نام پدر" هست. بهش بگو به خاطر خدا، به خاطر خون شهدا دست از امثال گلزار و افشار برداره و دوباره بشه همون حاج ابراهیم آژانس شیشه ای. بهش بگو حمایتش میکنیم. من خیلی هارو میشناسم از هم نسل هام، عاشق سینمای ابراهیم حاتمی کیا هستند. حاج ابراهیم خیلی طرفدار داره تو جوون ها، خودش خبر نداره. به حاج ابراهیم بگو خودش رو دست کم نگیره.

حمیدرضا، اگه حاج ابراهیم قبول نکرد، به جان حاج کاظم، عباس حیدری، اصغر، احمد کوهی، فاطمه، نرگس، سعید، لیلا، یوناس، نوذر، دایی غفور، یوسف، سردار راشد و... قسمش بده، حتما قبول میکنه. بهش بگو حاجی تو با خدا معامله کردی نه با اینا! بهش بگو چشم های حاج کاظم و عباس حیدری های زنده و واقعی به دست های پر توان حاج ابراهیم دوخته شده، حمید رضا بهش بگو...

حمیدرضا نمی دونم اینکه گفتم این مطالب رو یه جوری به گوش حاج ابراهیم برسون چقدر جدی گرفتی؟ به هر حال اگه حرف خودت هم هست یه کاری بکن. برات یه قسمت هایی از نامه ی شهید آوینی رو به حاج ابراهیم می نویسم: "...تو میراث دار "امیر اسکندر یکه تاز"ی، و من بر این شهادت میدهم. دو بار از کرخه تا راین را دیدم و هر بار از آغاز تا انجام گریستم. دلم میگریست اما عقلم گواهی می داد که تو بر دامنه ی آتشفشان منزل گرفتی. دلم می دانست که تو بر حکم عشق گردن نهادی و به همین علت، ازعادات متعارف، فاصله گرفتی. عقلم می پرسد: چگونه می توان در این روزگار سر به حکم عشق سپرد؟ عقل من میگوید که او موقع شناس نیست، و دلم پاسخ میدهد: نباید هم چنین باشد.

عقل من می گوید: ملاحظه ی عرف حکم عقل است، دلم جواب می دهد: آخر او که عاقل نیست. عقل اعتراض می کند: او نباید این همه بی پروا باشد، دل می گوید: در نزد عاشقان پروا ریاکاری است. عقل پرخاش می کند: او هرچه را که در دلش گذشته صادقانه بر زبان اورده است، دلم جواب می دهد: هر کس باید خودش باشد نه دیگری. عقل می گوید این که دیوانگی است، و دلم تائید می کند: درست است. عقل از کوره به در می رود: او بسیجی را به مسلخ مظلومیتش کشانده است، ودلم جواب می دهد روزگار چنین کرده است...

"...تو همواره پای در عرصه های خلاف عادت و غیر متعارف نهادی و این است که بسیاری را از تو رنجانده است. تو با قلبت در جهان زندگی می کنی و همان طور هم که زندگی می کنی، فیلم میسازی. پس به تو اعتراض کردن خطاست، چرا که سراپای وجودت قلب است و مگر جز این هم راهی برای هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زیستنت عین هنرمندی است و هنرمندی ات عین زیستن. پس چگونه از تو می توان خواست که از نفخ روح خویش در فیلم هایت ممانعت کنی؟...

عادات و آداب علم ظاهر ، تو وا می دارند که خودت را پنهان کنی، و من میدانم که برای فردی چون تو، مردن بهتر است از زیستنی چنین.... تو میراث دار "امیر اسکندر یکه تاز"ی و من نمیدانم به تو چه بگویم جز اینکه "همین طور بمان"، اگرچه میدانم زیستنی چنین که تو داری چقدر دشوار است و عجب جراتی میخواهد." یک دوست زمان جنگ.

حمیدرضا خواهش می کنم این چند خط رو به حاج ابراهیم برسون. اگه دیدیش بهش بگو اگر دوباره به نامه ی شهید آوینی یه نگاهی بندازه بد نیست. بهش بگو حاجی، "حاج کاظم" و "عباس" هنوز تو آژانس تنهاهستن، هنوز دارن به نیش و کنایه های اهالی آژانس گوش میدن و سکوت کردن. بهش بگو "عباس" هنوز تشنه اس، داره تشنه شهید می شه. بهش بگو سرفه های پی درپی امون "سعید" رو بریده، دیگه حتی "یوناس" هم از اون جلوی اون سگی که بهش حمله کرد، دفاع نمی کنه. بهش بگو دیگه نمی خواد ازشون دفاع کنه؟ دیگه نمی خواد براشون آب ببره؟ دیگه نمی خواد کمکشون کنه؟ دیگه نمی خواد...

خواهش میکنم حمیدرضا، نوشته ی شما فوق العاده بود، مخصوصا این جمله های ی طلایی: "لباس حاج کاظم و فاطمه بر تن گلزار و افشار گشاد است." یا "...بچه های این دوره زمانه از حاج کاظم واصغر برای هم داستان ها تعریف میکنند"یا "...ما هنوز روی اسم حاج کاظم و عباس قسم میخوریم." اما من منظورم بیشتر این بود که اگر با این حرف ها موافقی، خودت با قلم خودت بازنویسی کنی و یا شخصا بدی به حاج ابراهیم، یا اینکه تو وبلاگت بذاری. حمید رضا خودت رو دست کم نگیر، این نوشته ی "10 سال بعد از آژانس..." تو خیلی سر و صدا کرد، اگر دوباره یه مطلب دیگه راجع به حاج ابراهیم بنویسی، احتمالا باز هم می ترکونی!

حمیدرضا جان، هر جور که صلاح میدونی، همون طور بازنویسی کن. ضمنا مرسی که اینقدر زود آپ می کنی و ما با دیدن کامنت هامون خوشحال میشیم! یک تشکر ویژه هم ازت دارم بخاطر اینکه تمام نوشته هام رو گذاشتی تو کامنت ها، من واقعا توقع نداشتم. من برای شخص تو نوشته بودم. این ها یه سری دل نوشته و درددل بود که سال ها مونده بود تو دلم. دنبال یه هم درد و یه هم زبون بودم تا بهش شکایت کنم که حاج ابراهیم ما داره از دست می ره. تو با خوندن این درددل ها و نشون دادنشون لطف بزرگی در حق من کردی.

حمیدرضا جان امیدوارم زودتر نوشته ی جدیدت راجع به حاج ابراهیم رو تو وبلاگت ببینم. حمید رضا همیشه این طوری بمون، وبلاگ نویس مثل تو کم پیدا میشه. همون به قول تو یک سری جوون بی خیال الکی خوش چلچراغ خون که کامران و هومن گوش میدن، وبلاگ هارو قرق کردن. البته من خودم جوونم ها، چند تا شماره از چلچراغ هم آرشیو کردم، از کامران و هومن هم بدم نمی یاد!

به قول صدام توی نامه هاش به رفسنجانی، "الله من وراء القصد": خدا خودش از نیت ها آگاه است، نیت ما خیر بود. کاش حاج ابراهیم این رو بدونه. حمید رضا جان، خوشحالم که یه دوست و هم زبون تازه پیدا کردم. اینترنت هم چیز خوبیه ها! رقص قلمت مداوم باد. خدا خودش از گناه همه ی ما بگذرد، فعلا... .

| لينک ثابت |  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:20    | 

در ايران امروز وبلاگ محلی است برای ابراز عقيده. انگليسی‌ها هايد پارک دارند و من ندارم. من از وبلاگ به عنوان هايد پارک استفاده می‌کنم. برای بيان مواضع سياسی و اجتماعی و بيان تمام حرفهايی که نمی توانم و نمی‌گذارند که در بستر جامعه ابراز کنم.

در وبلاگ، من من است. من من خودم است. من هيچ وقت تا اين اندازه به خودم نزديک نبوده‌ام. تا اين اندازه به کسانی که هيچ شناختی از آنها نداشته‌ام نزديک نبوده‌ام. از وبلاگ به عنوان پاتوق استفاده می‌کنم. گاهی در وبلاگ‌هايمان بحث می کنيم. جدل می‌کنيم.

من بعد از منتشر کردن مطلبی در وبلاگم باز به سراغش می‌روم چند بار می خوانمش تا باز ويرايش‌اش کنم. اين مزيت و برتری است که وبلاگ به روزنامه و در کل به رسانه‌های چاپی دارد.

وبلاگ خانه شيشه‌ای است که ذهن و فکر من از پشت آن پيدا است.

 

سال ۲۰۰۴ بود که این مطلبم در بی‌بی‌سی منتشر شد.  

| لينک ثابت |  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:1   

حمیدرضا علاقه‌بند بر روی جلد مجله VOGUEتولد گردباد به خوانندگان راستینش مبارک. از ۱۶ آذر ۱۳۸۱ تا ۱۶ آذر ۱۳۸۶ زمانی زیادی نگذشته فقط روزهایی سپری شده است. 

شانزدهم آذر سال ۱۳۸۱ در خانه‌ای اساطیری در اعماق شمیران تهران در زیر خروارها برف در کنار شومینه‌ای پر از آتش وبلاگ گردباد اولین پستش پست شد و به تاریخ پیوست. به گیرنده‌‌های خود دست نزنید، سر درگمی نوشته‌های گردباد از فرستنده است.

گردباد یکی از خصوصی‌ترین وبلاگها است. از روز اول هم قرار بر این بود. اصلن قرار نیست ادعای عمومی شدن داشته باشیم.

وبلاگ گردباد برای همه نوشته نمی‌شود. اگر روزی آدمهای عادی از گردباد تعریف کنند حتم داشته باشید در اینجا را گِل خواهم گرفت. اگر روزی امریکا از ما تعریف کرد باید عزا گرفت. 

شما که توی زندگی روتین بدون هیجان حل شده‌اید هیچ وقت نمی‌توانید سر از گردباد در بیاورید. نوشته‌های اینجا برای کسانی که اصلن اهلش نیستند سَم است. شما که انسان را رعایت نمی‌کنید. لطف کنید گردباد را نخوانید.

شما که نمی‌دانید مک‌گافین چیست، شما که معنای دِراگ را نمی‌دانید، شما که نمی‌دانید ریشه‌اش از Drog یا Drug می‌آید لطف کنید گردباد را نخوانید. شما که فقط به شکم و زیر شکم فکر می‌کنید، شما که به دنیای بعد از ماقبل از مدرن تعلق دارید، شما که تا حالا توی کوچه روی زمین کنار پیاده‌رو توی سوز نخوابید‌ه‌اید. 

شما که نمی‌دانید آنارشیسم یعنی چی. شما آدم‌های عادی با شما هستم لطف کنید گرباد را نخوانید. اینجا جای آدم‌های عادی نیست. این همه وبلاگ عادی با نویسنده‌هایی عادی‌تر. ارزانی شما. بروید. اینجا خلوت یاران راز است.

شما که تا حالا دهانتان خشک نشد‌ه‌ است، شما که سرتان گیج نرفته، شما که هنوز خون بالا نیاورده‌اید، شما که نمی‌دانید لاشه نفیس چیست، شما که معنای اینسومنیا را نمی‌دانید لطف کنید گردباد را نخوانید. ندانستن عیب نیست. فقط برای خواندن پست‌های گردباد دچار مشکل حاد مضمن خواهید شد.

بعضی وقتها باید نوشته‌های گردباد را در آینه بخوانید تا به معنای اصلی‌اش دست پیدا کنید. یکی از اصل‌های سینما سر کار گذاشتن تماشاگر است. مواظب باشید سر کار نروید. در این خانه از اصول سینما زیاد استفاده می‌شود. هیچ وقت به واقییعت اعتماد نکنید. فقط حقیقت است که راست می‌گوید.

 

پانوشت:

:: تیتر این پست از شش به پنج، بفرموده زیتون تصیحح شد. این پانوشت را به یادگار نوشتیم به تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۸۶.

| لينک ثابت |  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:50   

پارچه‌ی سفید را کنار بزن
جرات داشته باش
او را می‌شناسی

از نفس افتاده‌ی تنها
بلند قامت خمیده
دیگر چهره‌‌ی آرام و خسته‌اش
در هاله‌ای از دود سیگار پنهان نیست.

| لينک ثابت |  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:29   

هنوز چند روز از ماجرای کراپ و انتشار عکس هديه احمدی بدون ذکر نام عکاس در سایت سینمای ما نگذشته بود که این سایت در اقدامی جالب متن "10 سال بعد از آژانس شیشه‌ای چه کسی دل شیشه‌ای ما را می‌کشند؟" نوشته‌ی حمیدرضا علاقه‌بند را که در وبلاگ گردباد در تاریخ یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۶ انتشار پیدا کرد را به عنوان نامه یکی از کاربران سایت سینمای ما با نام مهدی خانعلی‌زاده خطاب به ابراهیم حاتمی‌کیا در سایت سینمای ما منتشر کرده است. درست است تولستوی گفته: دزدی هنر است. ولی اسم مهدی خانعلی‌زاده این وسط چکار می‌کند؟

شنیده بودیم که سایت سینمای ما در کارکردنِ اخبار و نوشته‌های ديگران بدون ذکر منبع هم سابقه دارند، اما نمی‌دانستیم که بايد نوشته دزدی (تعارف که نداريم!) و جا زدن آن به نام کسی دیگر را هم باید به پرونده‌شان اضافه کنیم.

لباس حاج کاظم و فاطمه بر تن گلزار و مهناز افشار گشاد است

این پست گردباد با ۱۷۳ عدد کامنت یکی از آن متن‌هایی است که به صورت گسترده نه فقط به آن لینک دادند بلکه کل آن نوشته در سایت‌های مختلف خبری با ذکر منبع انتشار پیدا کرد. برای نمونه از روز آنلاین، روزنامه خراسان گرفته تا Iranain Uk و گفتگوی دانشجویان، آریا تیمز، صبحانه، بالاترین و... .  این نوشته آنقدر معروف شد که سینمایی‌ها از جمله: "لباس حاج کاظم و فاطمه بر تن گلزار و مهناز افشار گشاد است." با عنوان برترین دیالوگ هفته یاد کردند. و روز آنلاین تیتر زد: برادر ابراهیم داری در راین غرق می‌شوی!

مدیران سایت "سینمای ما" این اقدام بر خلاف مشی حرفه‌ای و اصولی است که داعیه‌اش را دارید. خوب است ما هم یکی از پست‌های وبلاگی سینمای ما را با عنوان یک شخص دیگر منتشر کنیم؟ یک سوزن به خودمان و یک جوالدوز به مردم یعنی همین. هنوز مرکب نوشته‌ی تدی خشک نشده بود که برایمان گفته بود: کاش يک‌نفر پيدا شود به اين روزنامه‌نگاران بگويد رعايت کردن اصول ابتدايی ِ کاری که در آن ادعا هم داريم، مطمئنن اعتبارمان را بيشتر می‌‌کند. اما انگار سينمای مايی‌‌ها اين يکی را هم نمی‌‌دانند.

راستی آن نوشته "10 سال بعد از آژانس شیشه‌ای چه کسی دل شیشه‌ای ما را می‌کشند؟" یا "لباس حاج کاظم و فاطمه بر تن گلزار و مهناز افشار گشاد است" نوشته حمیدرضا علاقه‌بند توسط یکی از دوستان برای آقای حاتمی‌کیا همان روز نگارش پرینت گرفته شده است.

 

مرتبط:

:: این متن نامه‌ای است که برای سایت سینمای ما فرستادم:

 

با سلام خدمت مدیر سایت سینمای ما

سایت سینمای ما در یکی از مطالبش نامه‌ای را خطاب به ابراهیم حاتمی کیا منتشر کرده که نویسنده آن را مهدی خانعلی زاده معرفی نموده است. این نه یک نامه. بلکه یک پست وبلاگی است که توسط حمیدرضا علاقه‌بند در وبلاگ گردباد نوشته شده.
 
http://www.gerdbad.com/post-275.aspx
 
امیدواریم سایت سینمای ما در راستای این اشتباه خود هر چه سریعتر اقدام فرماید.
 
با احترام
حمیدرضا علاقه‌بند
 
 
 
 + عذر بدتر از گناه
 
 
امیر قادری در کامنت همین مطلب نوشته: ببین استاد اگه مطلب رو از اول به اسم خودت میفرستادی هم کارش میکردیم. لازم نبود به اسم مستعار بفرستی. البته شاید فقط قصدت شلوغ کاری بوده و تهمت زدن که از دوستات یاد گرفتی.
 
:: پاسخ حمیدرضا علاقه‌بند: اولن من خودم وبلاگ دارم و اگر بخواهم مطلبی مثل همین درد دل با آقای حاتمی‌کیا را منتشر کنم حتمن از وبلاگم برای این کار استفاده می‌کنم.
 
دومن وقتی بیشتر سایت‌های خبری از قبیل دانشکده علوم حدیث، روز آنلاین، ایران دیپلماسی و Iranain Uk گرفته تا گفتگوی دانشجویان، آریا تیمز، روزنامه خراسان، صبحانه، بالاترین و... . این مطلب با نام من کار کرده‌اند چرا باید بیایم برای شما آن را با نام مستعار بفرستم؟
 
حالا خوب است این مهدی خانعلی‌زاده با این آدرس http://www.mehdinews.com آمده در پای همان مطلب من که در سایت سینمای ما با نام او منتشر کرده‌اید کامنت گذاشته و گفته: "اول بگم از اینکه مدیران سایت لطف کردند و نامه من را در سایت قرار دادند بسیار تشکر می کنم."
 
شما که گفتید این مطلب من برای شما با نام مستعار فرستادم! امیر جان حالا چه کسی دارد تهمت می‌زند و شلوغ‌کاری می‌کند؟
 
 
 
مرتبط:
 
:: اینم لیست جدیدتری از وب‌سایت‌های خبری و وبلاگ‌هایی است که نوشته‌ی حمیدرضا علاقه‌بند را با ذکر منبع: گردباد، به صورت کامل منتشر کرده‌اند: (این به غیر از وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های خبری است که فقط به آن نوشته لینک داده‌اند.)
 
:: برادر ابراهیم داری در راین غرق می‌شوی روز آنلاین
 
:: حاج كاظم هنوز برای كمک به عباس تنها است، اصغر كجایی؟ iranianuk
 
::  10 سال بعد از آژانس شیشه‌ای چه كسی دل شیشه‌ای ما را می‌كشند؟ دانشکده علوم حدیث
 
:: ديالوگ هفته: لباس «حاج كاظم» بر تن «گلزار» گشاد است روزنامه خراسان
 
:: حاجی تو را به جان حاج کاظم و اصغر بی‌خیال مهناز افشار شو صبحانه
 
:: حاج آقا مربی دانشجوی بسیجی غرب‌زده
 
:: 10 سال بعد از آژانس شیشه‌ای چه كسی دل شیشه‌ای ما را می‌كشند؟ آریا تیمز
 
 
 
 
 
 
 
 
| لينک ثابت |  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:20    | 

ناگهان قل خوردم امشب در كفن عالیجناب
خوف دارم از مرور اين سخن عالیجناب

عاشقم كرديد و رفتيد و غزل تزريق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب

خودكشی كردم پس از بدرودتان در آینه
اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب

آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حكم تیر
يادتان می‌آيد اصلن اسم من عالیجناب؟!

عشق را تفسیر كرديد از ازل تا آن اتاق
با ولع از تیشه بر سر كوفتن عالیجناب

یادتان می‌آيد آن شب بحث‌مان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق كهن عالیجناب

من كه قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بی‌گوركن عالیجناب

من كه از جغرافی بد اخم‌ها می‌آمدم
بی‌هوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب

خب شما جذاب بودید و سخن‌دان و بلد
لحن‌تان ذاتن پر از مُشك خُتن عالیجناب

جانم از شوق زیارت پشت لب‌ها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب

با شما كمبودهایم رنگ عرفان می‌شدند
چشم‌تان ناموس بود عین وطن عالیجناب

عاشقم كرديد، نفرين بر شما... "انديشه" مُرد
یادتان می‌آيد اصلن اسم من عالیجناب؟

| لينک ثابت |  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:27   

مگر می‌شود از رضا ولی‌زاده دوست‌داشتنی گفت یاد محسن نامجو و کافه تیتر افسانه‌ای نیفتاد؟ رضا ولی‌زاده در آن بعدازظهر بارانی سه‌شنبه ۱۱ اردی‌جهنم ۱۳۸۶ تهران که محسن نامجو آمد کافه تیتر مجری مراسم بود. حالا باید سراغشان را کجا گرفت؟ به رضا ولی‌زاده که در کنج زندان اوین منتظر آزادی است. تولدت مبارک پسر. رضا جان بی‌حضورت خوابهایم درد می‌کند. روحم و شانه‌هایم. رضای عزیز الان تو کدام بندی؟ فضای نمور اوین سینه‌ات را آزار نمی‌دهد؟ از پتوهای سرد و دیوارهای کدر اوین چه خبر؟ رضا می‌دانی امروز کجا بودم که خبر رفتنت به اوین را شنیدم؟

نشستی با حضور محسن نامجو در کافه تیتر در میان خیل دوستدارانش
کافه تیتر، محسن نامجو و رضا ولی‌زاده

وطن برای من نه کوروش است، نه هخامنشیان و نه خرابه‌های تخت جمشید. وطن برای من همین زندان اوین است. همین اوین که رضا ولی‌زاده را در خودش جای داده. وطن برای من سینه‌ی پر از سرفه‌ی تو است. وطن برای من آن سفره‌ای است که من و تو و حسین نوروزی دورش نشستیم روی زمین آبگوشت دست پخت تو را نوش جان کردیم.

وطن برای من حرمت آن نون و نمکی است که سر آن سفره بی‌ریا خوردیم. کجای سواحل فلوریدا می‌توانم صفای آن جمع سه نفری را پیدا کنم؟ رضا ما ملت نفرین شده‌ای هستیم. یک جای تاریخ راه را اشتباه رفتیم. اگر روی نقشه یک وجب این طرف‌تر یا آن طرف‌تر بودیم حال روزمان از الان خیلی بهتر بود.

محسن نامجو، محسن فرجی، علی زادمهر و حمیدرضا علاقه‌بند
از چپ به راست: محسن فرجی، محسن نامجو، علی زادمهر و حمیدرضا علاقه‌بند

کجاست کافه تیتر؟ کجاست رضا ولی‌زاده؟ کجاست محسن نامجو؟ پاتوق بغض‌های ما کجاست؟ به شخصه، خیلی از روزهای خاکستری‌ام را در آن کافه گذراندم. روی آن صندلی لهستانی کنج کافه نشسته بودم و گذاشتم ترنج نامجو فریاد خاموشم باشد. کافه تیتر، از جنس تنهایی و خلوت ما بود. بوی قهوه تلخ، صندلی لهستانی و گاهی هم البته دوستی آن طرف میز، برای مرهم بغض قدیمی نشکسته‌ ما کافی بود. کجا هستند بهنام و بی‌تا؟

در آن صندلی‌های لهستانی‌ چه جادویی بود که خسته‌گی یک روزمان در پشت همان میز‌های بلوط از تن به در می‌آمد؟ همان روزها که در شش و بش تعطیلی کافه بودیم که در زیگزاگ نوشتم آیا کافه تیتر به خاطره‌ جمعی نسل ما تبدیل خواهد شد؟ و از آن فقط خاطره‌ای دور باقی خواهد ماند؟

بی‌تا، بهنام و رضا ولی زاده
بی‌تا صالحی، بهنام قلی‌پور، رضا ولی‌زاده و کافه تیتر

 

لینک:

:: برای آزادی رضا ولی زاده تا آزادی رضا روزها را می شماریم.  

:: همه برای رضا نگران هستند میترا خلعتبری

:: کاش این خبر دروغ باشد کتایون پندار

:: رضا بدهید به آزادی رضا یوسف علیخانی

:: رضا ولی‌زاده، در محل کارش بازداشت شد تدی

:: رضا ولی‌زاده بازداشت شد نیما عصیان

:: رضا ولی‌زاده دربند بی‌تا

:: رضا ولی‌زاده تنها است حسین نوروزی

:: آقای رییس جمهور، رضا ولی‌زاده را آزاد کنید نگار سلیمانی

:: روزهای بدون رضا ولی‌زاده را چگونه تاب بیاوریم؟ حمیدرضا علاقه‌بند

:: سگ‌های محافظ مورد توجه روزنامه گاردین عصر ایران

:: رضا ولی‌زاده بازداشت شد بهنام

:: راستی رضا به كدام شماره بايد تولدت را ... مريم آموسا

:: رضا ولی زاده شرمنده که دیر آمدم تولدت مبارک  مشق محمد

:: یکی رفت و یکی موند، یکی کله‌شو جنبوند لیلا ملک‌محمدی

:: رضا ولی‌زاده و ماجرا چند سگ کاوه علی اسماعیلی

:: رضا ولی‌زاده اسپری آسم تو با خودت بردی؟ گردباد

:: باورم نمی‌شود٬نه باورم نمی‌شود رویا بیژنی

:: فاش گفتن از حقایق امید ایران‌مهر

 :: برای غم دل مادر رضا ولی‌زاده کتایون پندار

 

| لينک ثابت |  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 2:34   

رضا ولی‌‌زاده، روزنامه‌نگار، وبلاگ‌نویس و مدیر سایت بازنگاربه رضا ولی‌زاده که در کنج زندان اوین منتظر آزادی است. تولدت مبارک پسر. نگران سلامت رضا هستم. رضا ولی‌زاده اسپری آسم تو فراموش نکردی؟ پسر الان با سرفه‌های سینه‌ات چطور کنار می‌آیی؟

رضا بیام دم بازداشتگاه برات اسپری آسم بیارم؟ پست آخر وبلاگ رضا، ماجرای سگ‌های ۶۰۰ میلیون‌تومانی، باعث شد با شکایت نهاد ریاست جمهوری از سوی ماموران قوه قضاییه به اتهام آن چه که تشویش اذهان عمومی نام گرفته، رضا ولی‌زاده بازداشت شود. برای آزادی و سلامتی‌اش دعا ‌کنیم. خدا کند مشکلی برای سینه‌ی پر سرفه‌اش‌ به وجود نیاد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:39   

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا